رضا قلى خان ( هدايت )
122
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
ديد شد از غم دل من زير و زبر * بانك برداشتم از غايت نوميدى عشق كفتم اى عشوه فروشندهء انكارده خر انكارش و انكاره و انكاريدن به همان معانى است و در برهان آمده كه اكر افسانه و سركذشت را كوينده پس از كفتن باز از سر كيرد كويند انكاره مىكند و پس پس خزنده را از شرم و حيا نيز كويند و دفتر حساب و نامهء اعمال را نيز انكاره كويند حكيم لبيبى كفته شعر زان پيش كه پيش آيدت آنروز پر از هول * بنشين و تن اندرده و انكاره به پيش آر در فرهنك رشيدى انكار بمعنى نقشكننده آورده است انكاز با زاى هوز بر وزن پرواز افزار پيشهوران است كه آن را دستافزار نيز كويند مولوى معنوى كفته شعر او كمند انداخت ما را او كشيد * ما بدست صانع انكاز آمديم هم او كفته شعر كرم درا كرم كه آن كرم كار * صنعت تو دارد و انكاز تو و به عربى آن را ادات خوانند و ادوات جمع آنست انكام و انكامه به وزن و معنى هنكام و هنكامه و تبديل الف با هاى هوّز است كمال اسمعيل كفته شعر چه انكام سرسبزى تست و شهرى * سيه كشته زين ماتم ناكهانى هم او كفته شعر انكامهايست كرم ز شكر عواطفت * هر كوى و برزنى كه من آنجا فرارسم و هنكامه بمعنى مجمع و انجمن بازيكران و قصّه خوانان و هرجا كه محلّ اجتماع باشد و بر محل جنك نيز اطلاق كنند چنان كه كفتهام ع در آن هنكامهء هايل كه خون كردد ز وحشت دل انكبين بمعنى عسل معروفست و مجازا بهر چيز شيرين اطلاق كنند مانند ترانكبين و كز انكبين و سكنكبين كه معروفست و سك بمعنى سركه است و آش سركه را سكبا كويند سركه و انكبين را چون مخلوط سازند سكنكبين كويند و سكنجبين معرب آنست انكبينه بر وزن شنبليله نام حلوائى است كه از انكبين پزند و در طبقى ريزند تا سرد شود و بخورند انكدان همان انجدان است كه مرقوم شد فلكى شيروانى كفته شعر تا بمذاق انس و جان ندهد و ناورد جهان * نكهت كل ز انكدان لذّت مل ز آمله و بمعنى نسناس نيز آمده كه آن حيوانيست وحشى شبيه بآدمى و آن را ديو مردم كويند و نام قريهايست از نواحى كاشان در برهان كويد كه صاحب مؤيد الفضلا بمعنى بسباس آورده و آن درختى است و اللّه اعلم يحتمل در نسناس و بسباس تصحيفى شده باشد ظنّ غالب همين است و انكژه صمغ اين درخت است انكرده بضمّ ثالث بر وزن افسرده در برهان كويد بمعنى دانهء انكوريست كه از خوشه جدا شده باشد در فرهنكها نيافتم همانا انكوره را انكرده خوانده انكريز به وزن رنك ريز رستنى باشد كه كل آن مانند كل خسك زرد مىشود و اطراف آن خاردار و آن را به عربى قرطم برّى كويند انكريك بفتح اول و ثانى و كسر راء بيازده و سكون كاف در آخر كاف اول فارسى و دويم عربى نام باغى است از باغهاى خوارزم كه در خارج شهر خيوق ساختهاند فواكه نيكو دارد خاصه انكور كه بس ممتاز است و در اصل باغ انكورنيك نام داشته چه خوارزميان سابقا با الفاظ فارسى متكلّم بودهاند و خوارزم از اجزاى ايران بوده و انكريك مخفف انكورنيك است و همچنين باغى ديكر است در آن شهر آن را رفنيك كويند بعد از تحقيق در آن ولايت معلوم شد كه رفنيك در اصل راه پى نيك بوده يعنى مبارك پى و رفنيك مخفف آن شده و بجاى باى پارسى فاء تبديل يافته هم در آنجا كفتهام شعر بوده چون اين باغ را انكورنيك * نام آن را كرده تركان انكريك هم در مسمّطى كفتهام شعر باغى است بخيوق كه بخوانندش رفنيك * ور پارسيش جوئى باغ ره پى نيك انكز و انكژه بفتح اول و سكون ثانى و ضمّ ثالث و زاء نقطهدار ساكن بيلى باشد كه بدان زمين را هموار سازند و بزاى عجمى آهنى باشد سركج كه بدان فيل را بهر سو كه خواهند حركت دهند و آن بمنزلهء عنان فيل باشد و آن را كچك نيز كويند خاقانى كفته شعر فيل مستم مغزم از انكژ بيا شوبند از آنك * كر بياسايم دمى هندوستان ياد آورم ابو الفرج رونى راست شعر چو طور است پيل و چو موسى مهارت * به دستش عصا انكژ مار پيكر مثالش در لغت ارتجك نيز كذشته انكژد و انكژه بفتح اول و ضمّ ثالث و سكون ثانى و فتح زاء فارسى در لغت اول بزاى عجمى مفتوح و در لغت ثانى بهاء مختفى صمغ درخت انكدان است و آن را انكوژه بزيادتى و او نيز كفتهاند و انغوژه تبديل كاف و غين بيكديكر كه معمول است و آن صمغى است