رضا قلى خان ( هدايت )

103

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

اشكفت بكسر اول و فتح ثالث و سكون ثانى و فاى فوقانى بمعنى غار و رخنه كوه و اصل در آن شكاف و شكافته بوده و بضم ثالث شكفتن كل را كويند چنان كه كويند شكفت و شكوفه و بشكوفه و اشكفيده و اشكوفه مأخذش از اينجاست چون واو و فا تبديل يابند بمعنى شكفته است اثير الدين اخسيكتى كفته همچون شكوفه چشم سفيدم در انتظار * تا مى به بندد و آنچه نخست اشكفيده بود و شكوفه بمعنى قى نيز ازينجاست كمال اسمعيل اصفهانى كويد شعر درختان در آن ماه برفى كه خوردند * در اين ماه كردند يكسر شكوفه اشكفت بكسر ثالث بمعنى عجب و آن را شكفت نيز كويند و در مقام تعجّب شكفتا نيز كويند مانند اى عجب و عجب او شكفتيد يعنى در عجب افتاد و بر اين قياس شكوفيدن يعنى شكفته شدن و در شكفت ماندن و رشيدى شكوف بضم بمعنى شكافنده آورده چنان كه اسدى كويد شعر قلا ديد در لشكر افتاده توف * از آن پهلوان جمله صف را شكوف هم شيخ سعدى كفته شعر كه لشكر شكوفان مغفر شكاف * نهان صلح جستند و پيدا مصاف اشكل بكسر اول و ثالث و سكون ثانى و لام اسبى را كويند كه دست راست و پاى چپ او سفيد باشد و بمعنى مكر و حيله و فريب نيز آمده و آن را اشكيل بزيادتى يا نيز كفته‌اند و اشكيل دوائيست كه آب برك آن سفيدى چشم را زايل كند و به عربى آن را عوسج كويند اشكنج و شكنج بكسر اول و ضمّ ثالث و سكون ثانى و نون و جيم كرفتن عضوى باشد بسر دو ناخن چنان كه آن عضو به درد آيد اشكنش به وزن سرزنش ديوار برآوردن و عمارت كردن اشكنه بكسر اول و ثالث و نون معروف است و آن نانيست كه در آب كوشت ريزه كنند و به عربى آن را ثريد كويند و بمعنى چين و شكن نيز آمده و نام نوائى است از موسيقى منوچهرى كويد شعر مطربان ساعت بساعت بر نواى زير و بم * كاه سروستان زنند امروز كاهى اشكنه اشكو بفتح اول به وزن بدخو سقف خانه و هر مرتبه از پوشش خانه را كويند كه به عربى طبقه خوانند و آن را اشكوب نيز كويند اشكوخ بكسر اول بمعنى لغزش كه از لغزيدن است و امر بدين معنى است اشكوخيدن مصدر آنست اشكوه بضمّ اول شكوه يعنى شان و شوكت اشكيود بفتح اول و سكون ثانى و ثالث و ياى حطّى بواو رسيده و بدال زده مركب را كويند كه در مقابل مفرد است اشن به وزن كفن جامهء باژكونه پوشيده و خربزه نارسيده كال چنان كه كذشت اشنا بفتح اول و سكون ثانى و ثالث بالف كشيده كوهر كرانبها و بمعنى شناكننده كه آن را اشناب و اشناه و آشنا با الف ممدوده نيز كفته‌اند اشنان به وزن نقصان كياهى كه بدان رخت و دست شويند و چون بسوزانند اشخار شود اشنود بفتح اول به وزن نشنود روز دويم از خمسهء مسترقه را كويند اشنوشه به وزن بىتوشه هوائى كه از دماغ برآيد و آن را عطسه كويند اشو بفتح اول و ضمّ ثانى بلغت ژند و پاژند بمعنى بهشتى آمده اشوغ به وزن دروغ مرد مجهول النسب و مفقود البلد را كويند اشه كياهى است كه بر عضو بدر رفته بندند و معرب آن اشق است اشيهه شيههء اسب است و آن را اشنّه نيز كفته‌اند نمايش بيست و سيم در الف ممدوده با غين آغار به وزن ناچار چيز نم‌كشيده و بكل آميخته و امر بسرشتن و آميختن چنان كه بياغار يعنى بسرش و سرشته كن حكيم ناصرخسرو علوى كفته شعر از جان و تنت نايد الّا كه همان چيز * چون علم بود بر تن و بر جانت سالار از هرچه سبو پر كنى از سروز پهلوش * آن چيز برون آيد و بيرون دهد آغار هم او كفته است شعر شوره است و سفيه و سفله در شوره * هشيار نكر ز تخم كى كارد بر شوره مريز آب خود ايراك * نايدت به كار چون بياغارد يعنى آغشته شود و آميخته كردد مؤلف كويد آغاريدن مصدر آنست و بمعنى تر كردن و خيسانيدن آمده منوچهرى كفته است شود انكور زبيب آنكه كش خشك كنى * چون بياغارى انكور شود خشك زبيب اين زبيب اى عجبى مردهء انكور بود * چون ورا زنده كنى زنده شود اينت غريب و صاحب فرهنك جهانكيرى نوشته كه بمعنى برانكيختن و تحريك آمده و اين بيت را شاهد