رضا قلى خان ( هدايت )

176

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بامداد بكاه * بدانكه چون بكند مهركان بفرّخ روز بجنك دشمن وارون كشد بسغد سپاه چون در قديم الايّام رسم كتّاب بوده كه چنان كه بر زبر شين سه نقطه بر بالا مىنهاده‌اند براى رفع شبهه فيما بين شين و سين سه نقطه در زير سين مىكذاشته‌اند و هنوز اين قاعده در كتب سالفه برقرار است مير جمال الدّين انجوى شيرازى صاحب جهانكيرى سه نقطه زير سين را باى پارسى تصور كرده بسغده و بسغده خوانده و از معنى سغد غافل مانده بسغده را صفت سپاه خوانده و آراسته و ساخته معنى نوشته ديكرباره تكرار كرده اين بيت را كه در دعا كفته مؤيد معنى دانسته شعر خجسته بادت فرخنده جشن فرخ باد * بسغده رفتن و بيرون شدن ز خانه به راه ازين بيت بيقين مىپيوندد كه بسغد يعنى ولايتى كه عزيمت آن دارى منظور است و الّا تكرار فايدتى نداشت محل عزيمت را در وقت قصد نام بايد برد نه سپا را آراسته تكرار كرد و صاحب جهانكيرى از اين‌كونه سهوها بسيار كرده چنان كه در قصيدهء حكيم ارزقى هروى كه كفته است شعر شراب لعل درفشنده در چنين سره وقت * موافق آيد و خوش خاصه با نسيم هراه غلام باد شمالم كه مىوزد خوش خوش * ببوى غاليه از غور بامداد بكاه بمست خفته چنان مىوزد كه پندارى * حواس او ز بهشت برين شود آكاه مرا شمال هرى بىهرى نباشد خوش * چو شهريار و خداوند من بود بفراه معلوم شد كه هراه و غور و فراه از بلاد خراسان است چنان كه انورى كفته شعر عرصهء مملكت غور چه نامحدود است * كه در آن عرصه چنين لشكر نامعدود است با اين تفاصيل صاحب جهانكيرى غور را غوژه خوانده و غنچه فهميده و اكر منظور ناظم غنچه بودى چرا غوژه فرمودى و ليس هذا اوّل قارورة كسرت فى الاسلام مع هذا جاى ايراد نيست خطا و سهو اتفاق مىافتد اكر چه بسغده بمعنى آراسته باشد و سغديدن مصدر آن ولى در اين مقام مقصود سغد سمرقند است حكيم فردوسى كفته شعر بموبد چنين كفت دهقان سغد * كه برنايد از خانهء باز جغد بسك بفتح اول و ثانى داروئى است كه به عربى اكليل الملك كويند و كفته‌اند زمينى كه در آن اكليل الملك كشته برداشته باشند پس از آن هرچه در آن بكارند نيكوتر باشد خاقانى با خود خطاب كرده و كفته شعر شعرت در اين ديار وحش بهتر است از آنك * كشت از ميان بسك به آيد ببوستان و بمعنى خميازه در برهان آورده و بضم اول فتيلهء بيچيده بجهة ريشتن كفته و اللّه اعلم بسكله به وزن مشغله چوب پس در خانه را كويند بسل بفتح اول و ثانى و سكون لام غله‌ايست كه آن را كاورس كويند و جاورس معرب آنست بسلانيدن بكسر اول و ثانى مخفّف بكسلانيدنست مولوى كفته ع هركس فريباند مرا * كز عشق بسلاند مرا بسناس بر وزن وسواس نام استاد دهريان بوده و بعضى علوم غريبه مىدانسته بسنج بر وزن شكنج خشكى و داغى باشد كه بر روى و اندام مردم بديد آيد و آن را به عربى كلف خوانند و امر بسنجيدن نيز هست بسند بر وزن سمند بمعنى كافى در بسنده كذشت بسنك همان بسك است كه مرقوم شده بسوته بفتح باء و ضم سين و واو مجهول و تاء فوقانى و هاء مختفى بمعنى زلف آورده و بپارسى درى بمعنى بسوخته است كه آن را سوخته نيز كويند و سوته نيز مخفف سوخته است و نام ديهى است بمازندران و شاعر مازندرانى كه او را براتى حواله بسوته كرده بودند و سوخته و وصول نشده اين بيت به تجنيس بلغت درى تبرى كفته شعر بنوشت برات ما بسوته * آنجا كه برات‌ها بسوته بابا طاهر همدانى كفته شعر بوره سوته دلان كرد هم آئيم * سخن واهم كريم غم وانمائيم ترازو آوريم غمها بسنجيم * هرآن سوته‌تريم وزنين‌تر آئيم بسوده بر وزن فزوده بمعنى دست زده و لمس كرده و ماليده و سوراخ كرده آمده حكيم قطران كفته شعر ز بسكه كشت عدو كوشه‌هاى تيغ بريخت * ز بسكه بست عدو حلقهاى قيد بسود و آن را بسفته و سفته نيز كويند حكيم ناصر خسرو كفته شعر كفته سخن چو سفته كهر باشد * ناكفته همچو كوهر ناسفته و سوده و سفته تبديل يكديكرند و بمعنى سائيده نيز آمده امير معزى كفته شعر از مشك سوده كشى برسيم ساده رقم * كوئى سر قلم محمود بن حسنى بسور بر وزن قصور در برهان بمعنى نفرين و دعاى بد آورده و بسوريده بمعنى نفرين كرده و با لام نيز بسوليده آمده و رشيدى بباى پارسى و شين معجمه نيز كفته است در هرحال بسوريدن و بسوليدن مصدر آنست