رضا قلى خان ( هدايت )

205

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بيغار بر وزن بيزار سرزنش و طعنه و آن را بيغاره نيز كويند حكيم اسدى كفته شعر ز فرمان شر ننك و بيغاره نيست * بهر وجه كه را ز مه چاره نيست بيغال بالكسر بغين معجمه بمعنى نيزه است كه به عربى رمح كويند بيكار بياى مجهول كار بىمزد كه سخره نيز كويند در مثل است كه بيكار به از بيكاريست بيكم با اول مفتوح بثانى زده بمعنى صفه و ايوان و آن را به شكم نيز خوانند و بيكم تصحيف به شكم است و لغتى جداكانه نخواهد بود ناصر خسرو كفته ع پنجاه سال شد كه در اين سبز بشكمم بيكند با اول مفتوح بر وزن فرزند نام شهريست كه جمشيد آن را بنا كرده و سالها آباد بوده افراسياب آن را پاى تخت خود قرار داده در آبادى آن كوشيد و بكنك دژ مشهور است چنان كه فردوسى كفته شعر جهانجوى پر دانش افراسياب * بكندژ نشسته بخورد و بخواب كنون نام كندژ به بيكند كشت * زمانه پر از بند و اورند كشت ناصر خسرو علوى در روشنائى نامه كفته منه دل بر جهان كز بيخ بركند * جهان جم را كه او آكنده بيكند بيل بياى مجهول معروف ديكر تخته‌ايست بهيئت بيل كه بر سر چوبى نصب كنند و كشتى و غراب را برانند شيخ سعدى كفته شعر كنونم كه در پنجه اقبيل نيست * نمد پيش تيرم كم از بيل نيست امير خسرو دهلوى بمعنى تخته كشتىران كفته شعر موج سوى جاريه مىبرد دست * بيل بسيليش همى كرد پست و آن را بيله نيز خوانده‌اند بيلاى با اول بياى رسيده و ثالث بالف كشيده بلغة زند و پازند چاه باشد كه عربان بئر خوانند و آن را بيل نيز كويند بيلسته با ثانى مجهول بر وزن بيدسته در برهان كويد بمعنى انكشتان دست است و در جهانكيرى نيز به همين معنى آورده حكيم اسدى كفته شعر به بيلسته سنبل همى دسته كرد * بدر نيز بيلسته را خسته كرد تحقيق آن است كه پيلسته بباى پارسى است و پيل همان فيل و استه مخفف استخوان است و آن را استخون نيز كويند و استخوان پيل عاج است و ساعد خوبان را در سفيدى بعاج تشبيه كنند چون انكشتان نيز از اجزاى ساعدند مجازا بر انكشتان نيز اطلاق شده اسدى طوسى در بر زدن آستين دختر كورنك شاه كفته شعر به پيلسته ديباى چين برشكست * بما سورهء سيم بكرفت شست كشاد از كمين بر كبوتر خدنك * تنش بر نشانه فرود وخت تنك بيلكان بفتح اول بر وزن نهروان در برهان آورده و با قاف نوشته ظنّ غالب اينست كه بكسر اول باشد و يقينا با كاف عجمى بوده و بيلقان معرب آن است و آن نام شهريست از ولايات ارّان ما بين شيروان و آذربايكان كويند قباد پدر انوشيروان بانى آن بوده و از آنجا است مجير الدّين شاعر كه در هجو اصفهان اين رباعى كفته شعر كفتم ز صفاهان مدد جان خيزد * لعلى است مروّت كه از ان كمان خيزد كى دانستم كاهل صفاهان كورند * با اين‌همه سرمه كز صفاهان خيزد جمال الدّين عبد الرّزاق اصفهانى در پاسخ او كفته شهرى كه به از جملهء ايران باشد * كى در خور هجو چون تو نادان باشد سرمه چه كنى كه از صفاهان باشد * ميل تو بميل است فراوان باشد هم او كفته شعر كير در كون كنجه و تفليس * تا به شروان و بيلقان چه رسد بيلك بكسر اول و فتح لام تيرى را كويند كه پيكان آن به تركيب بيل ساخته شده باشد انورى كفته شعر غلام خنجر او كشته زنده پيلى مست * مطيع بيلك او كشته شرزه شيرى نر و آن را بيله نيز كويند چنان كه فرخى كفته شعر چنان چورن سوزن از وشى * و آب روشن از توزى ز طوسى بيل بكذارد بآماج اندر آن بيله و بفتح اول منشور پادشاهان و قباله خانه و باغ و امثال آن را كويند بيله با ثانى مجهول بر وزن حيله خشكى و جزيرهء ميان دريا و پاروب كشتىبان براى راندن كشتى و بمعنى رخساره و پهلو نيز آمده خاقانى بمعنى رخساره كفته ع بيلهء تو كرد روى مه و زهره را خجل و سوزنى بمعنى پهلو كفته شعر آن دل كه در مبان دو بيله بكين تست * در وى رسد ز قوس فلك تير بيلكى و بمعنى قباله و منشور مذكور شد و بمعنى ابريشم كه برهان آورده بباى فارسى بيله است بيم بكسر اول بر وزن ميم بمعنى خوف و ترس است فرخى كفته عشق رسم است و ليكن همه اندوه دلست * خنك آن كورا از عشق نه ترس است و نه بيم بيمار بر وزن ديوار بمعنى ناتوان و مريض معروف است فرخى كفته ز كوژى پشت من چون پشت پيران * ز سستى پاى من چون پاى بيمار