ابو القاسم سلطانى

335

دايرة المعارف طب سنتى ( گياهان دارويى ) ( فارسى )

تركيبات شيميائى : گياه حاوى انواع آنزيمها مانند نوكلئاز ، آنزيم پروته ئولىتيك Proteolytic enzime ، اوره‌آز ، آميگدالين ، فسفريلاز ، بتاآميلاز ، پراكسيداز ، آنزيم امولسيفائينگ Emulsifying enzyme و موادى نظير بانگ سولوچان Bangsolochan ، كولين ، بتائين ، كربوهيدرات ، پروتئين ، چربى ، آهن ، فسفر ، نياسين ، ويتامين A به مقدار جزئى ، و بالاخره طباشير مىباشد كه قسمت اعظم آن اسيد سيليسيك و سيليكات ( حدود 70 درصد ) و پتاس مىباشد . موارد مصرف درمانى : از جوشانده برگ‌ها در هند براى رفع تب ، عفونتهاى رماتيسمى ، درد گلو و تسكين سرفه و در ليبى براى پائين آوردن قند خون استفاده مىشود . براى جوانه‌ها اثرات نرم‌كننده ، مدر ، معرق ، تصفيه‌كننده خون را قائل مىباشند و شاخه‌هاى جوان اثر سمى دارند . بيشترين قسمت گياه كه مورد استفاده درمانى قرار مىگيرد ماده سخت سيليسى داخل بندها يعنى تباشير مىباشد . از طباشير در هند به عنوان تب‌بر ، ماده جلوگيرىكننده از خون‌ريزى ، قابض و خشك‌كننده استفاده به عمل مىآيد . پودر بسيار نرم آن را به صورت مخلوط با عسل و هل براى كم كردن تب ، استوماتيت ، خروج غير ارادى اسپرم ، لكوره ، بواسير ، ترشحات زياد بدن ، آسم و ناراحتىهاى فلجى به كار مىبرند . گرد تباشير كه در ايورودا Ayurveda به نام Satoo - paladichranum ناميده شده و تركيبى است از دارچين 1 ، هل 2 ، فلفل دراز 4 ، تباشير 8 و شكر قرمز 16 قسمت ، هنوز در هند مورد توجه است و آن را در آسم ، برونشيت ، سل ، ضعف عمومى ، ترشحات غير عادى ، عادت ماهيانه به مقدار نصف قاشق چايخورى همراه با عسل سه مرتبه در روز مصرف مىنمايند سابقا بانوان باردار براى كم كردن ويار از آن مىخوردند . برخى آن را محرك نيروى جنسى دانسته‌اند . در خاتمه شليمر نام گياه را نى هندى و طباشير را طباشير هندى و ناظم الاطباء در پزشكىنامه تاباشير را مترادف با طباشير و هوپر آن را تباشير قلمى ضبط نموده‌اند در سوريه گياه را قصب خيزران و عود خيزران مىنامند . توجه به اين نكته ضرورى است كه طباشير فرنگى كه منيزى مىباشد و طباشير قلمى كه گل محلاتى است نبايد با طباشير مورد بحث اشتباه نمود . ( 1 * ) - تت الحاوى ج 21 ص 163 و ج 22 ص 32 ( 2 * ) - الابنيه 220 ( 3 * ) - حمى دق ، تب دق ، تب استخوانى ، تب لازم ، تب سلى Hectic fever ( 4 * ) - هدايه المتعلمين ص 301 ، 320 ، 337