رضا قلى خان ( هدايت )

345

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و اول نام كيخسرو بوده و آخر نام خسرو پرويز و بر هر پادشاه با شوكت اطلاق كنند و كسرى بكسر اول معرب آنست و بران جمع بسته اكاسره كفتند و اين نام را بر طبقه ساسانيان از انوشيروان تا پرويز اطلاق كنند و كيخسرو اعظم سلاطين كيان بود و بر بسيارى از ربع مسكون مسلط شد آخر الامر سلطنت ايران را بلهراسب واكذاشته بعبادت پرداخت و مفقود شد شرح حال و فتوحات او بيش از آنها است كه در شهنامه و تواريخ مسطور است و خسرو پرويز اجل و اعظم پادشاهان ساسانيه بوده حشمت و شوكت وافر داشته از جملهء تجمّلات او آنكه دوازده هزار خادمه و مطربه در سراى او بوده و و هشتاد هزار سر اسبان او را بوى عرض دادندى نهصد و پنجاه پيل جنكى داشته و تفاصيل حشمت و اثاثه او در تواريخ مسطور است و سلطنت وى بحدّى بوده كه نعمان بن منذر ملك يمن را باندك جرمى قهر كرد سپاه شاه او را كرفته بياوردند و در زير پاى پيل بيفكندند تا پامال شد و زنان او را اسير كرده بنده‌وار بفروختند خاقانى بدين معنى اشارت كرده آنجا كه كفته در زير پى پيلش شهمات شده مغمان خسروانى بر وزن مژدكانى نام نوعى از سرود مسجّع كه باربد جهرمى در مجلس خسرو پرويز كفتى و تخلص شاعريست كه ابو طاهر طيب بن محمد كنيت و نام او بوده در زمان دولت آل سامان در سنه سيصد و چهل و دو وفات يافته حكيم ابو القاسم فردوسى در زمان مشيب از حال خود خبر دهد و شعرى ازو تضمين كند و كفته به ياد جوانى كنون مويه دارم * بر اين بيت بوطاهر خسروانى جوانى من از كودكى ياد دارم دريغ از جوانى دريغ از جوانى و هرچه منسوب بخسرو باشد خاصه زرى مسكوك و سيمى سپيد خالص حكيم فرخى كفته هميشه تا چو درمهاى خسروانى كرد * ستاره تابد هر شب ز كنبد دوار و صاحب جهانكيرى چونراه خسروانى در كلام اكابر ديده كمان برده كه راه جزو كلمه است و نه چنين است خسرو دارو كياهى است كه سپيد تاك خوانند و به عربى كرمة البيضا خوانند خسرودانه از مخزن معلوم شد كه اسم پارسى خولنجان است خسروكرد نام قريه‌ايست در يك‌فرسخى شهر سبزوار و در قديم شهرى بوده كه پادشاهان عجم بانى آن بوده‌اند خسروى بمعنى پادشاهى و تخلّص شاعرى بوده كه بشيخ جمال الدّين ابو المشاهد بخارائى معروف شده زيرا كه معاصر و نديم خسرو ملك غزنوى بوده خود را بوى نسبت داده اشعار هر دو در تذكره مجمع الفصحاء مؤلف كه جامع اشعار شعراى پارسى زبان عالم است از زمان مامون عباسى كه در سال صد و هفتاد بوده تا اكنون كه هزار و دويست و هشتاد و اند است قريب بهشتاد هزار بيت در آن نكاشته‌ام مرقوم است اكنون در نظر است و رشيدى كفته خسروى قسمى است از خربزه و معجونيست مقوى معده در فرهنك جهانكيرى كفته نوعيست از شراب يا عرقى و هيچيك را نمىشناسم و اللّه اعلم خسك بمعنى ريزه خس و خار و آهنى كه به شكل سه پهلو ساخته در ميدان جنك ريزند تا پاى پياده و اسب را مجروح كند چون شبيه است بخار خسك دو سه سر دارد به اين اسم موسوم شده و چون در پارسى حا نيامده و بخا بدل كرده‌اند شيخ نظامى كفته خسك بر كذركاه دين ريختند * دليران خروشيدن انكيختند و بضم خا و سكون سين تاخير و درنك و زراتشت بهرام زردشتى كفته بشاكرد آنكهى كفتا كه بىخسك * بخوان به روى كنون كفتار يك سنك و بكسر خاء كل كاژيره را كويند و شيرازيان آن را خسك دانه كويند خسم بالكسر بمعنى جراحت و زخم اعضا را كويند حكيم عنصرى كفته بسا زخمها كرده بود او درست * مر اين خسمهاى مرا چاره جست چون اين لغت از روى فرهنك جهانكيرى و رشيدى نكاشتم شبهتى بخاطر آمد رجوع ببرهان كردم او نيز از جهانكيرى لغة فراكرفته بسرورى كاشى و معيار جمالى شمس الدين فخرى و تحفة الاحباب حافظ اوبهى و فرهنك دساتير كه اصل لغات پارسى است بازآمدم در آنان نيافتم حدس صايب يافت كه جهانكيرى شعر عنصرى را كه كفته مر اين ز خسهاى مرا چاره جست زاء ضعيف بوده محو شده و خاء ممدود نوشته صاحب جهانكيرى خسم خوانده و از قرينه بمعنى زخم و جراحت دانسته و برهان و رشيدى بتقليد متابعت او كرده‌اند و الا بايستى در بينى از چندين هزار بيت شعرا افزون كه ديده‌ام بيك بيت ديده شود در لغت عربى نيز نيافته‌ام نمايش نهم در خاء با شين