رضا قلى خان ( هدايت )
210
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
باشد كه آن را بادخن يعنى خانهء باد كويند پادكانه در اصل به همان معنى باد خانه بوده بباى عربى با را بباى پارسى و خا را بكاف بدل كردهاند از معنى اصلى دور افتاده و چنين شده الحمد للّه على فهم المعانى و المبانى پادنك بكسر ثالث و سكون نون و كاف فارسى چوبى باشد بهيأت سر و كردن اسب كه بدان شلتوك كويند تا دانه از پوست بيرون آيد و آن چنانست كه چون پا بر سر يكسر آن نهند سر ديكرش بلند شود همينكه پا بردارند آن سر بر غله خورد و سبوس و پوست جدا شود و آن را دنك نيز خوانند و آن شخص را دنكى كويند و اين لفظ در اصل دنك است و بزيادتى براى آن است كه آن چوب را به پا حركت دهند و اسب دراز بىاندام را بدنك نسبت كرده و نكال كويند پادنكه نيز به همان معنى پادنك است پاده بر وزن ساده كلهء كاو و خر را كويند و چراكاه اسبان و شتران را نيز كويند و پادهبان بمعنى كلهبان است فرالاوى كفته شعر ماده كاوان پادهاش هريك * شاهپرور بود چو پرمايون حكيم سنائى كفته شعر خصم در دست قهرت افتاده * پايها در ركاب چون پاده پادياب با ياى حطى به وزن ماهتاب بمعنى شستن و پاك ساختن چيزها باشد بنفس و دعا خواندن و آن در ميان پارسيان متعارف و مستعمل بوده و آن را پاديا و بر وزن آبساو نيز مىكفتهاند و كويند لغت زند و پازند است پادير بر وزن جاكير چوبى است كه بجهة استحكام بر پشت ديوار شكسته زنند تا نيفتد و با ذال نقطهدار اصحّ است بنا بر قاعدهء كليّه كه هركاه ما قبل دال حرف عله باشد و آن حرف عله ساكن باشد ذال است و با زاى نقطهدار نيز به اين معنى آمده حكيم رودكى در صفت عمارت كفته شعر نه پازير بايد ترانه ستون * نه ديوار خشت و نه آهن درا و سامانى كويد پازير بمعنى مطلق پشتيبان باشد كه براى استظهار زير ديوار شكسته نهند و جهان كيرى تخصيص به چوب خاص كرده و آن ناموجب است اما بدال مهمله بهتر است مركب از باد دير يعنى باد دير پا نمايش ششم در باى فارسى با راء پار بر وزن خار بمعنى سال كذشته است حكيم فرخى كفته شعر پار آن اثر مشك نبود است بديدار * امسال دميد آنچه همى خواستهام پار هم او كفته شعر من پار دلى داشتم بسامان امسال * ديكركون شد و دكرسان و مخفف پاره هم هست كه آن را پاره پار نيز كويند و چرم دباغت كرده را نيز كفتهاند و بمعنى پرواز و پرش هم آمده چه پاريدن بمعنى پريدن است پاراو با راى بالف كشيده و بواو زده پير و پير زال را كويند و نام بلوكى است از قزوين پاردم بضم دال و سكون ميم دانكى را كويند و آن چرميست پهن كه بر پس پالان چارپا دوزند و بر پس ران چارپا اندازند و بعضى كويند كه چرمى باشد كه بر پس زين اسب دربندند و بر زير دم اسب اندازند رشيدى كفته پاردم و پالدم ريسمانى است كه در زير دم حيوانات كنند و اصل پالدم است زيرا كه پال بمعنى ريسمان است حافظ شيرازى كفته شعر واعظ شهر بين كه چون لقمهء شبهه مىخورد * پاردمش دراز باد اين حيوان خوشعلف پارس بر وزن و معنى فارس است و آن نام پسر هوشنك شاه مشهور بوده و بنام او ايران تمامى را پارس خواندند و زبان پارسى منسوب بدوست خواجه حافظ كفته شعر كر مطرب و حريفان اين پارسى بخواند * در رقص و حالت آرد پيران پارسا را حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرموده انّ للّه خيرتين من خلقه من العرب القريش و للعجم فارس يعنى خداى را دو كروه كزينند از جملهء او از عرب قريش و از عجم فارس و فارسيان را اعراب قريش العجم مىخوانده و احرار الفارس مىنوشتهاند و حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام را كه مادرش شهربانويه بوده ابن الخيرتين مىناميدهاند از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله پرسيدند چون است كه ملك پارسيان مدت دراز يافت فرمود لانّهم عمّروا فى البلاد و عدلوا فى العباد يعنى آبادى كردند در بلاد و عدالت داشتند در عباد بلى يبقى الملك مع الكفر و لا يبقى مع الظّلم صلى اللّه عليه و آله پارسا بمعنى پرهيزكار و پارسى و جمع آن پارسيان مىآيد و هم بمعنى لغت و لفظ پارسى و اكنون در هند زردشتيان را پارسى