ابو القاسم سلطانى

86

دايرة المعارف طب سنتى ( گياهان دارويى ) ( فارسى )

آن را " عاقول " مىنامند . ( تت صيدنه عز 195 ش 282 ) . الحاج شجره صغير اسمها ايضا العاقول و عليها يقع الترنجبين ( شرح اسماء م - 166 ) . حاج كه در كتاب الحاوى آمده است ترجمه نام گياهى است كه ديوسكوريد آن را ارتقى [ صحيح : اريقى ] ناميده و آن در اندلس به خلنج معروف است و در حرف خاء معجمه ذكر آن نموده‌ام و آن حاج و نيز از انواع آن نيست . حاج گياه خاردارى است كه در شام و مصر به عاقول معروف است . . . بعضى از مردم موصل به من گفته‌اند كه عصاره آن بياض العين [ بياض ، بياضه فى العين ، غفاه Leukoma لكه سفيد روى قرنيه ] را مىزدايد و نيز در تارى و برودات [ جمع برد : رطوبت غليظى است كه منجمد و متحجر گردد در پلك چشم و رنگ آن مايل به سفيد مىباشد . . . فرهنگ مخزن ] چشم از آن استفاده مىكنند . . . رازى در جاى ديگر گويد چكاندن سه قطره عصاره تهيه شده از كوبيده برگ خشك خارشتر در بينى و يك ساعت پس از آن استنشاق روغن خالص بنفشه در سردرد مزمن موثر است ( ابن بيطار ج 2 - ص 3 ) . حاج خارى است كه ترنجبين از وى حاصل مىشود و به شيرازى " خاردارو " گويند . . . گل وى به جهت بواسير به غايت سودمند بود . ( اختيارات 104 ) . حاج عاقول است ( تذكره 113 ) عاقول يا " شوك الجمال " گياهى است معروف . . . دانه آن پادزهر سموم و بازكننده انسداد مجارى است . . عصاره ساير اندامهاى گياه در قرحه‌هاى ساعيه [ زخمهاى دونده ، در اينجا منظور Serpiginous ulcer - Creeping ulcer مىباشد زخمى كه در جاى خود شفا يافته در محل ديگر ظاهر مىشود . قرحه ساعيه به معنى قرحه يعقوب يا ژاكوب ، قرحه آكله ، سرطان عارق Rodent ulcer'Jacob's ulcer , Cancroid ulcer نيز آمده است ] از نوع جمره [ دمل ، كفكيرك ، گنده طاول Carbuncul , Benign anthorax مجموعه‌اى از چند دمل كوچك نزديك به هم كه عامل آن استافيلوكوك مىباشد ] سودمند است ( تت تذكره 235 ) . حاج به فارسى " اشترخار " به تركى " دوه تيكانى " نامند . . . ترياق سموم . . . روغن او كه از آب تازه او ترتيب دهند جهت [ درد ] مفاصل و جميع علل بارده موثر . . . ( تحفه 79 ) . حاج . . . به فارسى خارشتر به تركى دوتيكانى و به هندى جواسا نامند . . . ( مخزن 209 ) . امروزه در ليبى از برگ خارشتر در رماتيسم و از گل‌ها براى هموروئيد استفاده مىشود . و در سوريه از ريشه ، برگ و گياه كامل به عنوان مدر ، خلطآور ، ملين ، تصفيه‌كننده خون و خارج‌كننده صفرا استفاده درمانى به عمل مىآيد . در واژه‌نامه‌ها و كتب جديد ( از زمان شليمر به بعد ) اسامى پارسى و عربى همسان با نام علمى كه در صدر آمده چنين است : خار ترانگبين ، خارشتر ، اشترخار ، خاراشتر ، خاربز و اسامى محلى آن در بلوچستان مخ ، شترخار ، تندن ، تنون ، تين‌دن ، زز و در بختيارى يا نداق و در ساير نقاط كشور كندر ، كنديرا ، خارشترى ، تيغ شترى ، علف شتر و به تركى دوه تيكانى و ايشك تيكانى ناميده مىشود . حاج در كشورهاى عربىزبان عاقول ، شوك الجمال و در بغداد و ليبى عقول و در سوريه عاكول نيز ناميده مىشود . ( شليمر 357 ، هوپر 81 ، فلور ايران جلد 8 ص 9 و ج 2 : 431 ، گياهان داروئى ج 2 - 30 ، معجم المصور 34 ، معجم العلوم 39 ، معجم الطبى 90 ، تداوى 231 ، 174 : ( MPL