ابراهيم اصلاح عربانى
61
كتاب گيلان ( فارسى )
هنگامىكه كشمكش و جدال مدعيان سلطنت سلجوقى موجبات ضعف اين دولت را فراهم ساخت و آشفتگى و نابسامانى در زمان سلطنت بركيارق به اوج شدت رسيد اسماعيليه فعاليت خود را از نواحى كوهستانى شمال و جنوب متوجه رى و اصفهان ساختند . احمد فرزند عبد الملك بن عطاش قلعه شاهدز را تسخير كرد . به روايت راوندى در كتاب راحة الصدور احمد ابتدا معلم اطفال سپاهيانى بود كه از قلعه شاهدز اصفهان محافظت مىكردند . سپاهيان مزبور غالبا ديلمى بودند و تمايلات شيعى و حتى اسماعيلى داشتند . احمد در قلعه به تشكيل مجالس وعظ و خطابه مبادرت مىورزيد و عقايد اسماعيلى را تبليغ مىكرد . ديلميان زير نفوذ سخنان او به آئين اسماعيلى پيوستند و بدين ترتيب شاهدز به تصرف احمد بن عبد الملك عطاش درآمد . پس از آن احمد در دشت گور نزديك اصفهان دعوتخانهاى ترتيب داد و هرشب از شهر جماعتى را در آنجا جمع كرده به تبليغ پرداخت . مردم گروهگروه دعوت او را پذيرفته به آئين اسماعيلى پيوستند . راوندى مىنويسد سى هزار نفر در اصفهان دعوت احمد بن عبد الملك عطاش را پذيرفتند . « 100 » برخى از منابع اين رقم را اغراق آميز مىدانند . پس از آن اسماعيليان قلعه ديگرى را در نزديكى اصفهان به نام خان لنجان تصرف كردند و ساير قلاع اطراف را مورد حمله قرار دادند . جانشينان سلطان ملكشاه به دفعات در صدد از ميان برداشتن اسماعيليه برآمدند و لشكر به الموت فرستادند امّا نتيجهاى نگرفتند . محمد بن ملكشاه براى پايان دادن به فعاليتهاى اسماعيليه كوشش فراوان كرد و بارها به الموت و قهستان سپاه فرستاد . در سال 511 هجرى به فرمان او امير نوشتكين شيرگير در رأس سپاهى عظيم به قصد گشودن قلعه الموت و قلعه لمسر عازم رودبار شد . وى هردو قلعه را محاصره كرد و چندين منجنيق در اطراف دژهاى مزبور استوار نمود . مدتى كار محاصره ادامه داشت . اسماعيليان مقاومت كرده به جنگهاى پراكنده دست مىزدند اما هرروز كار بر آنها سختتر مىشد تا در ماه ذى الحجه 511 هجرى در حالىكه هردو قلعه به سقوط نزديك شده بودند خبر درگذشت محمد بن ملكشاه موجبات نجات آنها را فراهم ساخت . لشكريان پراكنده شدند و حتى سلاحها و ابزار جنگى را نيز برجاى نهاده بازگشتند . اسماعيليان نيز وسائل و ابزار جنگى را جمع كرده به داخل قلعهها بردند . سلطان سنجر ابتدا تصميم گرفت اسماعيليان را از ميان بردارد . او سپاهى به قهستان فرستاد ، اما حسن صباح اطرافيان او را با خود همراه ساخت تا جائىكه يكى از محارم سلطان در شبى كه وى مست خفته بود خنجرى را پيش تخت او در زمين نشاند و موجبات بيم و وحشت او را فراهم ساخت . نويسنده الملل و النحل اين كار را به زنى از خواص سلطان نسبت مىدهد كه با همسر حسن صباح دمساز بوده است . « 101 » بههرترتيب حسن پس از اين واقعه رسولى به نزد سنجر فرستاد و پيغام داد اگر نسبت به سلطان حسن نيت وجود نداشت آن خنجر به جاى زمين سخت در سينه نرم فرورفته بود . سنجر دچار ترس شد و از مقابله با اسماعيليان انصراف حاصل كرد . در اين دوره كار اسماعيليان رونق گرفت و نفوذ ايشان فزونى يافت ؛ داعيان اسماعيلى به سراسر ايران اعزام مىشدند و فدائيان ، مخالفين را به ضرب دشنه از پاى درمىآوردند . الموت قدرتى افسانهاى پيدا كرده بود . حسن صباح كه شاهد اين پيشرفت بود ، در اوج اقتدار ، احساس ضعف و بيمارى نمود . به همينجهت كاركيا بزرگاميد را از دژ لمسر احضار كرد و او را به جانشينى خود برگزيد . همچنين ابو على اردستانى را به سمت مسئول دعوت و ديوان و كيا با جعفر فرمانده سپاه اسماعيليه و حسن آدم قصرانى را نيز به عنوان مشاور تعيين كرد و به آنها توصيه نمود كه با مشاورت يكديگر به اداره امور پردازند و بدون مشورت هيچكارى را به انجام نرسانند . رهبر اسماعيليه در شب چهارشنبه ششم ربيع الآخر 518 هجرى درگذشت . وى از روزى كه وارد قلعه شد تا هنگام مرگ يعنى طىّ سى و پنج سال از قلعه خارج نگرديد ؛ فقط دو بار بر بام قلعه رفت . او در تمام اوقات مشغول مطالعه و بحث و تدبير امور مملكت بود . كاركيا بزرگاميد پس از حسن صباح رهبرى اسماعيليان را بر عهده گرفت . زمانى كه وى اسماعيليان را رهبرى مىكرد الموت غالبا در معرض تهديد سلجوقيان بود . چندين بار سپاهيان سلجوقى قلعه الموت را محاصره نموده به آن حمله كردند اما هيچيك از اين حملات به نتيجه نرسيد . اسماعيليان نيز چندبار به قزوين و نواحى ديگر تاختند . در اين دوران جنگ و آدمكشى شدت يافت . در ديلمان يكى از امامان فرقه زيديه به نام ابو هاشم علوى فعاليت شديدى را براى مقابله با اسماعيليان آغاز كرد . او تصميم داشت نفوذ اسماعيليه را در گيلان ريشهكن سازد و حكومت علويان زيدى را در نواحى مختلف گيلان و ديلمان برقرار نمايد . ابو هاشم نمايندگانى به اطراف فرستاد و مردم را به شورش و قيام عليه ملاحده دعوت نمود . داعيان او حتى در نواحى خراسان نيز پراكنده بودند . كيا بزرگاميد وقتى از اين واقعه آگاهى يافت نصيحتنامهاى به ابو هاشم نوشته او را به خاطر دست زدن به چنان اقدامى مورد نكوهش قرار داد و از وى خواست كه فعاليتهاى خود را متوقف سازد . رهبر اسماعيليان ضمن نامه ارسالى خود خاطرنشان ساخت كه نوشتن نامه بدين منظور بوده كه حجت خداى بر وى متوجه باشد . اما ابو هاشم به نامه كاركيا ترتيب اثر نداد و به آورندگان نامه اظهار داشت : گفتار شما همه كفر و الحاد و زندقه است . اگر حاضر به مناظره با من باشيد كافر بودن شما به اثبات خواهد رسيد . كاركيا آماده نبرد شد و ابو هاشم نيز لشكرى از مريدان و پيروان گرد آورد . در ماه محرّم سال 526 دو لشكر به هم رسيدند ؛ سپاه اسماعيليه به آسانى بر خصم پيروز شد و ابو هاشم از ميدان نبرد گريخته سر به كوهودشت نهاد اما افراد دشمن كه در تعقيبش بودند او را گرفته سوزانيدند ! از آنپس نامى از پيروان ابو هاشم شنيده نشد و نفوذ اسماعيليان در گيلان افزايش يافت . كاركيا تا هنگام مرگ به مدت چهارده سال رهبرى اسماعيليه را به عهده
--> ( 100 ) . راحة الصدور و آية السرور ، محمد بن على بن سليمان راوندى ، شركت سهامى چاپ و انتشارات كتب ايران ، صفحه 157 . ( 101 ) . الملل و النحل ، محمد بن عبد الكريم شهرستانى ، انتشارات اقبال ، جلد اول ، چاپ سوم ، حاشيه صفحه 265 .