رضا قلى خان ( هدايت )

33

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

در مماله عماد كه آن را نيز عميدى كويند يا به عكس چون عميدا در مما له عمادا كه آن را عميدى خوانند هفتم الفى كه در مشتقّات بدل بيا شود چون حبلى كه در تثنيه حبليان شود پس حبلى را مماله كرده حبلى خوانند چون شرايط اماله دانسته شد موانع اماله را نيز بايد دانست كاه بود كه شرايط جواز اماله در كلمهء موجود است ليكن علّتى نيز در آن موجود است كه منع از اماله كند و با آن علت اماله خطا بود و آن موانع اين است بدانكه چون حروف در جوار الف باشد اكرچه مكسور بود اماله جايز نبود و حروف استعلا هفت بود شعر هفت آمد حرف استعلا بدانش بيخلاف * خا و صاد و ضاد و طا و ظا پس آنكه عين و قاف و آنچه پيش از الف آيد چون خالد و صالح و ضاحك و طالب و ظاهر و عابد و قالب و امثال آنچه پس از الف آيد چون داخل و حاصل و ناضر و ماطر و ناظر و لاعب و ثاقب در اين دو صورت اين الفاظ اماله نشوند و اكر دو حرف واسطه شود در پيش يا در پس ميان الف و حرف استعلا هم اماله نشايد چون خوالد و صوالج و ضواحك و طواحن و ظواهر و عوالم و قوالب و امّا آنچه پس از الف به دو حرف بود چون تواريخ و مواعيظ و امثال آن ديكر حرف راء مهمله اكرچه حرف استعلا نيست اما چون حرف مكرر است او را نيز حكم حروف استعلا داده‌اند آنچه مجاور سابق الف بود و چه لاحق بود كرام و مكارم و كاهى بعضى علل در كلمه يافت شود كه با موانع كلمه را اماله كنند و آن علّت رفع مانع نموده است چون خاب و طاب اكرچه خا و طا از حروف استعلا مىباشند اما الف خاب منقلب از واو ساكن است و مصدر آن خوبه بفتح اوّل به وزن توبه آيد كه بمعنى درويشى است و اين غير خاب يخيب است كه مصدر آن خيبة آيد بمعنى نااميد پس خاب را اماله خيب كنند و طاب الفش منقلب از يا بود و اماله توان كرد و ضيقى كه تانيث اضيق است الف چهارم آن را اماله كنند جهة صيرورت الف در مشتقات آن بيا چنان كه در تثنيه آن ضيقيان كويند ديكر حرف را اكر يك يا دو فاصله پيدا كند با الف چه سابق و چه لاحق اماله شود چون كافر و كافور كه كيفور شود ديكر حروف استعلا اكر ساكن شوند مانع اماله نشوند ديكر حروف تهجى كه الف در وسط آنهاست يا در آخر آنها اكر با الف و لام باشد اصلا اماله نكنند چون الباء و الدال و اما اكر بىالف و لام بود الا خا و صاد و ضاد و طا و ظا همكى اماله شوند چون بى و تى و ديل و ذيل و را نيز چون حروف مكرر است و حكم حرف استعلا دارد اماله نشود اما پارسيان تمام حروف تهجّى را كه در زبان آنها شايع است اماله كنند و ديكر كلمات را نيز اكر لبس و توافق با كلمه شايع الاستعمال پيدا نكنند اماله نموده با ياى مجهول قافيه كنند چون دريا و در بى و آباد و آبيد و باد و بيد و آزار و آزير و پادار و پادير و زار و زير و كرم‌سار و كرم‌سير و سردسير از سردسار و متاخّرين خلف را بايد در اين باب اقتفا بمتقدّمين سلف نمود و در اماله بعضى دقايق ديكر است كه در لغت تازيان درست آيد و آنها اماله ضمه بكسره نيز كنند چون منقر به وزن سنقر را منقر مانند منكر كويند و چنانچه عرب لغات عجم را معرّب كرده استعمال نموده‌اند پارسيان نيز لغات عرب را مفرّس كرده استعمال نمايند چنان كه امّ غيلان را كه عربى است الف و تشديد حذف كرده مغيلان كفته‌اند و در نظم و نثر خود آورده‌اند و از اين‌كونه لغات بسيار است مثل بايزيد كه ابا يزيد و باليث كه ابا ليث بوده و باورد و بسحق و سحاق و سماعيل چنان كه كفته سحاق ابن براهيم را چه صله رسيد ز فضل برمك و آن شعر قافيه بر دال همچنين سرائيل و براهيم و سماعيل و براهام و ابيورد اباورد مذكور شد ماوراء النّهر را ورا النهر و بر اين قياس علالا و بسمل ستغفار و ستقبال كوش سجاده يا لمندبوسليك تماشا سيرعيش نهيودر يودريب تميزخانه سترلاب قرآن عرابى طوسوار يعنى طاوس‌وار علالا مفرس على الله است كه در مقام بىپروائى و توكل كويند و بسمل و بسمله بفتح با و ميم و چون در وقت ذبح كوسفند بسم اللّه كويند و آن را بكشند پارسيان كشته را بسمل خوانند آنچه مفرس كرده از لغتى عربى يا بتعرّب اخذ نموده‌اند چنان كه يالمند از عيالمند و لاش و لاشه از لاشىء و مسلمان از مسلم و مانون از ماء النّون و تميز بر وزن مويز از تمييز بر وزن تبريز و و يك از ويحك يا ويلك عمو و خالو از عم و خال و عور از عارى و عربان و مطاره از سطّاره مشدد و تماخر از تمسخر و ماهور از ماحور كه شعبه‌ايست از موسيقى و رعنا از رعونت كه مستعمل پارسيان است و عاصفر به وزن دادكر از معصفر به وزن هنرور و خرجين بكسر جيم از خرجين بفتح جيم و قران به وزن