رضا قلى خان ( هدايت )
111
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
آلنج بضمّ ثالث و سكون ميم و جيم تازى آلوچه و اين ماخوذ است از آل زيرا كه غالبا رنك آن سرخ مىباشد آلنك به وزن آهنك كوى و خندقى كه در اطراف قلعه بجهة محاصره بسازند و لشكريان در آنجا جمع باشند مانع آمد شد مردم شوند و آن را مرچال نيز كويند عميد كفته شعر جهد او اين بود و هم در نوبت آلنك او * عون حق فتح چنين حصينى قوى آسان نهاد و بقصر نيز آمده آلو بر وزن خالو ميوهء معروف است و اين ماخوذ از آل است زيرا كه غالبا رنك او سرخ مىشود و مخفف آلود نيز آمده مولوى كفته ع جمله اهل بيت خشم آلو شدند و در فرهنك بمعنى داش و كورهء خشتپزى آمده آلوند بر وزن باربند نام كوهى است در همدان كه بالوند شهرت دارد چون در بهار كلهاى سرخ مانند لاله و امثال آن در آنجا بسيار مىروئيده آن را آلوند خواندهاند يعنى سرخ ون و ون بمعنى مانند و مثل است و آن را اروند نيز كويند خاقانى كفته شعر شرارى جهد ز آتش نعل اسبش * كه حراقش اروند و شهلان نمايد آله بر وزن لاله دوائيست كه آن را سنبل الطيب كويند و بضم ثالث نام مرغيست كه به عربى آن را عقاب كويند آليز بر وزن پاليز برجستن و جفته انداختن ستور و به غير مد نيز آمده و آليزيدن مصدر آنست اليزنده يعنى جهنده آليزد يعنى مىجهد سراج الدين كفته شعر نفس چون سير كشت بستيزد * توسنآسا بهر سو آليزد نمايش سىام در الف غير ممدوده با لام الام بر وزن غلام پيغام و نوشته را كويند كه زبان به زبان و دست بدست برسانند و پيغام رساننده را نيز كويند و تكرار الام نيز همين معنى دارد البا بضم اول و سكون ثانى و باى ابجد بالف كشيده طعامى است تركان را و در فرهنك جهانكيرى كفته قليهء پوتى است و البه نيز آمده بواسحق كفته ع دوش تركانه مرا البر دلارام افتاد حكيم سوزنى كفته شعر رويت چو يكى كاسهء اكرا شده ز آژنك * وز كاج قفا كشته برنك شش البا تا روى پر آژنك و قفاى تو بديدند * سيرند همه خلق ز البا و ز اكرا الباد با اول مكسور بثانى زده حلاج را كويند حكيم سوزنى كفته شعر نروى مشتبه البادى در كون كنمت * بهجا كفتن ازين مجلس بيرون كنمت رشيدى مشتهء البادى را كه جهانكيرى نوشته مشته لبادى داند يعنى نمدمال و اللّه اعلم البرز در فرهنك رشيدى آمده كه البرز كوهى است بمازندران كه از نواحى طالقان كذشته و رستم قباد را از آنجا آورده كويا از روى اين بيت معنى كرده كه رستم كفته شعر قباد كزين راز البرز كوه * من آوردهام در ميان كروه تعريف اين كوه زياده است بدين اختصار درخور نيست و اين كوه معروف ايران است كه كوه قفقاز و آقرى داغ كويند و البرز قلّهايست از اين كوه و ارتفاع آن را در جام جم هفده هزار و هفصد و نود و شش فوت نوشتهاند و اللّه اعلم اين كوه را در هرجا بنامى خوانند در تبرستان بنام قارن ملك الجبال كوه قارن خواندندى حكيم منوچهرى دامغانى كفته شعر برآمد زاغ رنك و ماغ پيكر * يكى ميغ از ستيغ كوه قارن و در حدود رى كوه البرز كويند و در شام كوه لكام خوانند و كوه قاف و جبل عام همين است ابتداى اين كوه از جبل قمر است كه در مملكت ستار از بلاد سودان و زنكبار در اواسط خط استواست و منبع رود نيل از آنجا باشد و دو شاخ مىكردد يكى به طرف شمال ممتد شده باقليم صعيد و مصر از اقليم دويم و سيّم و وسط اقليم چهارم بجانب مغرب كشيده بمحيط منتهى مىشود ديكرى بجانب مشرق و شمال رفته بقرامان و اناطولى آمده از وسط اقليم رابع ببلاد كرجستان و آذربايجان و شيروان و كيلان كذشته از شمالى طهران و جنوب تبرستان و خراسان و زابل و كابل و تركستان و بدخشان و كشمير و تبّت و ختا و چين از بنكاله مرور كرده بمحيط منتهى مىشود طول آن يكهزار و پانصد فرسنك است دوازده هزار شهر و ولايت در جوانب آن آباد است و بهفتاد لغت اسم آن كوه مذكور مىشود و سيصد طايفه كه مذاهب مختلفه دارند در آن مسكن كردهاند چون خالى از غرابتى نبود مرقوم شد