منوچهر ستوده
شناسنامه و مقدمه 11
نامنامه ايلات و عشاير و طوايف ( فارسى )
سخنى دربارهء ايلات و عشاير ايران فرهنگى ايل واژهاى است مغولى و تركى به معناى دوست و يار و همراه و همقبيله و . . . عشيره كه مترادف با ايل استعمال شده ، واژهاى است عربى به معناى بنى اعمام و نزديكان از جانب پدر كه جمع آن عشاير و عشرات است . « 1 » عشيره اسم فارسى مأخوذ از زبان عربى به معناى خويشان ، نزديكان ، تبار ، اهل خانه و طايفه است . واژهء ايلات ( جمع ايل ) براى نخستينبار در زبان فارسى در زمان ايلخانيان بهكار رفته كه منظور از آن طوايف صحرانشين و نيمه صحرانشين است . واژههاى ديگرى نيز مانند قبايل و طوايف به همان معنى بدون در نظر گرفتن چادرنشينى يا ساكن بودن بهكار برده شده است . « 2 » در متون فارسى واژههاى ايل ، عشيره ، طايفه ، قبيله ، اويماق و نيز الوس بويژه در حالت جمع ، ايلات عشاير ، طوايف ، قبايل ، اويماقات و اولوسات ، غالبا مترادف با يكديگر آمدهاند . « 3 » علاوه بر اين واژهها ، در كتابهاى جغرافيايى قديم ، هنگام توصيف كردن استان فارس ، كلمهء « رموم » جمع « رم » ( - رمه ) نيز به معنى طايفه و ايل و قبيله بهكار رفته است . در حال حاضر استعمال اين واژهها متروك شده و در عرف عشاير كنونى در تقسيمات ايلى بيشتر با واژگانى مانند طايفه و تيره برخورد مىكنيم . « 4 » در ادبيات مكتوب دربارهء ايلات به سه گروه به عنوان عشاير اشاره شده است . ايلات صحرانشين كه نه در سردسير خانه دارند و نه در گرمسير ، كوچرواند و هميشه در زير چادر زندگى مىكنند . دوم ايلات نيمه صحرانشين كه گروههاى كوچروى هستند كه در سردسير يا گرمسير يا هردو جا خانههاى ثابت دارند و سوم ايلات يكجانشين كه اسكان يافته ( چه به اجبار ، چه به اختيار ) و ديگر كوچ نمىكنند . « 5 » علاوه بر كوچ ، محققين معيارهاى ديگرى به عنوان ملاك تعريف اين شيوه از زندگى قرار دادهاند كه معاش از راه كوچ جهت پرورش چهارپايان و همبستگى ايلى كه عصبيتى ( غرور قومى ) منتج از پيوند نسبى
--> ( 1 ) . لويس معلوف اليسوعى ، المنجد فى اللغة و الادب العلوم العرب ، مطبعة كاتوليك فى بيروت ، سنه 1908 ، ص 529 . ( 2 ) . آن لمبتون ، تاريخ ايلات ايران ، ترجمهء على تبريزى ، ايلات و عشاير ، انتشارات آگاه ، تهران 1362 ، ص 11 . ( 3 ) . ت . فيروزان ، دربارهء تركيب و سازمان ايلات و عشاير ايران ، انتشارات آگاه ، تهران 1362 ، ص 11 . ( 4 ) . همانجا ، ص 12 . ( 5 ) . همانجا ، ص 7 - 9 . .