رضا قلى خان ( هدايت )

63

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

رفت و رود خواهد رفت و هر فعل لازم كه بر فاعل تمام نشده محتاج ذكر چيز ديكر باشد بفعل ناقص موسوم كردد مانند بود و بود و خواهد بود شد و شود و خواهد كشت و كردد و خواهد كشت و هر واحد از اين افعال ناقصه موضوع است بنا بر اينكه در آخر جملهء اسميّه آمده خبر را بمبتدا مربوط و منسوب سازد در اين صورت مبتدا فاعل آن فعل افتد و خبر صفت فاعل و خود آن فعل براى فاعل مثبت و مقرّر چنين صفت بود و در تركيب اين فاعل را باسم آن فعل و اين صفت را بجز آن تعبير نمايند پس لفظ بود ثابت مىكند خبر را براى اسم خود در زمان ماضى چنان كه در اين دل هركس فداى روى تو بود لفظ بود دلالت كند بر ثبوت خبر براى اسم خود در حال يا بر سبيل دوام و استمرار چنان كه در اين ادب بهتر از كنج قارون بود و كاهى بجاى اين لفظ باشد نيز مستعمل شود و لفظ خواهد بود ثابت مىكند خبر را براى اسم خود در زمان مستقبل چنان كه در اين ز رفتن تو دلم بيقرار خواهد بود و بر اين قياس است حال باقى افعال ناقصه ليكن آن همه افعال باقيه وصف ناقصه بودن معنى تصيير هم هستند و بدين اعتبار بافعال تصيير ناميده شوند و تصيير عبارت از كردانيدن چيزيست از حقيقتى بحقيقتى چنان كه در اين آن آب هوا شد يا از صفتى بصفتى چنان كه اين جوان پير كشت و كاهى هريك از لفظ ساخت و سازد و كرد و كند نمود و نمايد نيز افادهء تصيير دهد شاعرى كويد هوشياران را نكاه ناز تو ديوانه ساخت و جائى بعضى افعال ناقصهء تامّه هم واردند چنان كه لفظ بتضمّن معنى تمنّا در اين قول حافظ بود كه لطف ازل رهنمون شود حافظ * و كر نه تا بابد شرمسار خود باشم و لفظ باشد بمعنى شايد در اين قول سعدى نثر هر بدى كه توانى بدشمن مرسان باشد كه روزى دوست كردد و لفظ شد بمعنى رفت در اين قول زلالى كه بتوصيف معراج سرور عالم صلى اللّه عليه و آله و سلّم كفته دو مژكان تا بهم دمساز كرديد * شد و كفت‌وشنيد و باز كرديد و در حقيقت لفظ است و هست اختلافست بعضى بر آنند كه آنها از قسم حروف هستند و بجهة تضمّن معنى بود كه مضارع است بر زمان مستمر دلالت كند و در جملهاى اسميّه روابط واقع شوند چنان كه تفصيل اين در ضمن تقسيم اول نكارش يافت و بعضى بر اينكه از جنس افعال ناقصه‌اند از اين سبب كاهى مثل فعل تام خود مسند افتند چنان كه در اين قول سعدى هركرا دشمن در پيش است اكر نكشد دشمن خويش است و در اين قول عرفى تا ريشه در آب است اميد ثمرى هست و به همين وجه تصريف لفظ هست و نيست مانند تصريف فعل آمده است پس آنها باعتبار مذهب اول روابط غير زمانى باشند چه در اين صورت بالاصل دال بر زمانى نيند مكر بتضمّن معنى بود و باعتبار مذهب ثانى همچو ديكر افعال روابط زمانى هستند و الله تعالى اعلم بحقيقة الحال و لفظ بايست و بايد كه بر معنى ضرورت و تاكيد دلالت كند چون بر صيغهء واحد غايب ماضى مطلق مثبت معروف داخل كردد آن را بمعنى مصدر و حال يا افاده معنى ضرورت منقول نمايد چنان كه در بايست آورد و بايد دانست بدستور لفظ تواند و توان كه دالّ است بر مفهوم قدرت و امكان هركاه بر آن صيغه ماضى درآيد معنيش را بمعنى مصدر و حال با افادهء آن مفهوم مبدّل كرداند چنان كه در تواند برد و توان شناخت بر خلاف توانست كه اين لفظ بر آن صيغهء ماضى داخل كشته خود معنيش را مقترن آن مفهوم سازد چنان كه در اين قول حافظ آسمان بار امانت نتوانست كشيد * قرعهء فال بنام من ديوانه زدند ازاين‌جهت چنين ماضى را بعضى متاخّرين ماضى مع القدرت ناميده‌اند ليكن استعمال ديكر صيغهايش در كلام استادان به نظر نيامده و لفظ شايد كه بر معنى لياقت دلالت كند چنان كه در اين قول سعدى هرچه دير نپايد دلبستكى را نشايد كاهى بجاى بايد و تواند مستعمل شود چنان كه در نشايد كرد و كاهى بمقام احتمال و شك استعمال يابد چنان كه در اين قول پيام مىطپد دل شايد آن بيرحم در ياد من است و نيز هر واحد از بايد و تواند و مثله بر مصدر داخل كشته معنيش را مقترن معنى حال يا مفهوم ضرورت و امكان مىكرداند چنان كه در اين قول زلالى سر بىعشق را بايد بريدن * بدوش اين بار را نتوان كشيدن و روا باشد كه لفظ بايد و تواند و نحوهما را بنا بر ضرورت بر قرينه حذف نمايند فقيهى كويد نثر تشبيه مشركين را ترك بايد فرمود و از آن بيزارى خود ظاهر نمود سعدى كفته به دنيا توان آخرت يافتن