رضا قلى خان ( هدايت )
143
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
خدمت تو بار نيست بر يكدل * يكى عطاى تو بار است بر دو صد حمال بارانى لباسى كه براى حفظ تن از باران پوشند شيخ نظامى كفته ز بس تير باران كه آمد به جوش * فكند ابر بارانى خود زدهش و آن را چوخاى و بارانى نيز كويند و برهان بمعنى كلاه نيز كفته باربد نام مردى بوده از اهل شهر جهرم فارس كه در خدمت خسرو پرويز منصب حجابت داشته بدين سبب او را باربد يعنى بزرك بار خواندهاند و بتوسّط او مردم بحضور پرويز بار مىيافتند وى در مقامات موسيقى مهارتى كامل داشت در بزم خسرو او و نكيسا اسباب طرب بودهاند و تصرّفات داشتهاند شيخ نظامى كفته شعر ستاى باربد دستان همى زد * به هشيارى رهء مستان همى زد نكيسا چنك را كرده خوشآواز * فكنده ارغنون را پردهء ساز بارج بفتح ثالث سكنكور است كه بعنب الثعّلب مشهور و قول برهانست بارجا به وزن پارسا بمعنى باركاه است ع بهيجا آهن و در بارجاموم بارجامه بر وزن كارنامه جوالى را كويند كه دهن آن در پهلو باشد و بر پشت خر افكنند و هرچه خواهند در آن پر كنند بارخدا حقتعالى را كويند و بر پادشاهان اولو الامر نيز اطلاق كنند و شعرا ممدوح خود را بمجاز بار خدا و خداوند كفتهاند حكيم قطران كويد شعر بار خدايا بسى عذاب كشيدى * انده و تيمار كونه كون بچشيدى هم او كفته شعر خداوندا تو را زيبد خداوندى جهان كردن * كه تو دانى جهان و جان ز بدخواهان جهان كردن باردان به وزن كاردان خورجين و جوال و ظروف از قبيل شيشه و سبو و قرّابه و امثال آن باردل بكسر ثالث و رابع غم و اندوه و انديشهء روزكار باردو بر وزن آرزو چوبى را كويند كه در زير درخت ميوهدار گذارند تا از سنكينى ميوه نشكند قول برهان است در فرهنكها نديدم بارفروشده بضم فاء و راء و واو و سكون شين و كسر دال و هاء هوّز نام شهريست از مازندران در به دو حال ديهى بوده كه بارى از درياى خزر فرود مىآوردهاند در آن ده به فروش مىرسيده بنابرآن به آن اسم موسوم شده در تاريخ مازندران نوشتهاند كه مردابى و صحرائى سبز در آنجا بوده و مرغابيان بسيار در آن آبكير جمع مىشدند در زمانى كه حضرت امام حسن بن على بافتتاح ولايات تبرستان توجه فرموده آن محل را تعريف و تحسين نموده همانا فرمودهاند ماء و طير و اين اسم باقى مانده تبرستانيان مامطير خواندند و بتدريج شهرى شده موسوم ببار فروش و در ميان آن آبكير قطعهء زمينى خشك بوده صفويّه پلى بر يكسوى آن آب بنيان نهادند تا به آن قطعهء زمين رسيد در آنجا عمارات ساختند حتى مسجد و كرمابه و سراى رياعا و خدمه در دولت عليّه قاجاريه بر آبادى آن افزود خاقان مغفور آن آبكير را بحر ارم و آن ميدان را سبز ميدان نام كردند وقتى به حكم ضرورت از شهر طهران كه مسقط الرّاس مؤلف است بدانجا رفته سالى چند متوقف و مراجعت بطهران و شيراز اتفاق افتاد بارك مخفف باريكست خواجه عميد كفته شعر حديث غزل كم كنم در ثنايت * لطافت كنم درج باركتر از مو باركاه و باركه خانه و خيمهء پادشاهان است كه لشكر و سپاه و غيره بسلام آيند و آن معروف است و شكم حيوانات ماده را نيز كويند كه حامله شدهاند باركى بفتح ثالث اسب را كويند حكيم فردوسى كفته شعر كشانى به دو كفت بىباركى * بكشتن دهى تن بيكباركى باركير با رابع به تحتانى رسيده اسب و شتر و امثال آن خاقانى كفته شعر زبان ثناكر دركاه مصطفى بهتر * كه باركير سليمان نكوتر است صبا و عموما بمعنى باركش از حيوان و انسان و كشتى و امثال آنها باركين به وزن خارچين بمعنى آبكير و تالاب و زير آب حمام و مطبخ كه آب در آن جمع شود و آن را منجلاب نيز كويند حكيم انورى كفته شعر مثل ملك و ملك روزكار * حوت فلك و آب باركين من واضحتر كفتهام شعر غولى است حسودش بباديه * غوكى است عنودش بباركين بارمان نام پهلوانى بوده تورانى و معروف است بارنامه به وزن كارنامه بمعنى اسباب تجمّل و حشمت و پروانهء دخول خانهء سلاطين و نازش و مباهات كردن و كفتهام شعر زهى بار جاى تو در بار هفتم * همى روز بار از پى بارنامه بارنكار بمعنى عارض دركاه شاه كه از حضور و غيبت مردم خبر دهد و او را به عربى حاجب كويند