ابراهيم اصلاح عربانى

640

كتاب گيلان ( فارسى )

مىنمود و با نكته‌گيرى و عيب‌جويى از اشعار ، گويندگان را به نيش زبان مىآزرد . بديهى است روشى چنين ناخوشايند ايجاد دشمنى و كينه مىكند ، حس حسادت و انتقام‌جويى را برمىانگيزد و شايد هم در چنين وضعى ميلى شاعر ، كه در رشت مىزيست ، در حالت مستى با شمشير ضربه‌اى مهلك به او وارد آورد . شدت ضربه ، دست حياتى را از كار انداخت و چندى بعد كه زخم و جراحت تا اندازه‌اى التيام يافت ، مسئله كيفر مطرح گرديد و قصاص ، حق مسلم حياتى شناخته شد ولى او به شمشير محبت و عفو و چشم‌پوشى دست زد ؛ ميلى را صميمانه بخشيد ، با بزرگوارى و گذشت ، بزرگ‌منشى و آزادگى خويش را ثابت نمود . بعد از اين پيش‌آمد حياتى رشت را ترك گفت و به كاشان رفت ؛ در آنجا هم زمان زيادى نماند و بار سفر به هندوستان بربست « 2 » . نمىتوان اين مهاجرت را « به اميد كسب جمعيت » و تقرب به دربار يا كسب مال و شهرت پنداشت ؛ چون همهء اين‌ها در ايران برايش فراهم بود . بايد اين سفر بىبازگشت را پيروى از رسم هنرمندان آن‌زمان يعنى روى آوردن به هند و احيانا رنجيدگى خاطر حساس او دانست كه تصور اخير تقريبا ثابت شده و خود او نيز در قطعه‌اى مىگويد : من و اشك چشم حياتى كه با او * همه زادهء ابر نيسان فرستم ز گيلان و گيلانيان ياد نارم * هرآنگه كه بر دوستان جان فرستم به آن كافريها كه آن قوم كردند * اگر قبله باشد ، كى ايمان فرستم به خان احمد ، آن تاج‌دار سلاطين * فرستم دعا و فراوان فرستم « 3 » حياتى به محض ورود به هند مورد استقبال قرار گرفت ، حكيم مسيح الدين ابو الفتح گيلانى او را به دربار اكبر شاه رهنمون گرديد . « 4 » سرعت ارتقاء به مناصب عالى و توجه و عناياتى كه از طرف اكبر شاه به او مبذول مىشد ، چشم‌گير بوده است . امرا و شاهزادگان به دوستى وى از هم‌پيشى مىگرفتند و چون خان خانان مأمور تسخير دكن گرديد ، حياتى با او به معركه نبرد رونهاد و مورد عنايات فراوان خان خانان قرار گرفت و محرم بزم و رفيق رزم شد و بعدا نيز در برهانپور اقامت گزيد و در آنجا خانه و مسجد و باغى ساخت و 10 سال در آن شهر زيست . « 5 » بعد از جلال الدين اكبر شاه ، حياتى به منادمت جهانگير پادشاه رسيد و به فرمان او ، مثنوى تغلق‌نامه را كه امير خسرو دهلوى آغاز نموده بود به پايان رسانيد . نوشته‌اند كه : سخن‌طرازى او در انجام كار تغلق‌نامه چنان مورد توجه جهانگير پادشاه قرار گرفت كه دستور داد حياتى را به زر كشيدند ، ولى ملا عبد النبى فخر الزمانى اين توزين را بخاطر يك بيت زير مىداند : جهان‌گير و جهان‌بخش و جهان‌دار * جهان را با سروكارش ، سروكار مولانا حياتى در اگرهء هندوستان زندگانى را بدرود گفت و « حيات باقى يافته » در ماه صفر 1028 ماده تاريخ گرديد « 6 » ؛ از حياتى ديوانى در هفت هزار بيت و مثنويهاى سليمان و بلقيس در سه هزار بيت و تتمهء تغلق‌نامهء امير خسرو دهلوى بجا مانده است . غزل زير از اوست : مست آمد و