رضا قلى خان ( هدايت )

342

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

خرموش بر وزن خركوش موش بزرك باشد كه اغلب با كربه جنك كند و غالب شود خرمهره سفيد مهره باشد كه آن را در حمامها نوازند و مهره‌هاى بزرك كم‌قيمت كه بر كردن خربندند شيخ سعدى كفته چه خوش كفت خرمهرهء در كلى * چو برداشتش از طمع جاهلى خرناى به وزن و معنى كرناى كه آن را كرّه ناى نيز كويند برآمد خروشيدن كرّه ناى و نام سروديست از موسيقى خرند بفتحتين و سكون نون كياهى باشد مثل اشنان كه بدان رخت شويند فخرى كفته هركجا تيغ تو بود قصّار * نبود حاجت شخار و خرند و خشت‌كارى اطراف باغچه و صفه را نيز كويند خرو مخفف خروس است و آن را خروج و خروه نيز كويند عنصرى كفته شب از حمله روز كشته ستوه * شده پر ز آغش چو پرّ خروه شيخ نظامى كفته خروه غنوده فرو كوفت بال * دهل‌زن بزد بر بتيره دوال منوچهرى كفته آمد بانك خروه موذن مىخواركان رودكى كفته سكالنده جنك مانند غوچ * تبر برده بر سر چو تاج خروج خروش بر وزن سروش بانك و فرياد رعد منوچهرى كفته خروشى بركشيدى تند تندر * كه موى مردمان كردى چو سوزن خروهك بمعنى مرجان نوشته‌اند همانا رعايت سرخى تاج خروه را كرده‌اند و آن را خرهك نيز كويند و خروه بمعنى خروس است چنان كه كذشت و مرجان عربى است خرويله بر وزن غربيله صدا و آواز بسيار بلند و كريه مانند صداى خر را كويند خره با اول و ثانى مفتوح بمعنى لاى شراب و كل چسبنده كه آن را خرد نيز خوانند و لجن كويند ناصر خسرو كفته كر تو بخواب و خور بدهى عمر همچو خر * بر جان تو و بال چو بر خر شود خره و ديكر هرچه بالاى هم چينند مانند خشت و كتاب و ثفلى كه بعد از كرفتن روغن بادام و امثال آن بماند و آن را كنجاره نيز كويند حكيم سنائى كويد پل بود بر دو روى آب سره * چون كذشتى از آنچه پل چه خره عبد الرحمن جامى كفته كرد خانه كتابهاى سره * از خره همچو خشت كرده خره ناصرخسرو كفته باربزه بر تو از تو خره كرد است * اى شده چو كانت يشت در بزه و بار كمال الدين اسمعيل كفته كر تو خرىتر از خرى هيچ نقص نيست * تا مر تراست سيم بخروار در خره خره با اول مفتوح و ثانى مضموم و اظهار هاء بمعنى نور باشد زراتشت بهرام فارسى كويد خره از رويشان افزون‌تر آمد * تو كوئى كافتاب آنجا برآمد و عقيدهء پارسيان آنست كه آن حره مذكور نورى است كه از جانب حقتعالى بهر كه عطا شود بدان نور رياست و پيغمبرى كند و از آن نور آنچه خاص ملوك عادل باشد كيان خره كويند زراتشت بهرام در مدح زردشت براهام پيغمبر پارسيان كفته به خلقان بر ببخشود ايزد پاك * كه بفرستاد زردشت خره‌ناك خرّه بضم خاء و فتح راء و اخفاى هاء چند معنى دارد يكى از آن بمعنى همان نور است كه مذكور شد جلال الدين محمّد علامه دوانى در شرح هياكل آورده كه خره نوريست از ايزد تعالى كه مقربان به آن نور فايض مىشوند و به آن نور مزيّت بامثال حاصل مىنمايند چه در صنايع و حرف و چه در كمالات نفسانى و روحانى و آن را حوزه با واو معدوله نيز كويند ديكر بمعنى حصه و قسمت است چنان كه دانان پارس پارس را به پنج حوزه موسوم كرده‌اند و خورها را نامها نهاده‌اند اول خرّه اردشير و اين ناحيه‌ايست بزرك مشتمل بر شيراز و كام فيروز و ميمند و كازرون و آن را اردشير خره نيز كفته‌اند دويم خره استخر سيم خره داراب چهارم خره شاپور پنجم خره قباد فردوسى كفته ز پرمايه‌تر هرچه بد دلپذير * ببردند باخوره اردشير و در حقيقت بمعنى شهر است و خوره را اعراب كوره بمعنى شهر كرده‌اند و كور بر آن جمع بسته‌اند به وزن صور كه جمع صورت است جبلى كفته مشهور در مداين و معروف در كور ديكر جانوريست كه هرچه بر زمين افتد بخورد و آن رشميز نيز كويند و بتازى ارضه خوانند ديكر علّتى باشد كه موى بريزاند ديكر مرضى كه بعرام جذام و با اول و ثانى مضموم خروس است كه در خروه كذشت ناصر خسرو كفته خوذر پس آرزوى تن مرو * چون خره بذر پى ماكيان خرى بكسر اول و ثانى مخفف خيرى است و آن كلى است