رضا قلى خان ( هدايت )

328

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

كه در اول آن چيست آن بوده باشد بلكه بطريق سئوال نيز كفته مىشود چنان كه مير معزّى كفته چه پيكر است به زير سپهر يافته تير * به شكل تير و به دو ملك راست كشته چو تير و آن را پرد و پردك نيز كويند يعنى پوشيده و در پرده و بتركى بلمجه خوانند و لغز عربى است چيغ در جيغ و الاچيغ كذشت چيلان بر وزن كيلان عناب را كويند و آن چيزيست شبيه به سنجد و عناب عربى است و آن را چيلانه نيز كويند چين بر وزن سين نام مملكتى است معروف و مشهور و در كتب جغرافيا مذكور در صنايع و بدايع و بافندكى ضرب المثل و از شهرهاى چين يكى پيكن دار الملك آنست كويند ملك چين وسيع است و يك‌صد و هفتاد و نه شهر بزرك است و دويست و بيست و يك شهر وسط و يكهزار و دويست و نود و نه شهر كوچك در آن ملك ساخته‌اند دو هزار و سيصد و پنجاه و هفت قلعه محكم دارد دويست مليان رعاياى خراج‌دهنده در آن مملكت است به غير جمعى از اعيان و اشراف كه معافند طول و عرض آن در كتب جغرافيا مسطور است و از جملهء غرايب ابنيه آن ملك ديواريست كه از ساحل درياى جورجه تا كنار رود قراموران كشيده‌اند و در بناى آن كار ششصد كرور خلايق اجماع داشته‌اند و طول آن ديوار يكهزار و پانصد ميل است و عرض آن چندانكه شش سوار در فراز آن بيكديكر بازى و بيك‌رشته اسب تازى توانند نمود و ارتفاع آن در همه جا هيجده ذراع مىباشد و در هر صد زرع فاصله برجى مربّع ساخته‌اند و دروازه بر آن نهاده‌اند و دو كرور مرد حارس و نكهبان داشته تا ايام ما زياده از سه هزار سال كذشته و هنوز برپا است چون بيفايده نبود مرقوم شد كويند نام پيكن خان باليغ بوده يعنى شهر خان و آن را آب خراب كرده و پيش باليغ يعنى پنج شهر بعد از ان آباد شده و بايكن هم بتركى يعنى شهر بزرك چه باى بمعنى صاحب دولت و كند و كنت بمعنى قريه و شهر است كنك ذركه آن را بهشت كنك مىكفته‌اند مىكند شده چنان كه فردوسى كفته كنون نام كندژ به بيكند كشت شاعر كفته نكارخانهء چين است و كارخانه كنك معرب چين صين است چنان كه فرموده‌اند اطلبو العلم و لو بالصّين ديكر بمعنى كره و پيچ و شكن و چين كه مرادف آنها است ديكر بمعنى چيدن و امر بچيدن و بعضى اشعار بىترتيب درين معانى مىآورم در زلف تو كوئى كه فكند اى صنم چين * چندين كره و حلقه و چندين شكن و چين چشم من و آن روى پر از لاله و پركل * دست من و آن زلف پر از حلقه و پرچين آب چين يافته در حوض از باد * همچو پركار حرير چين است مكر نكاركر چين شد است ابر بهار * كز او بنقش و نكار است بوستان چو بهار كر چون تو بچين كردهء نقاشان نقشى است * نقاش بلا نقش كن طرفه نكاريست همى بنفشه دمد زير زلف آن سرهنك * همى بآيينه چينى اندر افتد زنك يكدست من هنوز بچين چيد كل همى * يكدست ديكرم بيمن بود لاله چين حكيم ناصر كفته از كين بت‌پرستان در هند و چين و ماچين * پردرد كشته جانت رخ زرد و روى پر چين و اينكه در ميان اهالى ايران بماچين شهرت كرده است ولايتى است كه آن را جپان كويند و اصل در آن مه چين است يعنى چين بزرك چينود بر وزن مىرود بمعنى پل صراط است و به چندين صورت در لغت نوشته‌اند و تبديلات يافته و دال و راء تبديل يافته و اصح اينست و در حرف خا نيز نوشته خواهد شد چينه بر وزن زينه دانهء مرغان را كويند و هر مرتبه از كل باشد كه بر ديوار كذارند چينه‌دان بر وزن بيزبان حوصلهء مرغانست كه دانه در آن جمع شود و آن را ژاغر نيز كويند انجمن هفتم از فرهنك انجمن‌آرا در خاء نقطه‌دار با الف [ نمايش خاء نقطه‌دار با الف ] خار بر وزن مار معروف است و نام قصبه‌ايست از مضافات رى بورامين در برهان كفته ماه بدر را كويند و رشيدى كفته كه آنچه صاحب جهانكيرى بمعنى آفتاب و ماه و ناز و كرشمه آورده آن به واو معدوله است و در خواره بيايد و همين معنى مراد است و صاحب فرهنك غافل شده و معنى از خود اختراع كرده و بمعنى خاريدن و امر بخاريدن نيز آمده و خار بپارسى مطلق فلز را كويند و سنك را نيز چون خاكى است متكوّن در آب تشبيه بفلز نموده و هاى مشابهه در او الحاق نموده خاره كفته‌اند