لطيف قزوينى
25
فوائد الطفية ( فارسى )
* و چون اين مختصر در تسميه ، نامزد به فوايد الطفيّه گشته ، لازم آمد لطفى از اذكار لطيفه و ذكرى از اخبار ظريفه در طىّ عبارت اين صحيفه اشارت رود كه موجب شوق و اشتياق اهل ذوق گردد . در مذاق حقير سراپا تقصير ، بيانى به از ذكر مراتب عشق ، و عنوانى بهتر از مواظب بودن بدان مطلب نيست . [ عشق ] عشق آن شعله است چون او برفروخت * آنچه جز معشوق ، باقى را بسوخت چنانچه بعضى از حكماء صدور كلّ افعال را از شرف عشق ثابت فرموده و بقاى جاويد را در عالم تجرّد اختيار نمودهاند ، و فى الواقع اگر طريقهء عشق - كه شيوهء اهل محبّت است - دامنگير خيال ، و عنانگير اهل حال نبودى ، نظام عالم و انجام كار بنى آدم درخور مدار استقرار نيافتى . گر نبودى عشق در عالم عيان * چهرهء خوبان نبودى آنچنان گر نبودى عشق ، عالم هم نبود * عالمى از عشق آمد در وجود بنا هذا عشق را در عرف اطبّاء نوعى از ماليخوليا شمرده ، نظر به مقام ، ذكرش لايق حال و اظهارش موجب اختتام اين كلام است : العشق نوع من الماليخوليا و هو مشتقّ من العشقة ، و العشقة نوع من اللّبلاب . فتح باب اين خطاب و مسرّت ارواح اولوا الالباب در وضوح اين مطلب آن است كه لبلاب گياهى است از ريشهء بعضى اشجار الى فوق شاخسار ملوف ، و هستى وجود او را چون جسم و جان متصرّف است و از شدّت حرارت كه در ضمير دارد ، مدام در تباهكارى آن شاخسار به انكسارش مىكوشد و به تجفيف رطوبات ، سلب شئونات از ظاهر صورت و باطن فطرت مىنمايد و بدان واسطه ، طراوت و نظافت « 36 » - كه رونق رخسار و زينت اشجار است - در رهن انتباه مىگذارد . عشق آن شعله است چون او برفروخت * آنچه جز معشوق ، باقى را بسوخت عاقبت از فرط حرارت و محبت ، نمونهء نموّ و نشانهء علوّ را از آن شجر بر طرف و به شرف حصول عشقش مشرّف مىگرداند . فذا العشق مأخوذ من العشق الّذى * اذا التفّ بالقضبان جفّف رطبها « 37 » و بدين نسق است عشق در مزاج انسان ، كه همواره راهنمون خيال و همه دم قاطع آرزو و آمال است . جز ياد معشوق و احقاق حقوق آن ، چيزى در ضميرش راهبر نه ؛ و منظورى غير منظرش
--> ( 36 ) . شايد اين واژه نضارت بوده كه به خطاى كاتب ، نظافت نگاشته شده است . علامه دهخدا ، نضارت را به نقل از فرهنگ آنندراج به معناى تازه و با آب گرديدن درخت و رنگ و روى ، و به نقل از اقرب الموارد و المنجد به معناى خوب و زيبا شدن درخت و روى و رنگ و هر چيزى آورده است . آشكار است كه نضارت با مفهوم عبارت بالا سازگارتر است تا نظافت . ( 37 ) . عشق ، جمع عشقه ( لبلاب ) است ( لغتنامهء دهخدا به نقل از منتهى الارب و اقرب الموارد ) ، در اين بيت سخن از آن است كه واژهء عشق برگرفته از عشق است ؛ گياهى كه چون بر شاخسار درختى بپيچد رطوبتش را خشك مىكند .