رضا قلى خان ( هدايت )

136

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و در زمان خلفاى بنى عباس نيز مردى از عجم خروج كرده بابك نامش بوده و او را بابك خرم‌دين كفتندى از جانب خليفه افشين بحرب او مامور شد و او را مغلوب كرد و لقب اين بابك خرّم دين بوده كه اين دين را اختراع كرده بابل بر وزن قابل شهرى بوده بر كنار فرات و آن را قينان بن انوش بن شيث بن آدم بنا نهاده بود و تهمورس ديوبند آباد و معمور داشته چندى نيز دار الملك ضحاك شده او نيز در آنجا عمارت كرده كهن در بهشت كنك نام نهادند و سالها پس از او دار الملك نمارده و كلدانيون بوده باز خراب شده اسكندر رومى آن را تعمير نمود اكنون نيز خراب و از توابع حلّه است و آن را بابل نيز كفته‌اند و در آنجا وقتى جامهاى ابريشمينه خوب مىبافتند منوچهرى كفته ع برآمد آفتاب از كوه بابل و باوّل نيز به همين معنى است چنان كه زابل و زاول آن نيز در محلّ خود نكاشته خواهد شد بابوته بر وزن پالوده كوزهء پرآب را كويند باتوته نيز ديده شده بابونه به وزن وارونه كياهى است معروف و بابونج معرب آنست و آن را به عربى اقحوان خوانند بابونه كاوى كلى است بيرونش سفيد و اندرونش زرد باپزان و باپزن اول كفيل و ضامن و ميانجى را كويند دويم مخفّف بادپزن است سعدى كفته ع داند شكر كه دفع مكس باد پزنست نمايش دويم در باء با تاء باتر بكسر تاء قرشت كلنك را كويند و آن پرنّده‌ايست معروف و نام مردى مجهول بوده باتره بفتح تاء و راء قرشت دف و دايره را كويند باتس با تاى فوقانى مضموم ترنج را كويند باتنكان با كاف فارسى به وزن و معنى بادنكان است و بادنجان معرب اوست اطعمه كفته شعر پس از سى چلّه بر من كشف شد اين راز پنهانى * كه بورانيست بادنكان و بادنكان است بورانى باتو بمعنى باتس يعنى ترنج و حبّ السّلاطين كه او را دند نيز نامند و نام يكى از خوانين مغل كه او را باتو خان كفتندى و شهر سراى كه از بلاد تركستان است سراى باتو خوانند نمايش سيّم در باء با جيم باج بر وزن عاج زرى كه پادشاهان از حكام و زير دست كيرند و راه‌داران از سوداكران ستانند ديكر بمعنى خاموشى باشد و سكوتى كه مغان كاه شست و شوى بدن و طعام خوردن و ژند خواندن بعد از زمزمه مىكزينند و در همه معانى با باژ كه بزاى فارسى است موافق است فردوسى كفته شعر پرستندهء آذر زرد هشت * همىرفت با باژ و برسم بمشت نظامى كفته شعر چو آمد وقت خوان داراى عالم * ز موبد خواست رسم باژ و برسم و شرح اين لغت در برسم خواهد آمد و نيز لغتى است در باز بزاى عربيّه بمعنى مقلوب و از اينجاست باژكونه و باژ اصل بارانست و باز مولد چه جيم تازى در اصل فارسى نيامده نمايش چهارم در باء با حاء باحور سختى كرما و آن بيست روز است از تموز اكر چه اين لغت عربى است ليكن باحورا با الف است فارسيان حذف الف نموده‌اند استعمال كنند چون عاشور و عاشورا شعر هواى روضه باحورا شود از نالهء كرمم * كرم در روضه بنشانند يكدم بيتو باحورا نمايش پنجم در باء با خاء باختر با خاى موقوف و تاى فوقانى مفتوح برازده بمعنى مغرب و خاور بمعنى مشرق و بخلاف نيز كفته‌اند چنان كه عنصرى كفته شعر چه مهر آورد سوى خاور كريغ * هم از باختر برزند باز تيغ انورى به عكس كفته شعر دى ز خاك خاوران چون ذرّه مجهول آمده * كشته امروز اندر و چون آفتاب خاورى تحقيق آنست كه باختر مخفف با اختر است و اختر ماه و آفتاب هر دو را كويند پس باختر مشرق و مغرب را توان كفت و از اين جهة متقدمين بر هر دو معنى اين لفظ را استعمال كرده‌اند و ليكن خوار مرادف خور بيشتر آمده ازين جهة خاور بيشتر بمعنى مشرق استعمال مىشود و بنابراين آفتاب را عروس خاورى كفته‌اند چنان كه خاقانى كويد شعر در ده از آن چكيده خون ز ابلهء تن زران * كابلهء رخ فلك برده عروس خاورى در فرهنك دساتير آمده كه معنى باختر بمشرق كردن خطاى بزرك و غلط محض است زيرا كه خور نام آفتاب است و شيد بمعنى روشنى است و همين اصحّ است باخرز بفتح ثالث و سكون راى بىنقطه نام قصبه‌ايست از خراسان در طرف مشرقى هرات واقع و مسكن اهل هزاره است