رضا قلى خان ( هدايت )
170
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
باشد و نام كتابى بوده از تصانيف پادشاه كامل خردمند تهمورس ملقّب بديوبند و معنى تركيبى آن يعنى عقل اول چه فرهنك بمعنى عقل است و بر بالاتر از همه عقول و آن نيز اول همه است نمايش بيست و پنجم در باى ابجد با زاى نازى بز بفتح اول و سكون ثانى رسم و آيين و قاعده و قانون و طرز و روش و مخفف بزم و بمعنى وزيدن و امر بريزيدن سوزنى كفته شعر حجره زين سان و ناز زين كردار * شغل ازين طرز و حرفتى زان بز حجرهء ماست بادخانهء بوق * ساعتى باد و بوق زينسو بز ديكر بكسر زنبور را كويند خاقانى كفته شعر شايد اكر در حرم سك ندهد آب دست * زيبد اكر در ارم بز نبود ميوهچين چون بوز بفتح زنبور سياه است شايد اين بز مخفف آن باشد پس بفتح بايد نه بكسر رشيدى كفته معنى آئين و روش را از بز كه بمعنى قماش و عربى است كرفتهاند پس معنى ازين بز ازين قماش و ازين قسم خواهد بود و در برهان بمعنى زمين و پشتهء بلند و تيغ كوه آورده و بضم اول بمعنى بز معروف است كه آن را به عربى تيس كويند بزان بر وزن خزان و بزانه بر وزن خزانه و بزين بر وزن كزين هر سه بمعنى وزنده باشد مسعود سعد كفته شعر نه ابر بهارم كه چندين بكريم * نه باد بزانم كه چندان بپويم خسرو دهلوى كفته شعر ولايت دارم و كنج و خزانه * سپاهى نيز چون باد بزانه حكيم سنائى كفته شعر به اياز آن زمان چنين فرمود * كه سخن بيش ازين ندارد سود زين غلامان ما يكى بكزين * كه رود زى نسا چو باد بزين رشيدى كويد درين مثال تامل است شايد باد برين باد صبا را كفته باشد و هيچ تامّلى نيست كه باد بزين است يعنى و زنده و اين تامل و تصوّر او خطا است بزباز بر وزن پرواز بعضى كفتهاند پوست جوز است و بعضى كفتهاند شكوفه و بهار جوز است در هرحال عرب آن را معرب كرده بباسه كفته و با اول مضموم معروفست يعنى كسى كه بز را تعليم بازى و جستن و رقاصى دهد عامل آن عمل را بزباز و آن عمل را بزبازى كويند چنان كه مولوى معنوى كفته شعر اى بسا شير كه آموختيش بزبازى * سوى بازار كه برجه هله زيرك هله زود بزپونتن با باى پارسى و نون و تاء قرشت بر وزن پهلو شكن برهان كفته به زبان زند و پازند بمعنى دادن باشد و بزپونمى يعنى مىدهم بزپويند يعنى بدهيد بزداغ بكسر اول و سكون ثانى افزاريست كه بدان زنك آينه و تيغ و امثال آن بزدانيد و جلا دهند و لفظ لغت نيز بر اين معنى دلالت كند و آن را به عربى مصقله خوانند و بزدائيدن به همين معنى مصدر اين لغت است و بزداغيدن تبديل غين بالف است بزدودن نيز مثل همان است منصور شيرازى كفته شعر دهد ضيا همه آيينهء رخت كان را * بود ز خاطر شاه فلك محل بزداغ بزدودن با اول مكسور بمعنى زدودن است كه مرقوم شد زدود و زدوده يعنى پاك كرد و پاك شده و زدانيده اسم فاعل آنست و بزداى امر بزدودن است من كفتهام شعر ز سوده دوده شد اين قبّه زدوده كبود * بلى كبود شود قبّه زدوده زدود بزرا بر وزن صفرا بلغت زند و پازند تخم زراعت را كويند مطلقا يعنى هر چيز كه براى خوردن حيوانات كاشته شود بزرك بفتح باى و زاى مهمله و فتح راى بكاف زده دانهايست كه از آن روغنچراغ كيرند و به عربى كتان كويند و بضم اول و ثانى معروف يعنى ضدّ كوچك و نام مقامى است از موسيقى بزركار بر وزن شرمسار برزيكر و زارع را كويند بزرك اميد نام دانائى فرزانه از مخصوصان خسرو پرويز بوده نظامى در فوت خسرو كفته بزرك اميد خورد اميد كشته * بلرزانى چو برك بيد كشته بزركمهر تركيبا بمعنى آفتاب بزرك يا صاحب محبت بزرك و نام حكيم بزركوار و نجيب دانش شعار پسر بختكان بوده سالها وزارت انوشيروان دادكر كرده و بحكمت معروف است و بتدبير مشهور در اغلب كتب تواريخ و شهنامه فردوسى حالات وى مسطور است كويند بازى نرد را او در برابر شترنك كه از هند آورده بودند اختراع نموده شيخ نظامى كفته شعر بزم نوشيروان سپهرى بود * كز جهانش بزركمهرى بود و بزركمهر را عربان بوزرجمهر كردهاند و كاهى الفى نيز بدان افزودهاند مانند اينكه كنيت كسى باشد چه عرب كاف عجمى ندارد و بجاى آن جيم مىآرد چنان كه بزرج معرب بزرك است بزرك فرمان بمعنى فرمان بزرك و در سوابق ايام آن را