رضا قلى خان ( هدايت )

31

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بدانكه مصدر اسمى است كه دلالت كند بر حدوث فعلى مانند رفتن و كفتن و خوردن و شمردن كه افاده معنى كند كه ذات قايم به آن معنى را رونده و كوينده و خورنده و شمرنده كويند وقوع آن معنى اكر در زمان كذشته بود فعل ماضى است و اكر در زمان آينده بود مضارع و بديكر عوارض امر و نهى و استفهام و جحد و نفى و اسم فاعل و اسم مفعول و اسم زمان و اسم مكان و اسم آلت از او اشتقاق يابد چنان كه هريك در جايكاه خود نموده و آشكار مىشود و در لغت پارسى مصدر آن بود كه آخر آن مختوم بتا و نون يا دال و نون بود مانند امثله مذكوره و قبل از علامت مصدر يكى از حروف يازدكانه درآيد و آن حروف اين است 1 الف مانند دادن 2 تا مانند ستدن 3 خا چون تاختن 4 را چون بردن 5 زا چون زدن 6 سين چون بستن 7 شين چون كشتن 8 فا چون رفتن 9 نون چون راندن 10 واو چون بودن 11 يا چون دميدن و از اين حروف يازدكانه چهار حرف كه خا و سين و شين و فا بود مخصوص مصادر است كه آخر آنها تا و نون بود چنان كه از امثله معلوم شد و اين مصادر بعضى لازم و بعضى متعدّى باشند و فرق آن دو اين است كه فعل مصدر لازم از فاعل آن تجاوز نكنند و بمفعول نرسد چون نشستن و متعدى آنكه از فاعل فعل تجاوز كند و بمفعول برسد چون زدن و بعضى مصادر را كه لازم بود متعدّى كنند چون خوردن كه لازم بود چون خواهند متعدّى نمايند پيش از علامت مصدر الف و نونى درآورند چنان كه خوردن خوراندن كردد و كاهى يائى نيز پس از الف و نون بيفزايند مانند خورانيدن و كشاندن و كشانيدن و جنباندن و جنبانيدن كه جنبيدن مصدر لازمى آنست چون سنباندن و سنبانيدن كه مصدر آن سنبيدنست اكرچه اين مصدر مجردش نيز هم معنى لازمى دارد و هم متعدّى و در نكارش لغات اشارتى خواهد شد حروفى كه دلالت بمعنى مصدرى كند شين و يا بود چون بخشش و كوشش و كهرريزى و مشك‌پزى و اكر آخر اسمى كه ياء مصدرى به آن الحاق نمايند حرف ها بود آن ها بدل شود بكاف پارسى مانند زندكى و بندكى و پرستندكى و اسم مصدر چون رفتار و كفتار چنان كه مذكور شد بدانكه رشيدى كفته هركاه كه در صيغه مصدر و فعل ماضى حرفى بوده باشد چون به صيغه امر و مضارع و غير آن تصريف نمايند بحرفى ديكر تبديل يابد مثلا هركاه در صيغه مصدر و فعل ماضى حرف خا باشد چون به صيغه مضارع و امر بريم آن خا بزاء منقوطه مبدل شود چون ساختن و ساخت و مضارع آن بسار ؟ ؟ ؟ مىسازد و همچنين آموخت و آموختن و آميختن و آويختن و افروختن و افراختن و انداختن و دوختن و باختن و بيختن و پختن و پرداختن و تاختن و ريختن و سوختن و كداختن و كريختن و نواختن و آختن كه در جميع مضارع و امر اين مصادر بجاء خا زا مىآيد و در شناختن خا بسين مبدل مىكردد چون مىشناس و بشناس اما بلفظ آهختن و نشناختن و كسيختن شاذ است و بر خلاف قياس يا كوئيم كه آميختن در اصل آختن و نشاختن و كسيختن در اصل نشاندن و كسستن بوده پس از اين باب نباشند و چون فروختن مشترك است ميان معنى روشن كردن و بيع نمودن و همچنين دوختن ميان دوختن جامه و دوشيدن شير مضارع و امر از فروختن بمعنى بيع مىفروش و به فروش آمده و از دوختن بمعنى دوشيدن مىدوشد و بدوش آمده بشين معجمه و بمعنى افروختن نيز آمده چنان كه بيفروزد و مىفروزد موافق قاعده و همچنين دوختن بمعنى دوختن جامه بدوز موافق قاعده دوشيدن بشين معجمه بجهة دفع التباس و همچنين هركاه در معنى مصدر و ماضى حرف باشد در مضارع و امر به حرف با يا واو بدل شود چون كوفتن و تافتن و شتافتن و روفتن و آشفتن و خفتن كه در مضارع و امر آن شتابد و بشتاب كويند و مىرويد و بروب و خوابد و بخواب و بكوب و كوبد و آشوبد و بياشوب و مانند آن و چون فارسيان طالب تخفيف‌اند و او روفتن و آشوفتن را كاهى حذف كنند و بضمه اكتفا نمايند اما در سفتن و سفت كه مضارع و امر آن مىسنبد و بسبب آمده چون نون نيك در تلفّظ درنمىآيد و جز بنونى معلوم نمىشود كويا در اين لفظ نيز يا در مقابل فا آمده اما تمثيل قلب فا بواو كفتن و كفت مىكويد بكو چون رفتن و رفت مىرود و برود و كافتن و كافت مىكاود و بكاود اما كرفتن و پذيرفتن و نهفتن و آلفتن شاذ است چون مضارع و امر از كرفتن مىكيرد و بكير و از پذيرفتن مىپذيرد و پذير آمده و نهفتن و آلفت خود صيغه مضارع و امر ندارد و همچنين اكر در مصدر و ماضى حرف شين باشد و ما قبل آن الف بود در مضارع و امر به حرف را بدل شود چون كاشت و كاشتن مىكارد و به كار كماشتن و كماشت