رضا قلى خان ( هدايت )

149

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

نام بوده و اللّه اعلم نمايش شانزدهم در باء با نون بان چنانچه كذشته تبديل بام است ع سر فرو كن يكدمى از بان چرخ يعنى بام چرخ ديكر بمعنى صاحب است مانند باغبان و ساربان و امثال آن ديكر افادهء معنى فاعل و عامل مىكند چه نخجير كه بمعنى شكار و شكاريست آهو و كوزن خواهد بود و آنها وحشيند كوسفند نيستند كه چوپان و شبان داشته باشند و نخچيربان افادهء معنى بسيار شكاركننده مىكند چنان كه نظامى كفته شعر درخت‌افكن بود كم زندكانى * بدرويشى كشد نخچير بانى و بمعنى درختى كه بر آن خوش‌بو است عربى است اما در پارسى بانك بفتح نون خوانند و معنى آخر از رشيدى نقل شده است و اللّه اعلم بانو يعنى بزرك و خاتون خانه بانوى مداين كنايه از شيرين است وقتى كفته بودم شعر بانوى مداين آنكه خسرو ساخت * قصريش كه سود بر فلك پهلو اين چاربچار عنصر اينك پست * بنّا و بنا و بانى و بانو بانوى بانويان يعنى خاتون خاتونان و چون خانه را به فارسى كد كويند لهذا بزرك خانه را كدبانو كويند چنان كه بزرك خانه و محلّه را كدخدا حكيم ناصر خسرو كويد شعر از ديو فريشته كند نفسى * كش عقل همى قوى كند بازو نشنيدستى كه خاك زر كردد * از ساخته كدخدا و كدبانو كويا حكيم را مقصود از كدخدا و كدبانو منظورى ديكر بوده از علوم كيميا و بانو كشب نام دختر رستمست و صاحب فرهنك بانو را بمعنى ظرف كلاب و شراب آورده ليكن شاهدى ندارد بانوى مشرق كنايه از آفتاب است چه كفته‌اند ع چشمهء روز بود ماده و مه باشد نر نمايش هفدهم در با با واو به او به وزن ساو و كاو نام پسر شاپور بن كيوس بن قباد بوده و ملازمت دركاه خسرو پرويز را مىنموده شيرويه او را در بند كشيده خانهء او را بغارت داده در زمان يزدكرد خلاص شده بمازندران آمد در آتشكدهء كوسان بعبادت مشغول شد و در آنجا پادشاهى يافته بعد ازو سرخاب و مهروان و شروين و قارن و رستم شهريارى يافتند و ايشان را آل باوند خوانند و در نژاد نامه حال آنان را نكاشته‌ام و باوى نام طايفهء از الوار فارس است كه در جانب ولايت كوهكيلويه نشسته‌اند و محل سكونت آنها را باشت به وزن چاشت نوشته و نامند به اول در فرهنك با واو مفتوح آمده و كفته نام موضعى است كه آنجا جامهء ابريشمين خوب مىبافند خاقانى كفته شعر هر خلعه كز او تن ولى يافت * خورشيد نسيج به اولى بافت رشيدى كويد به اول بضم واو است و فتح غلط است نام شهر بابل است كه در عراق عرب نمارده ساخته بودند اكنون خرابست مانند كابل و كاول و زابل و زامل و چون در كلام عرب فاعل بضم عين نيامده مكسور مىخوانند چنان كه در كلام مجيد وارد شده و صاحب فرهنك خطا كرده و لفظ عجمى بىتعريب در كلام فصحا خاصه قرآن مجيد واقع نشود و سامانى نيز بدين اتفاق كرده منوچهرى بكسر قافيه كرده ع برآمد آفتاب از كوه بابل نمايش هيجدهم در باء با هاء باهار دو معنى دارد اول بمعنى آوند كه به عربى ظرف كويند دوم روش كويند كيست كه آن را پهلوى و در قزوين رامندى كويند و در فرهنك ظرف مطلق كفته لكن ظرف باطعام بمعنى آنست نه خالى چه باهار مركب از باى بمعنى مع و آهار بمعنى خوراك و معنى تركيبى آن با خوراك است بضدّ معنى ناهار كه ناآهار است يعنى خوراك ناخورده و كرسنه است باهك بر وزن آهك شكنجه را كويند و باهكيدن شكنجه كردن است در برهان آمده است باهو بر وزن آهو بمعنى چوب‌دستى و عصاست فرّخى كفته ع باهو بدست كرده بر اشتر شدم سوار و در جاماسب نامه تعبير از حضرت موسى ع بسرخ شبان باهو دار كرده يعنى سرخ شبان صاحب عصا چه باهو بمعنى شاخ درخت است كه بمنزلهء بازوى اوست وقتى كفته‌ام شعر باهو چو شبان وادى ايمن * نشكفت كه اژدها كنى باهو باهوى اول يعنى بعون خداى تعالى و ثانى بمعنى عصا است و بازو را كويند و آن از آرنج شصت باشد تا سر دوش و بمعنى چوب‌دست بزرك كه شبانان بدست كيرند مذكور شد نمايش نوزدهم در باء با ياء بايا و بايست و بايسته چيزى لازم و واجب و محتاج اليه بايسته هستى كنايه از واجب الوجود است و اين عبارت از برهان قاطع است و در دساتير آمده كه بايسته هستى را ترجمه لفظ واجب الوجود دانستن غلط صريح است و شايسته هستى