ابراهيم اصلاح عربانى

586

كتاب گيلان ( فارسى )

هنوز از نازكى با برگ گلها مىزند پهلو * لجاجت بين و نادانى نگر ، ز آشفته بازارى كه هرديوانه‌اى بر مرد دانا مىزند پهلو * فضاى زندگى آن‌گونه شد بر ما ، كه مرغ دل به مرغان قفس ، از تنگى جا مىزند پهلو * « معالى » تا به من باقى است از خونابه خوردنها دلم با لالهء خونين صحرا مىزند پهلو معيّر - مهدى مهدى معير به سال 1301 شمسى در گيلان به دنيا آمد . غزل زير از اوست . ز بوسه‌اى كه گرفتم دلت مكدر شد * چو بازپس بنهادم ، گنه مكرر شد نظر به سوى فقيران نكاهد از قدرت * به مور كرد سليمان نظر ، پيمبر شد ز تند باد خزان ، حكمتى عيان ديدم * كه برگ سبز فتاد از درخت و چون زر شد نمىتوان چو تو خوشروى ديد در عالم * به شعر اگر بتوان « مهدى معيّر » شد معين - عبد الوهاب شرفى عبد الوهاب شرفى متخلص به معين به سال 1302 شمسى در گيلان به دنيا آمد و به سال 1350 شمسى رخ در نقاب خاك كشيد . رسد به گوش دل من ، نواى آزادى * بگو بيا كه كنم جان فداى آزادى اساس پرچم ظلم و ستم به باد فناست * نسيم فتح وزد بر لواى آزادى بگو به دلشدگان ، كاروان عشق رسيد * صداى وصل رسد از دراى آزادى برو بمير تو اى جغد شوم استبداد * كه باز در طيران شد ، هُماى آزادى ملك‌زاده - عبد الحسين عبد الحسين ملك‌زاده به سال 1300 شمسى در رشت ديده به دنيا گشود . سالها روزنامه « سايبان » را در رشت منتشر كرد . « ورزش باستانى گيلان » نوشتهء رابينو را ترجمه و چاپ كرد . به سال 1369 شمسى بدرود زندگى گفت . دريغ و درد شد از كف گلى چو ياسمنى * گلى چو او نتوان يافت رُسته در چمنى جهان و هرچه در آن بود خوار دانستى * شتاب كرده و با خود نبرده ، جز كفنى تو آفتاب فروزان عمر ما بودى * تو شمع بودى و خوش سوختى در انجمنى ز دوستى پدر بهره‌ات نبود ، دريغ ! * ز شير مادر خود ، تر نكرده‌اى دهنى فلك چه جامه كوتاه و تنگ بهر تو دوخت ! * نصيب ما شده آوخ ، دريده پيرهنى « ملك » بمير ، چه بنشسته‌اى پس از مرگش ؟ * چه سود زانكه ترا نيست روح در بدنى ملكى هرزويلى - رشيد رشيد ملكى هرزويلى به سال 1337 در هرزويل منجيل به دنيا آمد . بيانش در غزل تازگى دارد . در غبارِ وَهم شب ، مهتابها گم مىشود * چشم بيدار سحر ، در خوابها گم مىشود آبروى لالهء اين دشت از خون خداست * عكس عاشق از چه رو در قابها گم مىشود ؟ در قنوت نيمه شبهاى تظلم ، آه ، آه * دستهاى مهر ، در محرابها گم مىشود مىتوان آيا گليم خويش بيرون برد از آب ؟ * زندگى روزى كه در سيلابها گم مىشود ما غريق بركهء احساس‌مند غربتيم * مرغ دل وقتىكه در مردابها گم مىشود مؤمن‌پور - اسد الله اسد الله مؤمن‌پور به سال 1312 شمسى به دنيا آمد . به شيوهء متقدمان شعر مىسرايد . اى بسا شبها ، كه تنها سوختم * وى بسا تنها به شبها سوختم آتشى در سينه‌ام شد شعله‌ور * خود بر آتش در تماشا سوختم گفتم آب از ديدگان جارى كنم * تا نسوزم ديگر ، اما سوختم گشت دريا ، ديدگان از اشك غم * اى عجب ، در آب دريا سوختم آرى از اندوه قلب زار خويش * آتشى افروختم ، تا سوختم مهدوى سعيدى - شيخ محمد شيخ محمد مهدوى م . م لاهيجانى متخلص به صاعد در سال 1275 شمسى در لاهيجان به دنيا آمد . مقدمات را در لاهيجان و رشت فراگرفت و به نجف اشرف رفت و با رخصت « اجتهاد » به لاهيجان بازگشت . زنده‌ياد مهدوى ، همهء عمر را خواند و تحقيق كرد و بيش از 62 كتاب و رساله از خود به يادگار گذاشت . آثار چاپ شده او عبارتند از : « سادات متقدمهء گيلان » ، « جغرافياى گيلان » و « رجال دوهزارسالهء گيلان » . شادروان مهدوى در 1361 شمسى چشم از جهان فروبست و در حسينيهء مدرسهء جامع لاهيجان به خاك سپرده شد . زنده ياد مهدوى از پژوهشگران پركار گيلان بود . نقش رخت بر دلم ثبات گرفته * آب و گِل من از آن ، حيات گرفته از لب ياقوتى تو و رخ گلرنگ * رنگ به رخسارهء نبات گرفته تا كه تجلّى نمود مهر تو در دل * افسر شاهى ز مُمكنات گرفته شمع رخت چون طلوع كرد به عالم * رونق و روحى به كائنات گرفته ديدهء دل گر به معرفت بگشايند * از زُبدَت جان به بيّنات گرفته « صاعد » اگر در صعود ، بال‌وپرش بود * در عوض چاكرى صِلات گرفته