رضا قلى خان ( هدايت )

106

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

خواهد آمد افتان‌وخيزان كنايه از آهسته و دير راه رفتن و غالب و مغلوب شدن و مدارا كردن وقتى كفته‌ام شعر كهى افتم كهى خيزم كهى از ديده خون ريزم * نه آن دستم كه بستيزم نه آن پايم كه بكريزم افتدوافد اول مفتوح بمعنى شكفت است كه بتازى عجب كويند در محلّ تعجب استعمال مىشود افتيمون بفتح دوائيست معروف صفرا را نافع و دافع رشيد وطواط كفته شعر اكر عددى ترا در سراست سودائى * بدفع سودا تيغت بس است افتيمون افدر بفتح برادر پدر و برادرزاده را كويند و آن را او در نيز كويند افدستا و افتدستا كلمه‌ايست مركب از افتد عجب و ستاستايش معنى آن ستايش عجب شمس فخرى كويد شعر بدين كتاب اعانت نمود طبع مرا * كه حمابندكى شاه راست افدستا دقيقى كفته شعر بعد ايزد تو هم خداوندى * زان كنم بر تو از دل افدستا معنى حمد و شكر و دعا ازين بيت مستفاد مىكردد افديدن به وزن فهميدن بمعنى شكفتى و تعجب است افرا به وزن صفرا بمعنى تحسين و آفرينست فرى نيز همين معنى دارد مخفف آنست و بر زبان مازندرى نام درختى است معروف شاعرى مازندرانى كفته شعر شمشاد و چنار و ارس و افرا * افراخته قامت دلارا و آن را افراغ نيز كويند و افرابن بمعنى زير درخت افرا و اكنون نام محلّى است در تبرستان افراخت يعنى برداشت و بلند كرد و آن را افراشت نيز كويند و بر اين قياس افراخته و افراشته و مصدر آن افراختن و افراشتن است آزاد كشميرى كفته شعر چند رخ افروختن چند قد افراختن * جان مرا سوختن كار مرا ساختن و هر دو را بحذف الف نيز كفته‌اند افراز و فراز در جميع معانى واحدند و در فراز شواهد آن خواهد آمد و افرازيدن مصدر آنست افراس در برهان بمعنى چشمه و قنات آورده ولى در فرهنكها نيافتم و افراس آب بمعنى سواران آب نوشته آن نيز عربى خواهد بود افراسياب نام پادشاهى است مشهور از تركستان كه همواره كه همواره بواسطهء خون توربن فريدون با پادشاهان معاصر خود كيقباد و كيكاوس و كيخسرو منازعه و محاربه داشت و غالب و مغلوب مىشدند آخر بدست كيخسرو كه دخترزاده او بود و پسر سياوش كشته شد فردوسى كفته شعر شود كوه آهن چو درياى آب * اكر بشنود نام افراسياب افراشت و افراشته در ضمن افراخت مرقوم شد افرنجه نام شهريست از ابنيهء انوشيروان بر كنار درياى مصر و كويند ولايتى است از زنكبار نظامى كفته شعر ز مصر وز افرنجه و روم و روس * بياراست لشكر چو چشم خروس افرنج و افرنك همانا بمعنى فرنك است و افرنجه معرب مىنمايد مولوى معنوى كفته خواهى برو صديق شو * خواهى برو افرنك شو و بمعنى زيب و فر دقيقى كفته ع فرو افرنك ز تو كيرد زين منصور شيرازى كفته ز حسن روى تو دارد عروس ملك افرنك و بدين معنى افرنك و اورنك نيز آمده افرنك بر وزن و معنى اورنك است كه تخت پادشاهان باشد حكيم فرخى كفته شعر خدايكان جهان خسرو بزرك اورنك * برآورندهء نام و فروبرندهء رنك بمعنى فروزبيائى و حشمت نيز استعمال كرده‌اند افروختن بمعنى روشن كردن معروفست و افروغ و افروخ بمعنى تابش و روشنى است و آن را فروغ نيز كويند و در حرف فا شواهد آن خواهد آمد افروشه با اول مفتوح به وزن هركوشه حلوائيست و آن را فروشه نيز كويند افزار بالفتح آلت چيزيست و اوزار بدل آنست و آنچه بدست كيرند دست‌افزار كويند چنان كه كفش را پاافزار كويند و آنچه در ديك براى بوى خوش ريزند مانند زيره و فلفل و امثال آن را بوافزار كويند خاقانى كفته ع افزار ز بس كنند در ديك خسرو دهلوى در معنى پاافزار و پاپوش كه كفش باشد كفته است شعر هم او كلاى سرى مىدهد بتاجوران * كه از كلاه سلاطين به پايش افزارست و بمعنى پرده كه بر تير كشتى كشند تا باد بر آن افتد و كشتى را تند برد