رضا قلى خان ( هدايت )

138

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

تا بكردش درآيد و از آن صدائى برآيد و آن را فرفره نيز نيز كويند بادامه بفتح ميم پيلهء ابريشم را كويند و بمعنى نكين و مهر و انكشترى و نكينى كه به صورت بادام باشد امير خسرو دهلوى كفته شعر بخندى پيش هر چشمى ز چشم خسروت شرمى * پسنده نيست آخر بر يكى خاتم دو بادامه و بمعنى كلى كه بر كلاه كودكان از طلا و نقره و ابريشم دوزند و چون اغلب آن شبيه به پيلهء كژ ابريشمى از يكديكر نكشاده است و ببادام و چشم نيز مشابهت دارد به اين اسم موسوم شده و كفته‌اند شعر از بسكه بر كلاهش بردوختم دو ديده * بادامه برنشاندم بربستهء كلاهش خاقانى كفته شعر آن غنچه‌هاى نستر و بادامه‌هاى كژ شد ؟ ؟ ؟ * زرّ قراضه در وى چون كرم پيله مضمر بادامه بمعنى خال كوشتى كه از بشره برآمده باشد نيز كفته‌اند چنان كه سيفى كفته شعر ميان ابر و بادامه سياه چنانك * بقبضه برده يكى تير پيله تا پيكان و هر دانهء از انجير و بعضى كفته‌اند بادامه مركب است از بادام و ها كه افادهء تشبيه كند و از اينجا است كه پيلهء ابريشم را باعتبار شباهت ببادام بادامه خوانده‌اند چنان كه شيخ نظامى كفته شعر اى كه تو را به ز خشن جامه نيست * حكم بر ابريشم و بادامه نيست و انكشترى اهيلجى را باعتبار شباهت ببادام بادامه كفته‌اند و شباهت بادام و چشم واضح است چنان كه امير خسرو كفته و همچنين چشم‌آسا از فلزّات كه چشم‌زخم را بر كلاه كودكان دوزند اينكه صاحب جهانكيرى پنج معنى نوشته و هريك را معنى جداكانه شمرده در اغلب مقامات و معانى ملاحظهء لفظ و معنى و حقيقت و مجاز را ننموده ديكر بمعنى مرقع درويشان است كه چند رنك بهم دوخته باشند و بمعنى انجير نيز ذكر شد آن هم بملاحظهء شباهت با چشم ولى صاحب برهان انجير را زنجير دانسته و كفته بمعنى هر دانه و حلقه نيز آمده بادان به وزن نادان مخفف آبادانست كه نقيض خراب باشد بادان فيروز به سكون نون نام شهر اردبيل است كه فيروز شاه بانى آن بوده و بادان بمعنى آبادان مرقوم شد بادنجير نوعى از درخت انجير است كه پيش از همه درختان انجير دهد و انجيران كاواك و حلاوتى چندان ندارد حكيم خاقانى كفته شعر كه ز ناپاكى ز باد انجير بيد انكيختند * كه ز خود زائى ز بيد انجير عرعر ساختند باد انكيز كلى است كه هركاه مزارعان خواهند غله بباد دهند و باد نبود آن كل را بدست ماليده برك آن را به هوا پاشند به حكم خداى تعالى باد در حركت آيد و كاه از غله جدا شود و بمعنى چيزهاى نفّاخ نيز توان كفت بادآور و بادآورد نام كنج دوم است از هشت كنج خسرو پرويز و وجه تسميه آن را كفته‌اند خسرو عزيمت روم كرد قيصر روم كنجها و جواهرات نفيس خود را در كشتى بجزيرهء خواست بفرستد باد آن كشتيها را بحوالى اردوى پرويز آورده به تصرف او درآمد حكيم فردوسى كفته شعر دكر كنج كش نام بادآور است * فراوان در او زيور و كوهر است ديكر بمعنى خاريست كه بيشتر در كوهها و ريك زارها رويد و به قدر يك زرع بلند شود و خارش انبوه باشد و دامان را رها نكند حكيم ميچيك ؟ ؟ ؟ ترمدى هر دو معنى را منظوم كرده كفته شعر كر بكرد كنج بادآورد كردم فى المثل * آن ز بختم خار باد آورد كردد در زمان و چون رنك آن سفيد است به عربى شوكت البيضا خوانند و نام نوائى است از موسيقى و كنايه از دولت بىزحمت بدست آمده است و كويند نام موضعى است نزديك بواسط بادآهنك بكسر سيّم صوت و نفس خوانندكى و كويندكى را كويند در برهان هست و در فرهنكها نيافتم و برهان برهان ندارد اما در فرهنك دساتير يافتم بمعنى صوت و صدا آورده و آن را بادنوا نيز كويند كه بمعنى خوانندكى است و باد بيش وز يعنى باد سخت و تند و زنده باد كم و ز بادست و آهسته و زنده اين لغات از آنجا نقل شده و صحيح و درست است بادان به وزن شادان حكيمى بوده از شاكردان جمشيد جم در حكمت معروف و باروان حكيم از شاكردان او بوده و سخنان ايشان در نامهء باستان آمده و برخى را ديده‌ام بادپا با باى فارسى اسب تند رونده را كويند بادبان با باى ابجد به وزن آسمان پردهء باشد كه بر تير كشتى بندند بجهة اينكه باد در آن افتد و كشتى را براند و دو رويه قبا كه در پيش سينه بر روى يكديكر افتد و آن را دست زير و دست