عبد الله احمديه

6

راز درمان ( رساله اى در پزشكى سنتى و گياه درمانى ) ( فارسى )

و با حوصله به گفته بيماران خود گوش كند و به درمان آنان بپردازد . در بين بيماران مطب او همه جور آدمى را مىشد ديد . از امراى نامدار لشكرى و كشورى آن روزگار ، روحانيان ، تجار عمده ، مالكان ثروتمند ، دانشمندان بنام ، اساتيد دانشگاه و پزشكان عاليقدر گرفته تا محروم‌ترين مردم اين شهر بلكه اين كشور پهناور به او مراجعه مىنمودند و او همه را در همان اتاق ساده معاينه خود مىپذيرفت و فقير و غنى در مطب وى از تجربه و حذاقت او يكسان برخوردار مىشدند . شكايت اغلب بيماران شمال شهرى او آن بود كه مطب دكتر عبد اللّه خان " نظم و ترتيب ندارد " . و آنها راست مىگفتند . براى دكتر عبد اللّه خان يك كارگر ساده بيمار همان ارزشى را داشت كه فى المثل كارفرماى اعيان او ، بنابراين گرفتن نوبت تلفنى يا آمدن راننده فلان وزير يا وكيل براى نشستن در مطب و حفظ نوبت براى آقا معنى نداشت . اغلب نوبت با كسانى بود كه دردمندتر بودند و خود دكتر درب اتاق معاينه را باز مىكرد و با يك نگاه به بيماران ، دردمندترين آنان را براى مداوا به اتاق دعوت مىنمود . قيافه مطلوب يا غير مطلوب ظاهرى يا سرووضع آراسته و غير آراسته در اين مورد اثرى نمىبخشيد . گرفتن حق العلاج نيز در مطب دكتر احمديه ضابطه خاصى نداشت . هركس پول داشت هر چقدر مىخواست مىپرداخت . بسيارى علاوه بر عدم پرداخت " ويزيت " داروى خود را نيز رايگان دريافت مىنمودند . دراين‌مورد استاد در گوشه‌اى از نسخه جمله‌اى خطاب به " داروخانه جوهرچى " كه در همسايگى مطب در سرچشمه قرار داشت و متصدى آن مردى فاضل و وارسته و همانند دكتر احمديه بىاعننا به مال و منال دنيوى بود مىنوشت . يك روز در اواخر پائيز 1333 هنگامى كه دانشجوى پزشكى دانشگاه شيراز بودم براى خداحافظى و كسب اجازه سفر شيراز ، به خدمت استاد رفتم . او مرا با خود به داخل مطب برد تا چند جلد كتاب از جمله كتاب " راز درمان " را براى كتابخانه دانشكده پزشكى شيراز هديه كند . آن روز شاهد بودم كه بيماران شمارهء يك تا هجده وى مجانى درمان شدند . حواله داروى رايگان نيز دريافت داشتند . چند تن پيرمرد و پيرزن هم براى دريافت وجه خريد خاكه ذغال و عده‌اى براى دريافت كمك هزينه تحصيلى كودكان خود و پول لباس آنان مراجعه نموده بودند . من فضولى نموده به مقتضاى جوانى و خامى و ناپختگى در اين مورد به دكتر احمديه اعتراض كردم . استاد كه لبخند هميشگى خود را بر لب داشت چيزى نگفت . بيمار شمارهء 19 اميرى از ارتش بود . پس از دريافت دستور دارو ، مقدارى پول روى ميز گذاشت و از اتاق خارج شد . استاد به من دستور داد كه پول را بردار و بشمار . حساب كردم صد و هشتاد تومان بود . من هنوز بر اعتراض خود باقى بودم كه دكتر احمديه ضمن روبوسى و خداحافظى