رضا قلى خان ( هدايت )
208
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
هفتاد نفر در كليساى بزرك بعبادت اشتغال دارند و هر وقتى كه تعيين خليفه لازم شود اين هفتاد نفر بايد در تصديق او متفق باشند و در عمارتى مخصوص تاج سر طبقه بر سر او مىكذارند و دختران صبيحه كه ترك دنيا كرده طالب ثواب آخرتاند در خدمتكذارى پاپ در هر باب مفاخرت مىورزند و شهر موسوم برومية الكبرى شهر ايشان است كه بيونان مشهور است و جمعيت آن ملك تخمينا دو مليان و ششصد هزار است و بانى روم روملوس اول پادشاه روم بوده كه هفصد و پنجاه سال قبل از عيسى ( ع ) آن ولايت را بنام خود بنا نهاده از جملهء عمارات اين شهر كليساى سنت پطر است كه در مدت صد و پنجاه سال باتمام رسيد و پاب تاج بر سر پادشاهان اروپا يعنى فرنكستان مىنهاده در سال هزار و دويست و سيزده ناپليان فرانسه لشكر به آن ملك كشيده متصرف شد و پاپ را تغيير داد و از عزّت آن طايفه كاست ديكرباره سلاطين بوربان آن طايفه را محترم داشتند و در اين سنوات هنوز پاپ پيوس در آن شهر خليفه بزركست و پاپ را پاپا نيز كويند پاپژ بفتح باى فارسى و سكون زاى عجمى بمعنى زمين پست و بلند و ناهموار و كل كهنه و نرم كه به عربى طين كويند در برهان آورده نمايش دويم در باى فارسى با تا پات به سكون تاء قرشت تخت و اورنك را كويند و بعضى پادشاه را پاتشاه دانستهاند يعنى صاحب تخت و اورنك زيرا كه دال و تا بيكديكر تبديل مىيابند پاتپراس بكسر فوقانى و سكون باء فارسى و راى قرشت بالف كشيده و بسين بىنقطه زده بلغت زند و پازند جزا و مكافات بدى را كويند كه بكيفر و بادافراه معروف است پاتله بكسر سيّم و فتح لام مخفف پاتيله است و آن ديكى است دهن فراخ كه در آن حلوا پزند پاتو با ثالث بواو رسيده خانه و منزل عطارد را كويند كه برج جوزا و سنبله باشد و بعضى منزل مريخ را دانستهاند كه حمل و عقرب باشد فرّخى كفته شعر روز هيجا كه بركشى ز نيام * خنجرى چون زبانهء ز لهب نشناسد ز بس طپد مريخ * كه حمل برج اوست يا عقرب پاتيمار بمعنى تعجيل و شتاب و در زبان زند و پازند همين معنى دارد و آن با تاء فوقانى مكسور و ياء معروف است پاتينى با تاء فوقانى مكسور و ياء معروف طبقى باشد از چوب كه غله بدان بيفشانند و پاك سازند و آن را غلّه بر افشان نيز كويند نمايش سيّم در باى فارسى با جيم فارسى پاچال بر وزن پامال با جيم عجمى كوى را كويند كه جولاهكان در وقت بافتن پايهاى خود را در آن چال بياويزند خاقانى در قسميات كفته شعر بلوح پاى و بپاچال و غرغره بشكوه * بنايژه بمكوك و به تاروپود ثياب و بمعنى جائى كه بقال و خباز و طبّاخ در پيش دكهء خود ساخته در آن بايستند و چيزى فروشند نيز آمده پاجامه با جيم بالف كشيده صاحب برهان نوشته شلوار و تنبان را كويند و در شرح قاموس كويد تبّان بالفتح و تشديد باء كاهفروش و بالضّم شلوار كوچك كه ستر عورت مغلظه كند از اين قرار تبان عربى و تنبان غلط است پاچان با جيم فارسى به وزن و معنى پاشان يعنى پاشنده آمده پاچايه بفتح تحتانى پليدى و نجاست هر دو راه را كويند كه بول و غايط باشد پاچك بر وزن ناوك سركين كاو را كويند كه خشك شده باشد يا پهن كرده بجهة سوختن خشك كرده باشند پاچنامه با جيم عجمى موقوف لقب باشد و بعضى بمعنى قرين و همال آوردهاند پاچنك به وزن آهنك دريچهء كوچكى را كويند در خانه و كوشك از پنجره و امثال آنكه بيك چشم از ان نكاه توان كرد شمس فخرى اصفهانى كفته شعر هزار كونه كل از شاخ چهر بنمودند * چو لعبتان كل اندام نازك از پاچنك و كفش و پاافراز را نيز كفتهاند كه آن را پاشنك و پاهنك نيز كويند پاچه بفتح ثالث تصغير پاى است و پختهء پاى كوسفند كه با كلهء آن پزند و بخورند و بمعنى شلوار پاى نيز استعمال شده چنان كه شاعرى هزال بجهة امردى پاچهفروش كفته شعر نكار پاچه پز من كه دل سراچهء اوست * تمام لذّت عالم ميان پاچه اوست پاچيله بر وزن پاتيله چيزى باشد مانند غربال كوچكى كه براى