رضا قلى خان ( هدايت )

152

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

فرض باشد يا قرض و بمعنى كشيد و فروبرد هم آمده كه از كشيدن انتقام و از فروبردن چيزى در جائى باشد و توختن بمعنى كشيدن و آن را توزيدن نيز كفته‌اند و بر اين قياس توخت و توخته بتوراك بفتح اول و ثانى بواو رسيده و راى بىنقطه بالف كشيده و بكاف زده چاهى باشد كه غله و امثال آن در آن كنند و و خار و خاشاك در آن ريزند تا پنهان ماند و آن را به فارسى كورى نيز كويند بكاف فارسى زيرا كه بكور ماند كه قبر باشد و بمعنى دف و دايره هم آمده است و بمعنى آخر بتقديم تاى قرشت بر باى ابجد هم هست و در حرف تا مثال آن آورده شود بتيا بفتح اول بمعنى سينه باشد كه آن را به عربى صدر كويند بكسر هم كفته‌اند بتيار بكسر اول بر وزن بسيار بمعنى مشقت و رنج و محنت برهان كفته شيشهء قارورهء بيمار را نيز كفته‌اند و بفتح اول هر چيز كه در نظر به دو مكروه نمايد بتياره بمعنى بتيار كذشته و هر چيزى مهيب و مكروه كه دلير و بىاختيار بر كسى آيد خواه حادثهء زمانه و خواه بليّهء فلك و حكم قدر و خواه جانور و مثال هريك آورده شود سيد ذو الفقار شيروانى كفته شعر اى خواجه كه سرعت ساعى عزم تو * بتياره تحرك باد بزان دهد هم او كفته كردش افلاك با بتيارهء حكمش خجل * صورت تقدير در آيينهء علمش عيان فردوسى كفته شعر نيايد ز ما با قضا چارهء * نه سودى كند هيچ بتيارهء انورى كفته شعر چو لطفش آمد پتيارهء زمانه هباست * چو قهرش آمد اقبال آسمان هدر است ابو الفرج رونى كفته بروز عدلش ميزانهاى ظلم سبك * بعون رايش پتيارهاى دهر سليم ديكر بمعنى زشت و مهيب فردوسى كفته شعر جهانى بر آن جنك نظاره بود * كه آن اژدها چنك پتياره بود مؤلف كويد بهمهء اين معانى صحيح است و در پارسى متداول است كه دال و تا بيكديكر تبديل يابند همچنين باء عجمى به عربى و اين لغت در اصل بدياره بود يعنى رفيق بد و زشت و مكروه و چنان كه مذكور شد تبديل يافته مانند بدفوز كه آن نيز در اصل بدپوز بوده و اللّه اعلم و بمعنى غول بيابانى در برهان آورده و اين نيز از آن قبيل است و پتيره نيز بمعنى مكروه طبيعت است زجاجى كفته شعر ببين مىروم زين بتيره سراى * نماند جهان نام ماند بجاى نمايش بيستم در باء با جيم عربى بج بفتح اول و سكون ثانى زهاب و پالايش آب و شراب و مانند آن بكسر بمعنى برنج و آن را بنج نيز كويند و آن پارسى دريست و در تبرستان متداولست و بمعنى بز نيز آورده‌اند و بفتح در نسخه سرورى ؟ ؟ ؟ درون دهان كه آن را لنبوس و آكب كويند فخرى كفته شعر بىمدحت تو هركه دهان را بكشايد * دندانش كند چرخ برون يك بيك از بج رشيدى كفته در فرهنك جهانكيرى بضم باى تازى و جيم پارسى كفته‌اند ظاهر اين بيت را چنين خوانده‌اند و حال آنكه قافيه آن بر فتح جيم تازى است و بيت پوربها شاهد نمىشود بجال بر وزن و معنى زغال و انكشت باشد كه اخكر كشته است و اخكر انكشت افروخته را نيز كويند بچس بفتح اول و دويم و سكون سين بىنقطه نرمهء بينى كه آن پرّهاى بينى است و بمعنى سستى و نرمى هم آمده و با بچش به همين معنى تبديل شد بجست بفتح اول و ثانى و سكون ثالث فوقانى آواز هر چيز را كويند و بكسر اول ماضى جستن و رميدن است و بضمّ دوم بمعنى تفحّص كردن و جستن آمده بجشك بر وزن سرشك بمعنى حكيم و طبيب كه آن را پزشك نيز كويند و مخفف بنجشك كه آن را كنجشك نيز كويند بجل بر وزن دهل استخوان شتالنك است و آن را بچول نيز كويند بجم بضم اول و سكون دويّم و ميم كزمارك است كه ميوهء درخت كز باشد و به عربى ثمرة الطّرفا كويند بجوجيا به وزن فلونيا بلغة ژند و پاژند مادهء هر حيوانى را كويند فرج زنان را هم كفته‌اند بجور بر وزن كشور نام ولايتى است ما بين كابل و هندوستان نمايش بيست و يكم در باى ابجد با جيم پارسى بچ بمعنى همان بج است كه نوشته شد پچ‌پچ بضم هر دو با سخنى كه آهسته بهمديكر كويند و كلمهء كه بز را بدان سوى خود خوانند و پژپژ بازاى فارسى نيز آمده شمس فخرى صاحب معيار جمالى كفته شعر در رسته انصاف جمال الحق و الدين * هركز سخن ظلم نكويند به پژپژ از معدلتش كرك شبان همچو شبانان * خوانند بزان كله را جمله به پژپژ