رضا قلى خان ( هدايت )
336
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
مانند خراس و خرامرود و خربت و خركمان و خركوف و خرموش و امثال آن و بمعنى تخته چوبى كه بالاى آن صورت شير از چوب ساخته نزديك بسر ستون ايوان براى زينت و آرايش ايوان پيوند و نصب كنند چنان كه كفتهاند چون جرس از خشك ريش هر خرم در كفتكو * شير ايوانم كه از خرمى فزايد بار من خراب بر وزن سراب ضدّ آباد است و ليكن عربى است امّا معنى فارسى از آن ماخوذ است و بمعنى مست طافح لا يعقل خسرو دهلوى كفته شبان چون شد خراب از بادهء ناب * رمه در معدهء كركان كند خواب مولوى كفته تو بديدستى كه در بزم شراب * مست آنكه خوش شود كوشد خراب و ازينجا است كه شرابخانه را خرابات كفتهاند شرف شفروه كفته بمال دست تبرك بدان خراباتى * كه سخت طرفه بود روزهدار مىخواره حافظ كفته در كنج خراباتى * افتاده خراب اولى خراتكين با اول مفتوح و كاف عجمى مكسور نوعى از سلاح جنك بود كه بقول جهانكيرى آن را خرپشته نيز كويند و بقول صاحب فرهنك شعورى خراتكيم آمده خراتين كرمى است كه در لجن و كل متكوّن مىشود و اصل آن خرّاتين بوده چنان كه در خرّه كذشت و آتين بمعنى پيدا شده و آمده باشد و خراطين معرب آنست خراخسر به فتح هر دو خاء آوازى كه از كلوى مردم خفته يا كلو فشرده برآيد خرّاد بر وزن نرّاد نام پادشاهى دانا بوده و نام پهلوانى ايرانى خرّاد مهر نام آتشكدهايست فردوسى كفته چه آذركشب و چه خرّاد مهر * فروزان چو ناهيد و بهرام و مهر خرداد بضم اول ماه سيّم فارسى و روز ششم از آن ماه و نام ملكى موكّل بر آب روان و مصالح روز خرداد به او متعلق است زراتشت بهرام كفته چو زردشت از آنجاى بركاشت رو * همانكاه خرداد شد پيش او و هم نام مؤبدى است كه آتشكده بنام خود ساخته فرخى كفته همه بيابان زان روشنائى آكه شد * چو جان آذر خرداد ز اذر در خرداد خراس بمعنى آسياى بزرك و آسى كه باخر كردانند خاقانى كفته يك خروش خروس صبح كرم * زين خراس خراب نشنيدم خراسان به زبان پهلوى مشرق را كويند كه بخور انتساب دارد و آن ولايتى است مشتمل بر شهرهاى بسيار و از بلاد آن است طوس و ترشيز و سبزوار و نيشابور و تون و طبس و قاين و زوزن و فوشنج و هرات و بادغيس و سرخس و مرو و مرورود و ابيورد و نسا و بلخ و اندخود و جورجانان و شبرغان و تخارستان و كركان و سمنكان و دامغان و بستام فخر كركانى كفته بلفظ پهلوى هركو سرآيد * خراسان آن بود كز وى خرآيد خورا شد پهلوى يعنى خورآيد * عراق و فارس را از وى خور آيد استاد رودكى كفته است در كتاب دوران آفتاب از خراسان بردمد طاوس وش * سوى خاور مىخرامد شاد و خوش مهر ديدم بامدادان چون بتافت * از خراسان سوى خاور مىشتافت خراستر بر وزن بداختر موذيات را كويند مطلقا و از لغت دساتير مىباشد خراش بر وزن تراش خراشيدكى و خراشيده و چيزى سقط افكندنى شمس فخرى كفته برون فكند بجاروب لا تذر كردون * عدوش راز در خانه جهان چو خراش حكيم منجيك ترمدى كفته منال كويد چندين ز كژدم زلفم * چسان ننالم كاندر دل من است خراش شيخ نظامى كفته غافل منشين ورقى منجراش * كر نتوانى قلمى مىتراش خرام بمعنى رفتارى باشد از روى ناز و زيبائى امير خسرو كفته بهر زمين كه چو آب حيات بخرامى * دهان مرده به زير زمين پرآب شود ديكر بمعنى خوبرو و جميل كه آن را خجير و هجير نيز كويند استاد فرخى بهر دو معنى كفته كاخ او پرخرام آهووش * باغ او پربتان كبكخرام شمس فخرى كفته تا نباشد لئيم همچو كريم * تا نباشد كريه همچو خرام ديكر بمعنى خبر خوش و مژده آمده فردوسى كفته سپهبد از آن كفتهها كشت رام * كه پيغام بد با نويد و خرام مختارى كفته ز شمشير زهراب دل را نويد * ز پيكان پولاد جان را خرام ديكر بمعنى شادمانى و عيش فردوسى كفته ببودند يك هفته با ناى و رود * ابا سور و جشن و خرام و سرود هم او كفته