رضا قلى خان ( هدايت )

320

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

كذارند و زه كمان را نيز كويند و چل روزى كه درويشان و مرتاضان براى ذكر و فكر و طاعت و عبادت خلوت كزينند نيز كفته‌اند غير مشدد و در چلچله كذشت و در معنى مشدّد شعر شيخ اوحدى از جام جم اثبات مدّعا مىكند كه كفته بر سر پاى چله داشته‌ام * وان نه از بهر زله داشته‌ام چليپا با اول مفتوح و ثانى مكسور و باى معروف عجمى چوبى باشد به صورت دارى چهار كوشه كه بعقيده نصارى حضرت عيسى عليه السلام را بر آن كشيدند و صليب معرب آنست مولوى كفته حلقهء آن جعد او سلسله‌جنبان كيست * زلف چليپا و شش آفت ايمان كيست شيخ سعدى كفته كر به مسجد روم ابروى تو محراب منست * ور در آتشكده زلف تو چليپا دارم و اصل اين لغت در پارسى چارپايه بوده و چنان كه رسم است را و لام تبديل شده‌اند نمايش سيزدهم در جيم پارسى با ميم چم بفتح اول بمعنى خرام و رفتارى از روى ناز و امر از خراميدن بود ناصر خسرو كفته نهادهء خدايست در تو خرد * چو در نار نور و چو در مشك شم كر از دين و دانش خبر بايدت * سوى معدن دين و دانش بچم و چمان بمعنى خرامان است مولوى كفته دم سخت كرم دارد كه بجادوئى و افسون * بزند كره بر آتش بچماندار و هوا را ديكر بمعنى ساخته و آراسته و با معنى و منظم عنصرى كفته ز كبر اكر تونهء به بسترز كبر مباش * اكر تو مؤمنى و كار دين تو بچم است ديكر بمعنى اندوخته و فراهم آمده استاد فرخى كفته جهان و مال جهان سربسر چميدهء تست * بشهريارى و پيروزى آن چميده بچر ديكر به معنى معنى ابو الحسن شهيد كفته دعوى كنى كه شاعر دهرم وليك هست * در شعر تو نه لذّت و نه حكمت و نه چم ديكر بمعنى جرم و كناه نزارى قهستانى كفته جم كفتمش كوجم چه جم بر من بر اين سهو است چم * مثلش نباشد در عجم شاهى ز نسل بو البشر به زبان درى فارسى مخفف چشمست حكيم سنائى كفته عالم ديكر است عالمشان نيست * فرقى ز نور تا چمشان و بمعنى خم و خميده و راههاى كج نيز آمده و بضم اول بمعنى حيوان نيز آمده چنان كه حكيم خيام كفته اى رفته و باز آمده و چم كشته * نامت ز ميان مردمان كم كشته ناخن همه جمع آمده دسم كشته * ريش از پس سر آمده و دم كشته ديكر بمعنى لاف و تفاخر و امر بدين معنى شاه داعى شيرازى كفته زانكه فنا نام مرا كرده كم * كفته ز نام و لقب خود مچم و بمعنى ثفل انكور و سرما نيز كفته‌اند ديكر سبزى روى آب كه جامهء غوك نيز در فرهنك آمده چماچم بفتح اول و جيم پارسى بر وزن دمادم بمعنى ناصيه و پيشانى كفته است و اين شعر را شاهد آورده بدركاه قصر رفيعت نهاده * ملوك جهان از تفاخر چماچم و در فرهنك جهانكيرى با اول مضموم به همين معنى آورده اما رشيدى كفته ظاهرا جماجم به وزن مساجد كه جمع جمجمه است يعنى كاسه سر در لغت عربى بوده و تصحيف چماچم خوانده و پارسى آورده‌اند و ظن غالب همين است كه كفته شد چمان بر وزن كمان راه رفتن بناز و زيبائى و به معنى پيمانه شراب و چمنده و چماننده و چميده و بر اين قياس چنان كه حافظ كفته سرو چمان من چرا ميل چمن نمىكند و چمان بمعنى چمن نيز آمده چنان كه فريد احول كفته كوئى ز باد سرد چمان چون همى چمد * حوران جنّتند شده در چمان چمان و اين قصيده‌ايست درين صنعت بر خود لازم كرده لامعى نيز چنين قصيده دارد تا نپندارند كه چمن كفته چمانه بر وزن زمانه ظرف شراب و نيم كدوى منقش كه در ان شراب خورند خاقانى كفته جان بچمانه بده در چمن جان بچم و چمانچى بمعنى كوزه سرشك بزرك شكم كه در ان شراب كنند نيز آمده چمانى بمعنى ساقى كه پياله دهد ملك الشعرا كاشانى كفته يكى سوى من اى چمانى بچم * بلب داروى كى به كف جام جم چمتاك بر وزن افلاك كفش و با افزار را كويند و آن را چمتك نيز كويند چمچاخ بر وزن چخماغ منحنى و خميده را كويند استاد فرخى كفته زرد و چمچاخ كردم از غم عشق * دو رخ لعل فام و قامت راست منوچهرى كفته انكورها بر شاخها مانندهء چمچاخها * و اويجشان چون كاخها بستانشان چون زاويه چمچرغه بر وزن خرمهره جنسى است از تازيانه و بمعنى رشته تازيانه نيز آورده‌اند چمچم با هر دو جيم عجمى مضموم رفتار و خرام پور بهاى جامى كفته زمستان منهزم شد تا در آمد * سپاه ماه پروردين بچمچم مولوى كفته سر بر مزان از هستى تا راه نكردد كم * در باديه مردان