مست آمد ، با نرگس مست آمد * هم از لب و هم از چشم ، پيمانه‌پرست آمد هرموجهء طوفان را ، نوح دگرى بايد * هر جاى كه عشق آمد ، بر عقل شكست آمد پيمانه بياراييد ، خم‌خانه تهى سازيد * هان باده و هان ساقى ، كان باده‌پرست آمد بالايى سرو عمر ، تا سى و چهل باشد * چون رفت چهل زان‌پس ، هنگام نشست آمد از شش جهت عالم ، رو سوى دگر آور * تا چند حياتى چند ، خود عمر به شصت آمد « 7 » حيران رشتى ميرزا عبد الرسول رشتى متخلص به حيران از بزرگ‌زادگان شهر رشت بوده است كه در جوانى به سبب اختلال در امور مادى و خانوادگى ، ترك زادگاه گفت ، سرنوشت او را به خراسان كشانيد ، در مشهد رحل اقامت افكند ؛ با فضلا و علما طرح دوستى و موآنست درافكند و از محضر آنها به تكميل معلومات و دانش خويش پرداخت و به اندك‌زمان با كوله‌بارى از دانش و معرفت ، رهپوى سرنوشت گرديد . به سال 1230 هجرى قمرى محمد ولى ميرزا پسر فتح على شاه به حكومت خراسان منصوب گرديد ، ميرزا عبد الرسول حيران به دستگاه او راه يافت . چون اين شاهزاده با خوانين خراسان به درشتى و خصومت رفتار مىنمود و موجب هراس و وحشت مردم گرديده بود خوانين فتنه‌اى بنياد نهادند . حسين على خان قرايى به دربار رفته تظلم نمود و عزل محمد ولى ميرزا را خواستار گرديد . دربار قاجار به منظور خواباندن فتنه ، حكومت ترشيز را به حسين على خان مذكور عطا كرد و بدين‌گونه در ترضيه خاطر خوانين كوشيد . اما محمد ولى ميرزا در رمضان 1231 او و پدرش اسحق خان قرايى را دستگير كرد و به دار آويخت ؛ اموال آنها را مصادره كرد ! عمل تهاجمى حاكم در عوض ايجاد رعب ، طغيان خطرناكى را باعث و عزل او را از حكمرانى خراسان موجب شد . استنباط مىشود حيران محرك دشمنى شاهزاده با خوانين بود ، زيرا بعد از اين عزل او ناچار گرديد خانه و زندگى را گذاشته و به افغانستان مهاجرت كند . چندى در كابل و قندهار بماند و از آنجا به هند رفت . در اين ديار فقر و تنگدستى گريبان حيران را گرفت و به ايران بازش گردانيد . دوازده سال او در وطن آواره بود ؛ از جايى به جايى روى مىآورد و بالاخره در يزد مقيم گرديد ؛ هنوز زمانى زياد در آن شهر كهن نمانده بود كه هواى خراسان كرد ؛ مشتاقانه عزم خانه و كاشانه نمود ، اما ديگر آغوشى براى پذيرش او گشوده نشد . حيران به كار خويش حيران ماند و ديد جايى بهتر و بهشت‌آيين‌تر از زادگاه نيست ؛ عازم بازگشت به رشت شد اما در بين راه به سال 1243 هجرى

--> ( 2 ) . تاريخ ادبيات در ايران ، دكتر ذبيح الله صفا ، انتشارات فردوسى ، تهران 1364 ، جلد 5 ، بخش دوم ، صفحهء 1008 . ( 3 ) . تذكرهء ميخانه ، ملا عبد النبى فخر الزمانى قزوينى ، حاشيهء مصحح ، صفحهء 813 . ( 4 ) . همان كتاب ، صفحهء 809 . ( 5 ) . تاريخ ادبيات در ايران ، دكتر ذبيح الله صفا ، جلد 5 ، بخش دوم ، صفحهء 1008 . ( 6 ) . تذكرهء ميخانه ، ملا عبد النبى فخر الزمانى قزوينى ، صفحهء 810 . ( 7 ) . همان كتاب ، حاشيهء مصحح ، صفحهء 812 .