رضا قلى خان ( هدايت )

163

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

ما را هنوز پيوند است و بمعنى آستين بر زدن نيز آمده اسدى كفته به بيلسته ديباى چين برشكست * بماسورهء سيم بكرفت مشت كشاد از كمين بر كبوتر خدنك * تنش بر نشانه فرودوخت تنك برغ به وزن چرغ بفتح اول بندى باشد كه از چوب و خاشاك و خاك و كل در پيش آب بندند و آن را وزع نيز خوانند شيخ عطّار كفته شعر چو شمع از عشق هردم باز خندم * به پيش چشم برغى بازبندم هم او كفته شعر زمين از خون خصمان لاله‌زارى * هوا از تير باران ژاله بارى جهان را بود برغ آب جسته * ز كشته پيش برغى بازبسته بكسر نيز آمده برغاب بر وزن غرقاب بند آب است يعنى جايى كه پيش آب را به‌بندند تا آب در آن موضع جمع شود برغست بر وزن سرمست كياهى است مانند اسفناج كه در ميان آش داخل كنند و آن خودروست و بيشتر در ميان زراعات رويد سوزنى كفته بر اين قوافى كه سوزنى نه‌اى شاعر خداى داند تا چند خايدى برغست و جوى آب كه برزيكران از منبع بجانب زراعت برند خسروانى كفته شعر و كرش آب نبودى و حاجتى بودى * ز نوك هر مژه راندمى دو صد برغست عطار كفته همه خلق جهان را خواب برده * ترا كوئى كه برغست آب برده و آن سبزهء كه بر روى آبها بندد و بايستد و وزغ بر آن منزل كند نيز كفته‌اند برغستوا آشى كه از برغست پزند چه به او وا بمعنى آش است برغلانيدن بمعنى انكيختن و تعريض نمودن مرقوم شده برغمان بر وزن همزبان مار بزرك و اژدها را كويند ملك الشعراء كاشانى كفته شعر بهار خرّمى بنكر عيان بر دركهء دار * از روئين برغمانش برق و از روئينه خم تندر كنايه از توب است برغندان با اول مفتوح بثانى زده و غين مفتوح بنون زده جشن و نشاطى را كويند كه در ماه شعبان بسبب نزديك شدن رمضان كنند نزارى قهستانى كفته شعر رمضان مىرسد اينك دهم شعبان است * مى بياريد و بنوشيد كه برغندان است هم او كفته شعر تو چه كوئى در آخر شعبان * زده يك هفته طبل برغندان برغو بر وزن پركو شاخى باشد ميان‌تهى كه آن را مانند نفير نوازند حكيم آذرى كفته شعر آه سحر از نايژهء صبح برآمد * پيچان به هوا چون نفس از لولهء برغو هم او كفته شعر زان طرف كر كنند برغو ساز * نشنود زين طرف كسى آواز برغول بر وزن مرغول حلوائى را كويند كه از آرد پزند و آن لافروشه نيز خوانند و هر چيزى را كه آن را درهم كوفته باشند كويند و آشى كه از جو و كندم بپزند آن را بلغور نيز نامند كه مقلوب برغول است چنان كه كفته‌اند مطلب مال و جاه قانع باش * به دو تا نان و كاسهء بلغور برفاب بر وزن مهتاب بمعنى آب برف و برفاب دادن بمعنى حسرت دادن و دل‌سرد كردن شيخ نظامى در حكايت شيرين و سرچشمه و ديدن خسرو او را كفته شعر تنش چون كوه برفين تاب مىداد * ز حسرت شاه را برفاب مىداد برفر بر وزن صرصر بمعنى شان و شوكت و علّو قدر و منزلت باشد و بر بمعنى بالا و بلنديست و آن را برفره نيز كويند برفنجك بمعنى همان مرض است كه مردم را در خواب فرو كيرد و آن را فرنجك نيز كويند برفوز و برفوس با اول مفتوح بثانى زده و فاء مضموم و واو معروف و بركابوز و بركابوس در اين دو لغت باى عجمى مضموم و بركافوز و بركافوس در اين لغت بفاء مذموم اين هر شش لغت را جهانكيرى كفته بمعنى برپوز است كه مرقوم كشت مولوى كفته شعر چنان باشد بيان نور ناطق * نه لب باشد نه آواز و نه برفوز ابن خلف نيز در برهان اين لغات را در ضمن لغات بيان كرده و همان معنى اطراف دهان آورده مصحح برهان در ضمن اين لغت نوشته كه در فرهنك شعورى بر كابوز و غير آن هر چهار لغت را تنها بمعنى سكاچه كه فرنجك و برفنجك كه به عربى كابوس و عبد الجنّه كويند آورده برك بر وزن فلك ستارهء سهيل را كويند و نام رودخانه‌ايست و قسمى از پشمينه بود كه آن را از پشم شتر بافند و درويشان از آن قباه و كلاه سازند شيخ سعدى شيرازى كفته شعر دلقت بچه كار آيد و تسبيح و مرقع * خود را ز عملهاى نكوهيده بردارى حاجت بكلاه بركى داشنت نيست * درويش‌صفت باش و كلاه تترىدار كفته‌اند جامهء كوتاهى است تا كمر و بيشتر مردم دار المرز