رضا قلى خان ( هدايت )

332

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

خائيده بمعنى جاويده آن نيز كذشت نمايش اول در خاء نقطه‌دار با باء ابجد خباره بر وزن هزاره بمعنى چست و چابك و جلد و هشيار و خوب چنان كه فرخى كفته برفت بر دمشان يكدو منزل و همه را * بكشت و دشمن دين را بكشت بايدزار خباركان صف پيل آن سپه بكرفت * نفايه‌كان را پى كرد و خسته و افكار ناصر خسرو علوى كفته فلك روغن‌كرى كشته است ما را * به كار خويش در جلد و خباره ز ما اينجا همى كنجاره ماند * چو روغن بركرفت از ما عصاره روغن‌كر يعنى روغن كير و شواهد آن در كاف خواهد آمد رشيدى كفته كه ظاهرا اين لفظ بجيم است كه صاحب جهانكيرى بخا نوشته و يحتمل كه جبيره كه در جيم كذشته اماله اين بوده باشد و نفايه بر خلاف خباره است خبازى بضم اول نوعى از خطمى باشد و آن عربيست كلى سرخ رنك كند و در دواها به كار آيد به فارسى خرو كويند خباك بالفتح چارديوارى سركشاده كه شبانان شبها و روزها كوسفندان خود را در ان حفظ كنند و آن را خباكاه نيز كفته‌اند و اين بيت را از دقيقى شاهد اين معنى كرده‌اند كه كفته خدنكش بيشه بر شيران كند شك * كمندش دشت بر كوران خباكاه شمس فخرى نيز كفته بيشه را بر هژبر ساخت قفس * دشت را بر كوزن ساخت جنك رشيدى كفته كه در رساله وفائى بمعنى حظيره مسجد آمده و در فرهنك جهانكيرى بباء پارسى آورده يعنى خپاكاه نوشته ظنّ مولف اينست كه خفاك بمعنى خپه كردن باشد چنان كه تپاك بمعنى طپيدن و اضطراب و بىآرامى و خپاكاه جاى خپه كردن زيرا كه كمند با خفه كردن مناسبت بسيار دارد كه آدمى يا حيوان را با رسن و ريسمان خفه كنند و با حظيرهء مسجد و چار ديوار مناسبت ندارد همانا بقياس اين بيت دقيقى را معنى كرده‌اند خبزدوك بر وزن پرستوك جانوريست كثيف و بدبو و سياه كه در خانها در زير فروش مىباشد و دراز اندام است و جعل كه صاحب برهان كفته غير آن است و از آن كردتر است و پرواز مىكند و سركين كردانك نيز كويند و خوزدوك و خوزدو و خزدوك و خزدو نيز كويند و بشيرازى خزوك كويند و ماخذ اين نام از خزيدن است و خزوك بمعنى خزنده و به عربى آن را خنفا كويند امير خسرو دهلوى كفته بوى كل و لاله خبزدوك را * در دل و در مغز خلد دوك را خبك بفتح اول و ثانى بمعنى خفه و خفه كردن يعنى فشردن كلو و كلو كرفتن است فخرى كفته بعهد عدل تو دزدان معذّب خپه‌اند * خنك كسى كه بود ايمن از عذاب جنك خبوشان بفتح خاء و ضمّ با و سكون واو و شين معجمه به وزن خموشان نام شهريست بخراسان در حدود نيشابور و بقوچان مشهور شده چه كارم با نشابور و خبوشان خبوك و خبوره با اول مفتوح بمعنى محكم و استوار باشد خبه بفتحتين بمعنى خفه چنان كه در خبك كذشت شيخ نظامى كفته به آب اندر خفه كشتن چو ماهى * به آيد كز وزغ زنهار خواهى حكيم اسدى كفته پى پيل شد خسته در دام او * سواران خبه در خم خام او خبيده بفتح اول بمعنى خبه شده و كلو فشرده مخفف خوابيده نيز آمده اينكه صاحب برهان كفته بضم اول بمعنى خاكشى آمده من در فرهنكها نيافتم خبير و خبيره در برهان بمعنى سامان و پيچيده و جمع حساب نوشته و هيچيك برهان ندارد و ظنّ غالب اينست كه بمعنى جمع و آماده و ساخته و مهيا كه كفته جبيره باشد و رشيدى بمعنى جمع حساب آورده و كفته درزفانكو يا بمعنى تودهء ريك است و در نسخه ميرزا بمعنى جمع شده و بسيجيده نمايش دويم در خاء با باى پارسى خپ بفتح اول و سكون ثانى بمعنى خاموش و امر بخاموشى هم هست خپاك و خپك و خپه و خپيده هر چهار لغت به همان معنى است كه كذشت نمايش سيّم در خاء با تاء