ابراهيم اصلاح عربانى

665

كتاب گيلان ( فارسى )

قابوس دگرباره به كمك سامانيان چشم دوخت و خيلى زود بر ناتوانى آنها آگاه شد . اين‌بار از ديلميان آزاده و ياران پاك‌دل تپورى خود استمداد نمود و با همدستى اسپهبد شهريار بن شروين به آمل و مازندران و گرگان دست يافت و بويهيان را از قلمرو خويش براند ، در اين زمان خليفه عباسى به وى لقب شمس المعالى داد و به نامش خطبه خوانده شد . قابوس در شعبان 388 با شكوه فراوان به پايتخت خود بازگشت و اين‌بار تنها به مملكت‌دارى نپرداخت ، به توسعه قلمرو خويش نيز همت گماشت و دامنه فرمانروايى را از سوى مغرب توسعه بخشيد و پسرش منوچهر را به فرمان‌فرمايى گيلان منصوب ساخته و با جلب دوستى محمود غزنوى ، دوران آرام شهريارى را آغاز كرد . قابوس با آن‌همه فضل و علوّ نفس و بلندى همت ، بسيار درشتخو و سخت‌گير و بىگذشت بود و به اندك رنجشى ، كوچك‌ترين خطا را مكافاتى سخت مىداد ، از نابودى خاطى چشم نمىپوشيد و اين خشونت فوق العاده ، لشكريان و مردم را از وى روىگردان ساخت ، عليه او به شورش برخاستند و گرگان را به اختيار گرفته منوچهر را از گيلان فراخواندند تا جاى پدر بگيرد ، منوچهر هم به خاطر حفظ دودمان و قلمرو خاندان زيارى جانب مردم گرفت و به سرعت خود را به گرگان رسانيد . قابوس در بسطام به انديشه و چاره‌جويى بازگشت به گرگان بود ولى منوچهر را مردم ناگزير به تصميم قاطع در امر پادشاهى كردند . « 4 » منوچهر با سپاهى جنگاور به بسطام رفت . قابوس امر به احضارش داد . ميان پدر و پسر ديدارى درگرفت ، در اين ديدار ، پسر جوان حرمت بسيارى براى پدر پير و سردوگرم‌چشيده قائل شد و حتى گفت : اجازت فرما عليه شورشيان برخيزم ، اما قابوس مانع آمد و پاسخ داد : به هر گونه روزى تو بايد بر قلمرو من حكومت كنى ، چه بهتر در بودن من اين شهريارى آغاز شود « 5 » و با اين تسليم بلاشرط او را به قلعه جناشك بين جرجان و استرآباد بفرستادند تا بازمانده هستى را به پرهيز و زهد بگذراند . شمس المعالى قابوس پسر وشمگير در ميان سربازان به سوى دژ رهسپار شد ، گويند فرمانده سربازان يكى از پنج امير شورشى بوده است ، قابوس پرسيد : شما كه در شهريارى من از همه نعمتها برخوردار بوديد چرا بر من شوريديد ؟ گفتش : تو شهريار خونريزى بودى ، بر كس نمىبخشودى و پاداش سخت‌تر از خطا و گناه مىدادى ، ازين‌روى ما پنج كس با يكديگر همآواز شده تو را بدين‌روز نشانديم ، اين خونهاى به ناحق ريخته شده است كه دامنت بگرفت . در پاسخ قابوس گفت : « اين سخن غلط است ، چه اين بليه بواسطه قلت خون ريختن روى نموده ، مصدق آن‌كه اگر تو و آن پنج كس ديگر مىكشتم هرگز بدين روز گرفتار نمىشدم . « 6 » » درگذشت اين مرد بزرگ تاريخ را به دو گونه نوشته‌اند و معتقدند عده‌اى به دژ رفته و او را بكشتند ولى عقيده دوم بر اين است كه به سبب سرماى زياد در سال 403 ه . ق چشم بر جهان فروبست . « 7 » مرگ او هنر را ضايعه‌اى بود چون قابوس شاهى هنرمند بشمار مىرفت ؛ خط را بسيار زيبا مىنوشت ؛ معروف است حسن خط وى با پر زيبا و پرنقش و جذاب طاووس مقايسه مىشد . در نثر تازى بلاغت را به منتهى درجه رسانيده « 8 » و به استادى مسلم او در شعر پارسى و تازى تذكره‌نويسان هم‌آوايند ؛ به ديلمى نيز شعر مىسرود كه متأسفانه نمونه‌هايى از آن به دست نيست ، آرامگاه شمس المعالى قابوس در زير گنبدى است كه بعد از هزار و اندى سال هنوز با عظمت تمام در شهرستان گنبد بر تپه‌اى استوار است و تاريخ ايران را به نگاهبانى ايستاده و بازگوكننده مجد و عظمتى تمام از مردمى است كه تاريخ را ساخته و استقلال را پاسدارى كرده‌اند و آزادگى را با خون و هستى خويش تضمين نموده‌اند . اين قطعهء زيبا كه از روحيه و افكار اين مرد تاريخ حكايت مىكند به نمونه آورده مىشود : كار جهان سراسر ، آز است يا نياز * من پيش دل نيارم ، آز و نياز را من بيست چيز را ، ز جهان برگزيده‌ام * تا هم بدان گذارم ، عمر دراز را شعر و سرود ورود و مى خوشگوار را * شطرنج و نرد و صيدگه و يوز و باز را ميدان و گوى و بارگه و رزم و بزم را * اسب و سلاح و جود و دعا و نماز را اين چهاردانه زيبا نيز او راست : گل شاه نشاط آمد و مى ميرطرب * زان روى بدين دو مىكنم عيش طلب خواهى كه در اين ، بدانى اى ماه سبب * گل رنگ رخت دارد و مى طعم دو لب قرارى نور الدين محمد لاهيجى معروف به نورا و متخلص به قرارى « 1 » از كاتبان و خوشنويسان سدهء 11 هجرى قمرى است . وى فرزند ارشد مولانا عبد الرزاق وزير دانشمند خان احمد خان و برادر دانشور حكيم همام الدين و حكيم ابو الفتح گيلانى است كه با توجه به مرتبه فضلى و اجتماعى پدرش از تحصيلات كامل زمان برخوردار و دانشورى بلندآوازه ، سياستمدارى عالىقدر و هنرمندى نامور شد ، او نزد مير عماد قزوينى هنر خوش‌نويسى را بياموخت و چنان به خط زيباى خود پختگى بخشيد كه بعد از قتل جانكاه

--> ( 4 ) . تاريخ روضة الصفا ، ميرخواند . جلد 4 ، صفحهء 81 . ( 5 ) . همان كتاب ، صفحهء 83 . ( 6 ) . همان كتاب ، همان صفحه . ( 7 ) . تاريخ حبيب السير ، خواند مير ، به كوشش دكتر محمد دبير سياقى ، انتشارات خيام ، تهران 1353 ، صفحهء 441 . ( 8 ) . هفت اقليم ، امين احمد رازى ، به كوشش جواد فاضل ، مؤسسهء مطبوعاتى علمى ، تهران 1340 ، جلد 2 ، صفحهء 96 ؛ لغت‌نامهء دهخدا ، ذيل « ق » ، صفحه 13 . 1 . مجمع الخواص ، صادقى كتابدار ، ترجمهء دكتر رسول خيامپور ، تبريز 1327 ، صفحهء 46 .