رضا قلى خان ( هدايت )
126
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
سيلاب خنچى * دل عاشق مثال چوب تربى سرى سوجى سرى خونابه ريجى بندار رازى كفته شعر به شهر رى بمنبر بزيكى روج آويژكان با زاى و كاف فارسى بمعنى خواص و معشوقان و دلبران زيرا كه ويژه بمعنى خاصه و خلاصه و صاف و پاك است لهذا فارسيان ارباب صفا و صفوت را كه مرتاضند ويژه درون خوانند آويزكن بكسر كاف فارسى كدائى مبرم كه بهر كس درآويزد و چيزى خواهد و بحاج كند و نيز آويز آويزنده و امر بآويختن ع سر ما را تو بر فتراكت آويز آويز بمعنى ستيزه و درآويختن و كفتهاند شعر با شير و پلنك هركه آويز كند * آن به كه ز تير فقر پرهيز كند اين همّت مردان تو چو سوهان ميدان * كر خود نبرد برنده را تيز كند آويزه بمعنى كوشواره و هر چيز كه آويزند از بلورات و غيره كمال اسمعيل كفته شعر اى از تو مرا كوش پر و ديده تهى * خوش آن كه ز كوش پاى در ديده نهى تو مردم ديدهء نه آويزهء كوش * از كوش بديده آكه در ديده بهى آويشن همان آوشن مذكور است و آن را آويشه نيز كويند ناصرخسرو علوى كفته شعر چه كنى ديبا بىدين و خرد زيراك * خوش نباشد نان بىزيره و آويشن يوسفى طبيب كفته شعر آويشه خورى چه نيم مثقال * بيرون برد از تن تو بلغم نمايش سى و ششم در الف غير ممدود با واو او بضم اول و سكون ثانى ضمير غايب است نسبت بذوى العقول چه غير ذو العقول را آن كويند اوا به وزن هوا بمعنى آواز باشد و بمعنى آش و بمعنى ابا هم هست كه آش باشد مولوى بمعنى آواز كفته شعر اى شمس تبريزى بكو * سرّ شهان شاه جو بىرنك و بوى و كفتكو * از شمس بشنو اين اوا اوار و اواره در الف ممدوده مرقوم شده است اوارين بر وزن مجانين زشت و بد را كويند چنان كه پر ارين خوب و نيكو را كويند اوام بمعنى قرض و وام كمال اسمعيل كفته شعر تا درين شهر آمدم از بس اوام * من رهى بفروختم كاشانه را و بمعنى رنك و لون هم آمده و آن را پام و فام نيز كويند اوباريدن بفتح اول بمعنى فروبردن و بلع كردن و اوبار فروبرده و امر بفرو بردن و بر اين قياس اوباشتن و اوباش فروبرده و اوباشه فروبردن و اوبرد يعنى فروبرد خواجوى كرمانى كفته شعر غوطه خور در محيط استغنا * خيمه زن در جهان استغفار تا نهنكى شوى محيط آشام * تا پلنكى شوى جهان اوبار حكيم سنائى نيز كفته شعر دان كه در شط بحر الّا اللّه * لا نهنكى است كفر و دين اوبار اوباشتن بر وزن برداشتن بمعنى افكندن و آكندن يعنى پر كردن چنان كه صاحب فرهنك منظومه كفته شعر هست اوباشتن چه افكندن * معنى ديكرش چه آكندن اوبرد به وزن افشردن يعنى فروبرد اوبس بضمّ اول و كسر ثالث بمعنى خويش و منسوب آمده در برهان ديده شد و در فرهنكها نديدهام اوج بر وزن موج معرّب اوك است كه ضدّ حضيض باشد و نام نغمهايست از موسيقى و كويند اين لغت هندى است اوچيز بر وزن موريز حقيقت و ماهيت چيزى و اوچيز نيز به همين معنى است و اوچيزى بر وزن موسيقى بمعنى ماهيّت و چكونكى چيزى و اوچيزيان جمع آنست از لغت فرهنك دساتير نقل شد در برهان نيز هست اما در فرهنكها نيست اودر به وزن و معنى افدر است يعنى برادر پدر كه او را به عربى عم كويند اودردن به وزن بو بردن بلغت ژند و پاژند بمعنى مردن است اودس به وزن نورس وجب را كويند كه به عربى شبر خوانند و آن از سر انكشت كوچك تا سر انكشت بزرك دست است و آن را اودست و بدست نيز كويند و به اين معنى مشهور است وژه نيز بمعنى وجب است اور بضمّ اول بر وزن مور مشتى كه بر دهان و دندان زنند عموما و خود مشت را كويند خصوصا و ديكر بمعنى مغزهاى ضايع شده كردكان و بادام و پسته و امثال آنها كه بوى تيز و تند دهد اورا بفتح اول حصار را كويند ابن يمين كفته شعر زو عدو كر خود بود در حصن هفت اوراى چرخ * آن كشد كز دست حيدر مالك خيبر كشيد