ابراهيم اصلاح عربانى

686

كتاب گيلان ( فارسى )

مير ميران نام حكمران گيلان ، مقدم سلطان حسين نصرت را گرامى داشت و برايش حقوق متناسبى معين كرد و بدين‌گونه نصرت از زندگى نسبتا آسوده‌اى برخوردار گرديد ؛ اما اين آسودگى به درازا نيانجاميد ، با مرگ مير ميران ، پسرش جاى پدر بگرفت و به انگيزه‌هايى كه به درستى روشن نيست مقررى نصرت را به كمتر از نصف تقليل داد و اين تنگ‌نظرى شاعر فاضل را گرفتار ضعف مالى ساخت و با تنگدستى روبرو گردانيد . نصرت از ماجراى عشقى خويش با يك دختر زيباى رودبارى سخن مىگويد « 2 » ولى كاميابى و ناكامى او در اين عشق معلوم نيست . بدون ترديد سلطان حسين بيك تالشى از سرآمدان سخن دوران قاجار است . مردى خليق ، باوفا ، در دوستى صميمى و بىريا بود . ديوان او كه گويا به خط خودش مىباشد اكنون در اختيار فاضل گرانقدر هارون شفيقى عنبرانى قرار دارد ، نسخه ديگرى از ديوان كه از نظر خط با نسخه آقاى شفيقى يكى است در نزد مهندس خوش‌اتكال است كه اميد مىرود به زودى آماده چاپ و نشر گردد . غزل زير از ديوان خطى او متعلق به آقاى خوش‌اتكال مىباشد : اگر با سنگ و با فولاد ، مژگانت به جنگ افتد * ز مژگانت هزاران رخنه بر فولاد و سنگ افتد به هم بر شد ، اساس هند و چين ، از زلف مشكينت * چه آتش‌ها كه از روى تو بر روم و فرنگ افتد دواجو شد دل من ، از نگاهت چون شود يا رب * كه مرهم كارى مجروح با نوك خدنگ افتد كمال عاشق آن باشد كه درياى بلا نو شد * مراد يونس آن باشد كه در كام نهنگ افتد ترا پا لنگ و ناپيدا ره كوى طلب نصرت * چها تا باز پيش‌آيد اگر گامى درنگ افتد و اصل لاهيجى ملا محمد امين لاهيجانى كه در شعر و اصل تخلص مىكرد ، در خانواده درويش محمد و در لاهيجان ديده به جهان هستى گشود ؛ در آنجا دانش اندوخت و استعدادى فراوان از خود نشان داد و در ميان هم‌سالان ممتاز و نامور گرديد . در دوران جوانى به شوق فراگيرى دانش سفرى به تبريز نمود و در آن ديار به خدمت ميرزا ابراهيم وزير آذربايجان رسيد و پايگاه و احترام فراوان يافت . اگرچه مىتوانست تا پايان عمر نزد آن وزير باقى بماند ، ولى شور دانش‌اندوزى پس از چندى وى را به مشهد كشانيد ، در اين كانون فضل و معرفت با آن‌كه هم‌صحبت فاضل و هنرمندى چون ملا محمد امين اسطرلاب‌ساز بود و با وى مباحثه و گفتگوى ادبى و هنرى داشت نتوانست طبع كمال‌پسندش را اقناع نمايد و روانه اصفهان گرديد و چندان در محضر علما و فضلا به بحث و فحص پرداخت كه خود را به فضل و دانش نامور ساخت . « 1 » ملا محمد امين مردى پاكباز ، زاهد ، اديب ، سخن‌شناس و سخنسرا بود . بين سالهاى 1115 و 1118 هجرى قمرى در اصفهان درگذشت ، مثنوى مطلوبى به نام خلوت راز دارد ، ابيات زير او راست : چون شمع ، سر بسر مژه اشكبار باش * حيرت فزا چو ديده شب‌زنده‌دار باش بىرنگيت چو روى تماشا به خود نكرد * چون كودكان مقيد نقش‌ونگار باش وحدت لاهيجى جمال الدين على پسر عطاء الله ، جد شيخ محمد على حزين از فضلاى بزرگوار و گرانقدر گيلان است كه در تمام عمر به عزت و احترام زيسته و از توجه خان احمد خان گيلانى بهره‌ور بود « 1 » مرتبهء فضلى وى را مىتوان از دوستى و هم‌سخنى با دانشى مرد شيخ بهاء الدين عاملى درك نمود . وحدت را تصنيفاتى به شرح زير بوده است : 1 - شرح فارسى بر كليات قانون ، اين كتاب را به درخواست خان احمد خان و براى او نوشته است . 2 - شرح حديث معراج 3 - رساله اثبات واجب 4 - رساله حل شبهه جذر اصم 5 - حاشيه بر فصوص الحكم فارابى 6 - ديوان شعر با دو هزار بيت اشعار و غزليات بليغ و نغز 7 - مثنوى عارفانه و عاشقانهء شيخ صنعان و ترسازاده ، كه در نوع خود بىنظير و مطلوب است . زنده‌ياد عباس اقبال در صحت انتساب اين مثنوى به وحدت لاهيجى به علت آنكه هيچ‌يك از تذكره‌نويسان متذكر اين مطلب نشده‌اند شك كرده و حتى وحدت را قمى معرفى نموده است . « 2 » در حالى كه مثنوى در سال 1209 هجرى قمرى با نام وحدت گيلانى نوشته شده است . حزين كه نوهء او بوده صريحا وحدت را لاهيجانى و از ندماى خان احمد خان معرفى مىكند و او را به داشتن ديوان تعرفه كرده و مىنويسد : « و الحق سخنان عاشقانه‌اش در كيفيت و حسن بلاغت بىنظير افتاده » « 3 » است و اما آن وحدت كه نصرآبادى « 4 » در تذكره ياد مىكند حكيم عبد الله است ، نه على ملقب به جمال الدين و متخلص به وحدت و با توجه به اينكه وحدت كتاب « شرح فارسى بر كليات قانون » را به درخواست و براى خان گيلان تأليف و تحرير نموده با يك حساب ساده نمىتواند عصر شاه سليمان را درك كرده باشد و از سوى ديگر نام پدر عبد الله وحدت صريحا على بن عطاء الله ثبت شده نه حكيم اسماعيل و همه اينها به روشنى نفىكننده نظر استاد است . بنابراين نمىتوانيم انتظار داشته باشيم تذكره‌نويسان كه وحدت گيلانى را به درستى نمىشناخته‌اند ذكرى از مثنوى شيخ صنعان و دلبر ترسا يا ترسازاده او بنمايند . اين دو بيت از اوست : دل را به طاق ابروى جانانه سوختيم * قنديل كعبه را به صنم خانه سوختيم

--> ( 2 ) . مجلهء آينده ، مقالهء نصرت تالشى ، هارون شفيعى عنبرانى ، شمارهء 6 و 7 ، صفحهء 443 . 1 . تذكرهء نصرآبادى ، ميرزا محمد طاهر نصرآبادى ، به كوشش وحيد دستگردى ، كتابفروشى فروغى ، تهران 1361 ، صفحهء 352 . 1 . ديوان حزين لاهيجى ، به ضميمهء تاريخ و سفرنامهء حزين ، به كوشش بيژن ترقى ، كتابفروشى خيام ، چاپ دوم ، تهران 1362 ، صفحهء 3 - 2 . 2 . مجلهء يادگار ، مقالهء شيخ صنعان و دلبر ترسا ، حاشيهء عباس اقبال ، سال سوم ، شمارهء 1 ، صفحهء 70 . 3 . ديوان حزين لاهيجى ، همان صفحات . 4 . تذكرهء نصرآبادى ، ميرزا محمد طاهر نصرآبادى ، به كوشش وحيد دستگردى ، كتابفروشى فروغى ، چاپ سوم ، تهران 1361 ، صفحهء 364 .