ابراهيم اصلاح عربانى
627
كتاب گيلان ( فارسى )
پس از مدتى به فرمانبرى سامانيان كه از خلاصى يافتن از زيديان خشنود بودند درآمد « 32 » . فرمانبردارى اسفار از سامانيان ديرى نپائيد و هنگامىكه كار او بالا گرفت و نيرومند شد بر نصر بن احمد بشوريد . اسفار به دنبال اين سوداها بر آن شد رى را تختگاه سازد ، تاج سلطنت بر سر نهد و بازگشت به دوران گذشته را اعلام دارد . سپاهى كه مقتدر خليفهء عباسى به سردارى پسر دائى خود هارون بن غريب به دفع او فرستاد در نزديك قزوين از سپاه رى شكست خورد « 33 » و اسفار چون در همين ايام از جانب خراسان هم با سپاهيان سامانيان روبرو بود ترس آن داشت كه تركان و خراسانيان سپاهش به لشكريان امير نصر بن احمد سامانى بپيوندند ، از اينرو اسفار به صلاحديد وزيرش مطرف بن محمد جرجانى با امير نصر سامانى از در صلح درآمد . وزير از اسفار خواست كه فرمانبرى از امير خراسان كند و اموالى براى خليفه ارسال دارد « 34 » . اسفار اين اشارت بپسنديد و رسولى نزد نصر بن احمد روانه ساخت و قصد كرد تا خطبه به نام او كند و سر بر فرمان امير داشته باشد . نصر بن احمد نيز پذيرفت و كارها به صلاح آمد « 35 » . اسفار از مردم رى سرانهء يك دينار ماليات گرفت و مالى عظيم فراهم آورد ؛ و او با پرداخت بخشى از آن امير خراسان را خشنود گردانيد « 36 » . اسفار پس از اينرويداد سپهسالار خود مرداويج زيارى را به يارى مهدى بن خسرو فيروز از سلسلهء جستانيان كه در نبردى از محمد بن مسافر شكست خورده بود فرستاد . مرداويج در طارم ، محمد بن مسافر را در محاصره گرفت و او را به اطاعت از اسفار فراخواند ، محمد بن مسافر در حال محاصره به مرداويج پيام داد و او را از بيدادگريهاى اسفار آگاهانيد و ستمهاى او را در شهر قزوين يادآور شد « 37 » و از او خواست كه به يارى سپاهيان رى لشكريان اسفار را از دم تيغ بگذراند و بر سرزمين او چيره شود . ابو على مسكويه دربارهء بيدادگريهاى اسفار دربارهء مردم قزوين مىگويد : هنگامىكه اسفار بن شيرويه به قزوين مسلط گرديد ، از مردم آن ديار مال بسيار ستاند و آزار فراوان بداد . او با چيره كردن ديلميان بر جان و مال ايشان و شكنجه كردن كارگزاران ، چنان رنجى به مردم داد كه خودش آن را سنگين دانست ، چه رسد به ديگران . مردم كه پريشان و نوميد و دلشكسته شده بودند ، مرد و زن به نمازگاه بيرون شده دست نيايش به درگاه پروردگار يازيدند . چون روزى گذشت و گزارش به اسفار رسيد ، نيايش را به سخره گرفت « 38 » . على بن حسين مسعودى مورخ معاصر اسفار نكتهاى دربارهء او آورده كه در هيچيك از منابع تاريخى نيامده است ، بنا به گفتهء وى ، اسفار مسلمان نبود . در رى قصد تاجگزارى و جلوس كرد و مسلمانان را به پرداخت جزيه وادار نمود . در وقت سركوبى شورش قزوين نهتنها از برپائى نماز ممانعت به عمل آورد ، بلكه مساجد را تخريب كرد و حتى فرمان داد مؤذنى را به هنگام اذان از مناره مسجد به زير انداختند « 39 » . از اينرو اسفار به عنوان يك ايرانى مخالف بيگانگان كه در صدد احياى امپراتورى ساسانيان بوده ، معرفى شده است . « 40 » مرداويج كه از ستمها و بيدادگريهاى اسفار دلتنگ شده بود در برانداختن او با محمد بن مسافر همپيمان شد . مرداويج و سلار به سوى اسفار روان شدند ، چون خبر به اسفار رسيد كه سپاهيان او با سپهسالار وى يعنى مرداويج بيعت كردهاند ، به رى گريخت . مرداويج از قزوين به رى تاخت و به ماكان بن كاكى كه در آن زمان در طبرستان بود نامه نوشت و او را بر ضد اسفار برانگيخت . ماكان به رى آمد و اسفار نخست به بيهق و آنگاه به بست رفت . اسفار آهنگ آن داشت تا خود را از راه بيابان به قلعهء الموت برساند « 41 » ، زيرا زن و فرزند و ذخائر اموالش در آن قلعه بود ؛ در مسير بيابان تنى چند از همراهان او بازمانده نزد مرداويج آمدند و ماجرا بازگفتند « 42 » . مرداويج به يارى پسران سلار دفعتا بر شيرزاد برادر اسفار دست يافت و او را به همراه 29 نفر از سران قبيلهء ورداوند به هلاكت رساند « 43 » . هنگامىكه مرداويج به اسفار نزديك مىگرديد ، لشكريان اسفار وى را فروگذاشتند و به مرداويج پيوستند . بدينسان اسفار گرفتار آمد و به دست مرداويج سپهسالار خويش در حدود سال 319 هجرى قمرى ( 931 ميلادى ) به قتل رسيد . دربارهء انگيزهء كشته شدن اسفار گزارشهاى گوناگونى توسط مورخان ذكر شده است . ابو على مسكويه « 44 » در اينباره مىگويد : هنگامىكه مرداويج در پى او روان بود ، اسفار جهت يافتن لقمهنانى به آسياى يك روستائى پناه برد و از او طلب شير و نان كرد . ناگاه مرداويج به آسيا رسيده و جاى سم اسب را پايان يافته ديد . مرداويج به درون آسيا شد و اسفار را در حال خوردن نان ديد و سر از تنش بگرفت ، اما نويسندهء گمنام « مجمل التواريخ و القصص » سبب كشته شدن اسفار را به علت اختلافى كه ميان او و وزيرش مطرف جرجانى رخ نموده بود ذكر كرده است . بنا به نوشتهء اين كتاب وزير مبلغ 300 هزار دينار از خزانهء او دزديده بوده است و هنگامىكه اين خيانت روشن شد ، از ترس مجازات ، مرداويج را در پادشاهى به طمع افكند و او اسفار را به قتل رسانيد « 45 » . ابو العباس مقريزى مورخ مشهور معتقد است كه قرمطيان پس از كشته شدن اسفار به اوج قدرت و شكوفائى خود رسيدند « 46 » ، در حالىكه عبد القاهر بغدادى « 47 » و خواجه نظام الملك او را در زمرهء ياران قرمطى برشمردهاند « 48 » . بنابر پايهء نوشتههاى مورخان اسفار زمانى مذهب اسماعيلى اختيار كرده بود ، اما حمايت او از اين آئين ديرپا نبوده است « 49 » . چنين به نظر مىرسد انتساب مرداويج به اسماعيليان سبب شد كه در سدههاى بعد قتل اسفار به آنان نسبت داده شود . به گفتهء ابن اسفنديار كاتب پس از اسفار ، وردادوندان هم از كينهء بنيادگذار زياريان در امان نماندند و همهء آنان تارومار شدند « 50 » .
--> ( 32 ) . Iran in fruh - Islamischer Zeit , B . Spuler , Wiesbaden 1952 , Page , 89 . ( 33 ) . صلهء تاريخ الطبرى ، عريب بن سعد قرطبى ، به اهتمام ميكائيل يان دخويه ، انتشارات بريل ، ليدن ، صفحهء 154 ؛ تاريخ مردم ايران ، دكتر عبد الحسين زرينكوب ، جلد 2 ، صفحهء 386 . ( 34 ، 35 ) . كتاب العبر و ديوان المبتداء و الخبر . . . ، ابن خلدون ، همان صفحه . ( 36 ) . The Life and Times of Ali ibn'Isa , H . Bowen , Cambridge 1975 , Page 307 - 308 . ( 37 ) . مقالهء « جنبش مرداويج گيلى » ، رضا رضازاده لنگرودى ، گيلاننامه ، به كوشش پوراحمد جكتاجى ، انتشارات طاعتى ، رشت 1369 ، جلد 2 ، صفحهء 105 . ( 38 ) . تجارب الامم و تهاقب الهمم ، ابو على مسكويه ، به كوشش ه . ف . آمدروز ، قاهره 1913 ميلادى ، جلد 5 ، صفحهء 272 - 271 . ( 39 ) . مروج الذهب و معادن الجوهر ، على بن حسين مسعودى ، جلد 4 ، صفحهء 281 . ( 40 ) . Encyclopaedia Iranica , C . E . Bosworth , Vol . I , Page 747 . ( 41 ) . اين قلعه از آن سياهچشم پسر مالك بن مسافر و برادرزادهء محمد بن مسافر بود . اسفار كه چشم طمع در تصرف الموت بسته بود ، سياه چشم را فراخواند و به او امارت قزوين داد و در عوض قلعهء الموت را از او درخواست نمود . آنگاه اسفار به حيله او را به دژ الموت دعوت كرد و او را فرو گرفت و پس از چند روز بكشت . الكامل فى التاريخ ، عز الدين بن اثير ، جلد 8 ، صفحهء 191 ؛ تاريخ صالحى ، ابن و اصل ، صفحهء 474 . ( 42 ) . ' ' The Minor Dynasties of Norther Iran'' , in the Cambridge History of Iran , W . Madelung , Cambridge 1975 , Vol . IV , Page 212 . ( 43 ) . مروج الذهب و معادن الجوهر ، مسعودى ، جلد 4 ؛ صفحهء 281 ؛ تاريخ طبرستان ، ابن اسفنديار ، صفحهء 294 . ( 44 ) . تجارب الامم ، ابو على مسكويه ، جلد 5 ، صفحهء 272 . ( 45 ) . مجمل التواريخ و القصص ، به كوشش ملك الشعراء بهار ، كلالهء خاور ، تهران 1318 ، صفحهء 389 . ( 46 ) . اتعاظ الحنفا ، ابو العباس مقريزى ، به كوشش جمال الدين شيّال ، قاهره 1948 ميلادى ، صفحهء 247 . در باب كشتن او روايتى در دست است كه او بر دست قرمطيان در سال 315 هجرى قمرى كشته شد . اينروايت كه توسط حمد الله مستوفى نقل شده ظاهرا درست به نظر نمىرسد . نگاه كنيد به : تاريخ گزيده ، حمد الله مستوفى ، به كوشش دكتر عبد الحسين نوائى ، انتشارات اميركبير ، تهران 1362 ، صفحهء 490 . ( 47 ) . الفرق بين الفرق ، عبد القاهر بغدادى ، صفحهء 171 . ( 48 ) . سياستنامه ، خواجه نظام الملك ، صفحهء 287 - 286 . ( 49 ) . زبدة التواريخ ( بخش فاطميان و نزاريان ) ، ابو القاسم كاشانى ، به كوشش محمد تقى دانشپژوه ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، تهران 1366 ، صفحهء 22 . ( 50 ) . تاريخ طبرستان ، ابن اسفنديار كاتب ، صفحهء 294 .