رضا قلى خان ( هدايت )

348

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

دارد و ان درخت را به عربى عوسجه كويند خفر و خفرك بفتح اول نام دو قصبه است در فارس فاصل خفرى عالم معروف از انجا بوده و نزديك خفر قريه آباديست موسوم ببادنجان كه ليمو و نارنج و مركبات بسيار دارد و مشهور كه از آنجا بشيراز و ساير بلاد فارس مىبرند خفه‌كان بمعنى فرومردن دم در عروق بسبب مرضى يا صدمتى يا خپه كردن بطنابى و رسنى و خفقان معرب آنست حكيم منوچهرى كفته در صفت سيب يك نيمه رخش زرد و دكر نيمه رخش سرخ * اين را هيجان دم و آن را خفقان است خفه بمعنى خپه است كه كلو فشردن باشد و عطسه را نيز كويند خفيدن بمعنى خفه كردن و بالضم سرفه كردن خفيده بفتح خفه شده و عطسه زده و بالضم سرفه كردن و بر اين قياس خفد و خفند مؤيد الدين كفته دماغ صبح را در هر خفيدن * ز فيض راى او خورشيد زايد ديكرى كفته چون بخفد صبح سعادت اثر * غاليه‌سا كردد باد سحر خفيده بر وزن رسيده بمعنى خفه شده و عطسه كرده و بالضّم بمعنى سرفه كرده خكاو بر وزن تكاو كفته‌اند نام ولايتى است و آن را خر و كاو كويند و خكا و مخفف آن است خكشك بمعنى كوزهء رنكين كه در آن انكبين كنند و برنكها ساخته بجهاز دختركان فرستند ابو الخطير منجم كفته با مرغ هفت رنك همى ماند اين خكشك * وندر ميانش باده رنكين ببوى مشك و خلشك نيز تبديل آن ديده شده و در اصل اين لغت خاك خشك بوده مخفف كرده‌اند نمايش دوازدهم در خاء با لام خل بفتح اول بمعنى آمدن و امر بآمدن صاحب جهانكيرى در چل اين لغت را آورده و بيت ناصر خسرو را شاهد آن كرده اكر چه غرقه از جهل خود نميد مشو * بعلم كوش و ازين غرق جهل بيرون چل با آنكه جيم و خاء بيكديكر بس نزديك‌اند چندان فاصله ندارند كه لغت و شعر فراموش شود در اينجا تكرار كرده و بسيار بعيد است و بضم اب بينى كه غليظ شده باشد و از بينى برآيد و بدين معنى مخفف خلم است يا مخفف خله و نار است و خميده و بدين معنى مخفف خول است و بضمّ واو معدوله يكى از آلات كفشكران است كه بجهة خميدكى بدين نام ناميده شده و به زبان كيلان بمعنى سوراخ آمده و در فرهنك كويد سوراخ مقعده است حكيم فرّخى كفته پيل مست و بر در كاخش كند روزى كذار * شير بز كر بر سر كويش كند وقتى كذر آتش خشمش دو دندان خل كند بر پيل مست * آفت سهمش دو ساعد بشكند بر شير نر و صاحب فرهنك خل كند را خاكستر كند معنى كرده و خل بضم اول بمعنى خاكستر خاصه در فارس و شيراز بسيار استعمال شده و رشيدى كفته بمعنى آب غليظ بينى با دندان فيل مناسب‌تر است و آب غليظ بينى را خلم بضم و خلن و خلنده كويند چنان كه سوزنى كفته خلنده بينى و چمچاخ و كنده پوز منم خلاب بر وزن سراب كل و لاى و آب را كه بهم آميخته شده باشد كويند كه آدمى و حيوان در او بمانند كمال اسمعيل در رمد خود كفته مانم به چشم بسته بكاو خراس ليك * هستم ز آب ديده چو خرمانده در خلاب مختارى كفته رخشى چنان كه از تك آن باد شد خجل * راندم چنان كه از خوى او ريك شد خلاب و آن در اصل عربيست خلاش بر وزن معاش شور و مشغله و غلغله و آن را خلالوش نيز كويند خلاش و خلاشه بالفتح بمعنى خار و خاشاك شيخ عطار كفته دست بكشاده چو برقى جسته * وز خلاشه پيش ورغى بسته خلاشمه بالفتح و شين موقوف بمعنى علتى كه در ميان كلو و بينى از تخمه حاصل شود شيخ شهيد كفته آن‌كسى را كه دل بود نالان * او علاج خلاشمه داند خلاف بر وزن غلاف بمعنى بيد عربى است خلال بمعنى غوره خرما عربى است خلالوش با اول مفتوح بانك و مشغله استاد رودكى كفته بر كرد كل سرخ كشيده خط سبزى * تا خلق جهان را بفكنده بخلالوش فخرى كفته وصف خلق شاه مىكردند دوش * سنبل و نسرين و ورد و پيل كوش بلبلى بشنيد و در زارى فتاد * در خلالوشش برآمد صد خروش