رضا قلى خان ( هدايت )

165

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بركسه به وزن مدرسه يعنى پوشيده و پنهان سوزنى كفته شعر دى بسى كس ز شاه مدرسه خواست * ظاهر است اين نهان و بركسه نيست بركن بر وزن مرهم بازداشتن و منع را كويند و بازدارنده را نيز كفته‌اند و امر بدين معنى هم هست بركن يعنى منع كن و بركردان بركند بر وزن فرزند امرد تنومند ضخيم را كويند و بمعنى رشوت و پاره هم آمده است بركنه بفتح اول و سيّم و نون و سكون ثانى درهم كوفته شدهء هر چيز را كويند بتخصيص عطريات را بكسر اول هم كفته‌اند برك نيل بفتح اول و كسر كاف و نون كياهى است كه زنان آن را بجوشانند و برابر وان نهند و به عربى وسمه كويند بركوه شهريست كه ابرقوه معرب آنست بركه اردشير نام شهرى بوده است در فارس بركى كلاه درازى كه زاهدان در سر كذارند و در شعر سعدى مرقوم شد كه ع حاجت بكلاه بركى داشتنت نيست برم بر وزن عجم چوب‌بندى كه تاك و امثال آن و شاخها را بر بالاى آن اندازند و بمعنى حفظ كه آن را از بر كويند شعر اين مركب بيداد كه توسن چو دل تست * آن را چو بر خويش چرا نرم ندارى از دفتر تندى و درشتى نه همانا * يك سوره در آيه كه تو آن برم ندارى ديكر بمعنى كوى باشد بزرك حوض مانند كه آب باران در آن جمع شود و آن را تالاب خوانند شيخ ابو الحسن شهيد در صفت چشمهء عشق افزا منظوم كرده شعر چون تن خود ببرم پاك بشت * از مسامش تمام لولو رست و اين به سكون راء و ضمّ باء است و بمعنى سبزهء كنار جويها كه آن را مرغ و فرزد و فريز نيز نامند آمده برماس بر وزن الماس بمعنى لمس و لامسه و سودن دست براى شناختن و ماليدن چيزى بر چيزى حكيم سنائى كفته شعر آنكه او نفس خويش نشناسد * نفس ديكر كسى چه برماسد و مصدر آن برماسيدن است بر وزن بشناسيدن برمال بر وزن ابدال سينه و سرا بالاى كوه و پشته باشد و كريز را نيز كويند كه از كريختن است و امر بكريختن يعنى بكريز برماليدن بمعنى كريختن است و بمعنى نور ديدن و بالا زدن آستين و پاچهء تنبان باشد كه مقدمهء كريختن است برماه بر وزن دركاه افزاريست درودكران را كه بدان چوب و تخته را سوراخ كنند و به عربى مثقب خوانند برماهه نيز به همين معنى است برمايون و برمايه بفتح اول و ضمّ ياء و در ثانى بفتح يا نام كاو فريدون فرخ است كه بشير آن پرورش يافت و بر آن سوار مىكشت استاد دقيقى كفته شعر مهركان آمد جشن ملك افريدونا * آن كجا كاو نكو بودش برمايونا فردوسى نيز كفته شعر يكى كاو برمايه خواهد بدن * جهانجوى را دايه خواهد بدن بسر بر همىكشت كردان سپهر * نشد رام با آفريدون به مهر جز آن كاو كش نام برمايه بود * ز كاوان خود برترين پايه بود و بعضى بپاى پارسى دانند و فقير آن را بهتر داند و بضم خواند و معنى آن واضح شود يعنى پرمايه كه شير بسيار داشته و مىداده و اللّه اعلم برمچ بفتح اول و ثالث و سكون ثانى و جيم فارسى بمعنى لمس و لامسه و دست كشى باشد و برمجيدن مصدر اوست يعنى دست كشيدن برمخ بر وزن سرشخ بمعنى مخالفت و خودرائى و نافرمانى با پدر و مادر و برمخيده مخالف و خودراى را كويند و برمخيدن مصدر آنست برمر بر وزن زركر بمعنى انتظار و اميدوار شدن و برمو بر وزن بدخو نيز به همين معنى آمده حكيم مختارى كفته شعر هنوز هست فلك را رحيم كشتن خوى * هنوز هست سخن را قوى شدن برمر ديكرى كفته شعر هست آسان رفتنم بر بوى وصل * نزد من بسيار از بر موى وصل برمغاز شاكردانه را كويند و آن زريست كه انعام شاكرد استاد باشد و آن را بر مغازه نيز كويند برمك بفتح باء و ميم بر وزن نرمك لقب جعفر برمكى است و نسب اين طايفه بملوك فارس مىپيوندد و او مردى بود بنجابت معروف و بسدانت آتشكدهء نوبهار بلخ موصوف بعد از قبول اسلام جعفر بدمشق رفته پس از روزى چند بمجلس سليمان بن عبد الملك راه يافته سليمان از نزول و ورود او متوحّش شده زيرا كه در بازوبند او مهرهء بود كه هركاه زهر داخل مجلس او شدى آن مهره بجنبيدى از او پرسيد كه مكر زهر با خوددارى كفت بلى قدرى در زير نكين خاتم دارم كه اكر روزكار بر من سخت كيرد برمكم و فارغ شوم سليمان را بردى رحم آمد بتربيت او كوشيد و بتدريج در دولت امويّه و عباسيّه آل برمك درجات