رضا قلى خان ( هدايت )
100
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
برخواست از شخسار او كل نمايش بيستم در الف و سين و غيره اسغر بضم اول و ثالث و سكون ثانى جانوريست كه سيخهاى ابلق بر بدن دارد چون قصد او كنند تيرها را بر قاصد پرتاب كند كويند چندانكه او را بزنند فربهتر شود چنان كه مولوى كفته شعر هست حيوانى كه نامش اسغر است * كو به زخم چوب زفت ولمتر است و آن را چوله و تشى و سيخول و خارپشت نيز كفتهاند بحذف الف سغر و سغرنه نيز كويند و در رشيدى بجاى غين فا ديده شده اسفابور بر وزن نيشابور كويند از مداين سبعه و از ابنيهء انوشيروان بوده و طاق كسرى در انجا برپا شده كه هنوز شكستهء آن باقيست و آن را اسفابر نيز نوشتهاند اسفرائين نام قصبهايست بر طرف شمالى سبزوار واقع و از توابع نيشابور مشتمل بر پنجاه قريه فواكهش خوب و كردكانش مرغوب كويند چون اهالى آنجا در قديم با تيغ مىبودهاند اسپرآئين خوانده شدهاند و اسفراين مخفف و معرب آنست اسپرود و سپرود مرغ سياه سنك خواره را كويند كه به عربى قطا خوانند اسفزار از توابع شهر هرات است بيست پاره قريهء آباد دارد و مسكن جماعت ابدالى از قوم افاغنه است اسفرنك نام قصبهايست نزديك بنعد ؟ ؟ ؟ سمرقند و از آنجا است سيف الدين اسفرنكى شاعر اسفند خردل است اسفنجه ابر كهن و ابر مرده اما عربى است اسفيوس بذر قطونا يعنى اسفرزه اسك و اسكدار به سكون كاف نامهبر كه براى او در هر منزل اولاغ مهيّا باشد تا زود به مقصد رسد و اسك بمعنى الاغ است و اين لغت در اشعار شعرا هست چنان كه عنصرى كفته ع فرستد به او آفتاب اسكدار منوچهرى كفته شعر بر عزم جنبش اين نيت من كه كردهام * نزد شهنشه ملكان بر باسكدار و اين لغت در بلاد اسلامبول معمول و شايع است و نام محلّهء معروف است و ظن فقير آنست كه در اصل تركى بوده و چون اسك بمعنى الاغ است اسكدار بمعنى الاغدار و اسك را اشك كردهاند سين بشين تبديل يافته است و در اصطلاح مغل الاغ دادن و الاغ كرفتن براى چاپارى متداول است اسكره بضم اول و سكون دويم و فتح كاف بمعنى كاسهء سفالى آب خورى و بتشديد كاف هم آمده مولوى كفته شعر بحر را پيمود هيچ اسكرّه * شير را برداشت هركز برّه اسكندان به وزن دربندان بمعنى كليدان باغ و خانه است پهلوان محمود قتالى كفته شعر دهان تو كليد اينست هموار * زبان تو كليدان نكهدار بهشت و دوزخت را يك كليد است * كليد اينچنين هركز كه ديد است بخيرى كر بكردانى نعيم است * بشرّى كر بجنبانى جحيم است اسكندر حقيقت حال او مختلط و مختلف است نه چنين است كه مشهور شده او ديكر است و ذو القرنين ديكر و اسكندر نام متعدد بودهاند در حرف سين در ضمن لغت سكندر تحقيق آن خواهد شد ان شاء اللّه اسكندروس به زبان يونانى سير را كويند كه ببدبوئى معروفست اينكه كفتهاند پسر اسكندر بوده از دختر دارا بر مؤلف محقق نكرديده الّا اينكه از اشعار نظامى شنيدهام اسكندريه از توابع مصر بر كناره دريا صحيح است از بناهاى اسكندر بوده است و اينكه صاحب برهان نوشته شهريست در كنار دريا بسرحد فرنك مبهم و مهمل است اسكنك و اسكنه بكسر اول و ثالث افزارى است دروكران را يعنى نجّاران را كه بدان چوب را بشكنند و سوراخ كنند مولوى معنوى كويد شعر جور و جفا دروكرى كان كتكار مىكند * بر دلوجان ما بتر ز اسكنه كار مىكند اسكيزه برجستن و لكد انداختن ستور را كويند به وزن ستيز و ستيزه سكيز و سكيزه خوانند ع خر چه بار انداخت اسكيزه زند اسمار دوائيست كه آن را مورد نامند و به عربى آس خوانند اسمند بفتح اول و ثالث قريهايست از قراء سمرقند اسمندر همان سمندر است كه در آتش متكون شود كفتهام ع