رضا قلى خان ( هدايت )

358

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

خول بالضمّ مرغى است خوش‌آواز شبيه بجل و ازو كوچك‌تر بعضى كفته‌اند چكاوك نر است و بعضى كويند دراج سفيد است بهر حال مرغى تيزپر و بلند پرواز است منوچهرى كفته خول تنبوره تو كوئى زند و لاسكوى * از درختى بدرختى شود و كويد آه خوله با اول مضموم و واو مجهول بمعنى خالى آمده چنانچه ماله بمعنى پر بود حكيم سوزنى كفته سيكى ده به خانه وام شد است * پنج از آن خوله پنج از آن ماله خوند با اول مفتوح و واو مجهول معدوله خداوند را كويند دويم تيز و تند بود خونسار با اول مضموم و واو معدوله نام قصبه‌ايست از عراق و از آنجا بوده‌اند آقا جمال و آقا حسين خوانسارى از علماى عهد صفويه و جائى منزه است خنى پارسى خناست كه بر موى و دست و پاى مالند از فرهنك مخزن الادويه نقل شده خون سياوش و خون سياوشان نام داروئيست خواجه عميد لومكى كفته ز جام خسروانى بىقصاصى * يكى خون سياوشان فرو ريز خوهل و خوهله با اول مضموم و واو معدوله كج را كويند حكيم ناصر خسرو فرمايد آن بندها كه بست فلاطون پيش‌بين * خوهلست دلت پيش كن پيشكار تو خوه مخفف خواه است حكيم سنائى كفته زاينه روى به بود چون شيد * پشت آن خوه سياه و خواه سفيد خوى بمعنى عرق معروف است چنان كه حكيم فردوسى كفته از ايشان روان كشته خوى چون دورود * ز بس اين بران آن برين بر بسود و نام شهريست از بلاد آذربايكان بر سمت غربى تبريز واقع كه مردمش در صباحت منظر و لطافت پيكر و خلق و خوى دلجوى معروف و امراى دنبليه در آنجا حكومت داشته‌اند و بفتح خاء و كسر واو و ياى مجهول آب دهن را كويند خويد بمعنى علف سبز جوكه باسبان دهند و خويد به وزن دويد و خيد بىواو معرب آنست خويسه بر وزن هريسه مباحثه و مناقشه چنان كه در نفخات الانس مولانا عبد الرحمن جامى آورده كه ابو عبد اللّه حفيف را با موسى بن عمران جيرفتى خويسه افتاد خيابان بر وزن بيابان بمعنى كذركاهها كه در ميان باغچها و چمنها به طول و عرض باغ ترتيب دهند در برابر يكديكر استاد كفته يكى باغ مانندهء آسمان * خيابان در او چون ره كهكشان دل من باغبان عشق و تنهائى كلستانش * ازل دروازه باغ و ابد حد خيابانش خويش يعنى قريب و منسوب و مرادف خود است چنان كه كفته‌اند آتش به دو دست خويش در خرمن خويش * من خود زده‌ام چه نالم از دشمن خويش سعدى راست بيكانه و خويش از پس و پيشت نكرانند خويشتاب نام آتشكده خودسوز است كه مرقوم شد و كويند كه آن هميشه بىمدد افروخته بودى و نام كتابى است و اصل آن از فرزانه پيشتاب پارسى خليفه ساسان پنجم بوده و در زمان خسرو پرويز نوشته پارسى باستانى بوده مؤبد هوش به اشاره كيخسرو و اسفنديار پسر آذر كيوان حكيم پارسى ترجمه پارسى به عربى آميخته نمود است و نام اصلى آن كتاب كرزن دانش بوده و در كتب من حاضر است خويشتن‌دار مرد آسوده و فراغت دوست را كويند كه خود را از زحمت حفظ نمايد خويه بر وزن سويه پاروب را كويند و آن بيل ماننديست از چوب كه بدان كشتى برانند و برف از بام بريزند خه بفتح اول و سكون ثانى بمعنى خوش و خوشا و زه و زهى و كلمهء تحسين است و خه‌خه يعنى خوشا خوشا و آن تاكيد است و به عربى بخ‌بخ كويند و خهى مركب است از خه واى خطاب است مانند بارك اللّه و آفرين نمايش شانزدهم در خاء نقطه‌دار با ياى حطّى خى بكسر اول و سكون ثانى مخفف خيك است اعم از خيك سقايان يا خيك ديكر چنان كه پى مخفف پيه است شمس فخرى هر دو را نظم كرده بحشمت دشمنت سرور نكردد * نباشد قوتى پرباد خى را نهيبت جسم و جان خصم بكداخت * بدان صورت كه آتش جرم پى را حكيم فردوسى كفته ز شادى در آن شهر و از فرخى * همه مست كشته ولى تن زخى خيارزه بفتح زاشوشه خيار را كويند كه خيار چنبر باشد