رضا قلى خان ( هدايت )
173
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
بژن بر وزن و معنى نژن و آن كل و لاى تيرهء متعفّن بن حوضها و جويها است آن را لجن نيز كويند و بژن بالژن تبديل يافته و مصحف شده بژند بر وزن نژند كياهى است خوشبو و بعضى كويند برغست است كه مانند اسفناج در آشها كنند بعضى بمعنى چوب بقم دانستهاند كه آن را پزند و سرخرنك كنند و بزاى عجمى اصحّ از عربى است فردوسى طوسى كفته شعر نه كرباس باشد بسان پرند * نه همرنك كلنار باشد بژند و بمعنى حنظل نيز كفتهاند و بعبجدى اين بيت را نسبت دادهاند نه همقيمت لعل باشد بلور * نه همرنك كلنار باشد بژند فخرى بمعنى حنظل كفته شعر بوى خلقت بهر كجا كه كذشت * نيشكر آورد بجاى بژند بژندى در برهان بمعنى دردمندى و بيچاركى و تنكى معيشت آوردهاند همانا نژندى را بژندى دانستهاند بژنك بفتح اول بمعنى كليد مصحف است و اصل مدنك است بژوال بفتح اول صدائى را كويند كه بركردد مانند صداى كوه و كنبد و امثال آن بژوج بمعنى پيدا كردن و بهم رسانيدن باشد و همانا پژوه است و مصدر آن پژوهش يعنى پيدا كردن و جويا شدن و پژوهنده يعنى جوينده شيخ نظامى كفته شعر پژوهنده را ياوه زان شد كليد * كز اندازهء خويشتن در تو ديد و طالب دانش را دانشپژوه و همچنين حكمتپژوه و خردپژوه و پژهء بكسر مخفف پژوه است و بر اين قياس مىآيد در صيغها پژول و بچول استخوان شتالنك را كويند و آن كعب پاست بژهان بضم باء و سكون زاء غبطه باشد يعنى خوبى كه در ديكرى بيند براى خود خواهد بىآنكه از او زايل شود و اين بر خلاف حسد ممدوح است نه مذموم بهرامى سرخسى كفته شعر بر پيچش زلف تست شب را غيرت * بر تابش روى تست مه را بژهان نمايش بيست و هفتم در باى ابجد با سين مهمله بس بمعنى بسيار باشد عسجدى مروزى در صفت آتش زمستان كفته شعر بس كس كه ز زردشت بكرديد و كنون باز * ناچار كند روى سوى قبلهء زردشت و بمعنى كافى يعنى كفايتكننده نيز بسيار است حكيم سنائى كفته شعر اول و آخر قرآن ز چه با آمد و سين * يعنى اندر رهء دين رهبر تو قرآن بس و بسند و بسنده به همين معنى كافيست چنان كه غضارى رازى كفته شعر مرا شفاعت اين پنج تن بسنده بود * محمّد و على و فاطمه حسين و حسن و افادهء معنى خاموش كند آن نيز بامر يعنى خاموش شو چنان كه كفتهاند شعر چون با دل تو نيست وفا در يك پوست * در پيش تو يكرنك بود دشمن و دوست رو رو كه شكايت تو ناكفته به است * بس بسكه حكايت تو نشنفته نكوست و در عربى نيز بمعنى بس به فارسى استعمال شده و بضمّ اول بمعنى سيخ كباب است كه به عربى سعود كويند و مخفف بوس هم آمده كه عرب قبله مىكويند و ترجمهء فقط و حسب اما با فتح اول چنان كه كفته بس بمعنى الحسب و آن كلمه مولده و نيست از كلام عرب و بسّ بمعنى القطع فى الكلام بسّ كلامك بسّا اى اقطعه قطعا چنان كه در مقدمات كذشته بسا بر وزن رسا يعنى اى بس و بسيار چنان كه خوشا يعنى اى خوش و نام شهريست در فارس كه آن را معرب كرده فسا خوانند و منسوب بدانجا را فسائى و فسوى كويند چنان كه هراتى و هر دوى در باى پارسى بيايد بسارده بفتح اول و دال بها زده زمينى كه بجهة كاشتن چيزى آب داده باشند بساره بر وزن هزاره ايوان و صفّه را كويند بكسر اول هم كفتهاند بساك با فتح اول و ثانى بالف كشيده و بكاف زده تاجى را كويند كه از كلها و رياحين و مورد ساخته در روز اعياد يا دامادى بر سر كسى نهند ابو الفرج رونى راست همه اميدشان كه خدمت تو * بسرش برنهد ز بخت بساك بسانج با اول مفتوح بر وزن ايارج كياهيست بهيئات هزار پاى و رنكش مانند روناس سرخ و بر پوست آن كرهها بود چون آن را بشكنند درونش زرد بود و اصحّ بسبايج است و بسفايج معرب آن و اصل اسم او بس پايه يعنى بسيار پايه و اين خطاى برهان است كه بسايج نوشته بر وزن ايارج و خطاهاى او بسيار است بساوند بر وزن دماوند قافيهء شعر باشد و چون در دنبال شعر است پساوند خواندن بهتر است و در باى پارسى با شواهد بياوريم بسباس بر وزن نسناس بمعنى سخن هرزه و بىمعنى آمده مختارى غزنوى كفته شعر اى كران جان قلبتان بس بس