رضا قلى خان ( هدايت )

338

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

شيعى مذهب بود پدر او را بواسطهء آنكه ضعفى در چشم داشته و در اصل از پارسيان بود است خربوز مىكفتند عربان زار ابذال بدل كردند چه ذال در پارسى نادرست و راء را تشديد دادند چه صيغهء فعلول در عرب نيامده و كاهى از خرنپواز يا را حذف نموده خربواز كويند بكسر باء موحده خرتك بر وزن مردك و در فرهنك بضم تاء فوقانى كفته مهرهء باشد كه از براى دفع چشم‌زخم از كردن و بازوى كودكان آويزند و آن مهره ملون باشد به دو سه لون و در برهان آورده كه بجاى تاء فوقانى ميم هم ديده شده خرتنك بر وزن خرچنك نام قريه‌ايست در دو فرسنكى سمرقند خرتوت بر وزن فرتوت توت بزرك زبون بيمزه را كويند عبد القادر نائينى كويد كمال قدرت او را به چشم عبرت بين * بياورد شكر از نى بريشم از خرتوت خرچال با جيم پارسى بر وزن چنكال مرغيست بزرك از جنس هوبره و كوشت آن لذيذ خورد آن را چال و بزرك آن را خر چال كويند شمس فخرى كفته باهتمام كند هر زمان عقاب عقاب * بعبد معدلت او كبوتر و خرچال خرچكوك بضم جيم پارسى و كاف مضموم بواو زده و كاف ساكن در آخر دستنبو و سمامه را كويند و بعضى كويند كياهى است كه خوردن آن نيز زنان افزايد چون از چكوك كه نام كياهى است بزرك‌تر است او را بدين نام خوانند و آن را خروك نيز كويند و بعضى كفته چكوك خرفه است و اللّه اعلم خرچنك يعنى بزرك چنكال كه عبارت از سرطان است و در آسمان برجى را كه به صورت سرطان است خرچنك خوانند وقتى من كفته‌ام چو رفت خورزد و پيكر بخركه خرچنك * زمانه مطبخ او شد سپهر دود آهنك خرخر بفتح هر دو خاى نقطه‌دار و سكون دو راى بىنقطه سه معنى دارد اول دو تو شدن و خم كشتن دويم طاق ايوان و رواق را كويند باعتبار خميدكى سيم بضمّ هر دو خاء آوازى كه از كلوى فشرده برآيد و به اين معنى مخفف خراخر است خرخشه بر وزن اقمشه جنك و خصومت بود و در فرهنك خرخسه و خربشه نيز آورده خاجوى كرمانى كفته اى مسلمانان اكر چشمش كند قصد دلم * چون توان كردن به آن دو ترك كافر خرخشه پور بهاى جامى كفته قصد فرزند مردمان كردى * خرخشه حصهء من آوردى خرخير شهرى است از تركستان كه مشك تند بوى دارد و جامهء ابريشمى نفيس در آن ببافند حكيم قطران تبريزى كفته ز بوى زلفش خرخيروار كشته سراى * ز نقش رويش فرخار كون شده ايوان حكيم ازرقى هروى كفته چو ناف آهوى خرخير مادحان ترا * به وصف خلق تو از مشك پر شود افواه و غالبا خرخيز به وزن پرويز بزاى معجمه اصح باشد زيرا كه كفته‌اند كه نام آن شهر قزح‌قيز بوده و معنى تركيبى آن بتركى چهل دختر كه سبب بناى آن شهر بوده‌اند و مؤلف وقتى اشاره به اين معنى نموده‌ام و در مسمط خوارزميه در خوارزم كفته‌ام كردند بتركستان چل دخت يكى دز * كرديده يكى شهر و كنون نامش قرقز زيبا پسرانند در آن شهر پر از عز * مانند تو امّا نه يكى زيشان هركز اى آتش سوزان تو بخوارزمى اتسز * من سنجر سنجارى و در كار تو عاجز كر وصف تو كويم شودم جايزه جائز * اى ترك بده تات درى خوانم اشعار مؤيّد اين لغت كه راى ثانى منقوطه است بيت حكيم ابو المجد مجدود بن آدم السنائى است كه كفته چابكان ختا و خرخيزى * آب آتش ببرده از تيزى خرد بفتح كل سياه ته حوض و ته جوى آب فرخى كفته بس كسا كاندر هنر وندر كهر دعوى كند * همچو خر در خرد ماند چون كهء برهان شود و بضم خاء ضدّ بزرك‌ست و آن را بىواو نويسند چه آنكه با واو است ماخوذ از خوردن است نه از كوچك مقابل بزرك بزركى ز خردى درشتى شنفت * جوابش شنو تا چو مردانه كفت و خرده‌كيرى بمعنى عيب‌جوئى است و آن را ريزه‌خوانى نيز كويند و خرده‌بين و خرده جوى هم معروفست خردنكرش بضم خاء و راء و سكون دال حركت مفتوحه چهار حرف ديكر و احيانا كسر چهارم بمعنى باريك‌بينى و تنك چشمى و كم‌همتى آمده است چه از نصايح انوشيروان داد كر كه در قابوس نامه آورده معلوم مىشود كه كفته خرد نكرش بزرك