ابراهيم اصلاح عربانى
584
كتاب گيلان ( فارسى )
اسرار عشق خواندت اى عقل ، ميزبان * گر يكشبى شوى ز قضا ميهمان دل وان نكتههاى دلكش باريكتر ز موى * نشنيدهاى ز هيچ زبان جز زبان دل آشوب و شورش است درون دلم ز عشق * افسوس كاين زبان نشود ترجمان دل پنهان ز ديده گوهر اشكى نهفته است * برقى زد آشكار شد اشك نهان دل قبادى صومعهسرائى - ايرج ايرج قبادى ، به سال 1341 خورشيدى در صومعهسرا ديده به دنيا گشود . نوآورى در غزلهاى او ممتاز است . زبانهاى خونرنگ و فريادها * چه سرها كه داده است بر بادها يكى همچو حلاج شد نامور * چه حلاجها رفته از يادها صداى تبر ، باز تكرار كرد * پريشانى ذهن شمشادها به شيرينتباران بگو ، زندگى * چه تلخ است در كام فرهادها ز ويرانه هامان چه ويرانترند * بناهاى اين ظاهرآبادها قلندر - منوچهر جراحزاده منوچهر جراحزاده متخلص به قلندر به سال 1312 شمسى به دنيا آمد . بيان و تصويرسازى در غزل او كاملا تازگى دارد . خروسخوان ، خبر آواز شد ، نيستان سوخت * نفير باد به آتش دميد و بستان سوخت پرند كاكل پوپك ، به دشت آتش ريخت * ز داغ سرخ شقايق ، هزاردستان سوخت به سوگ سنبلههاى قصيل دشتستان * سياه كاسهء چشمان مىپرستان سوخت كفن ز برگ گل سرخ بر تن ليلى * به داغ بوسهء مجنون ، شب زمستان سوخت « قلندر » ى ز طريقت به راه شب كوچيد * كه چون چراغ حقيقت در آن شبستان سوخت كريمى كلاشمى - محمد باقر محمد باقر كريمى كلاشمى به سال 1303 به دنيا آمد . او شاعرى غزلسراست . از سوز خويش نالم يا سازگارى خويش ؟ * يا از كشاكش درد يا بردبارى خويش بىدرد كى تواند ، دردآشناى ما شد * جسمى كه جان ندارد ، نايد به زارى خويش در تنگناى اين دهر ، خوش آنكه آمد و رفت * گاهى به يارى خلق ، گاهى به يارى خويش اى دل منال از غم ، با درد عشق خو كن * مستان به لب نيارند راز خمارى خويش در اين خرابهآباد ، هريك به راه خويشند * الا « كريم » مانده با شرمسارى خويش كسمايى - جعفر جعفر كسمايى به سال 1319 شمسى در رشت به دنيا آمد . تحصيلات ابتدايى و متوسطه را در گيلان به پايان رساند و به دريافت درجهء ليسانس نائل شد . كسمايى بيشتر به شيوهء متقدمان مىسرايد . به شهر خويش رسيدم پس از زمانى چند * كه بود حسرت ديدار دوستانى چند به شهر خويش كه از كوچه و خيابانش * هزار خاطره داريم و داستانى چند هماره ياد عزيزان به خير باد به خير ! * كه جمع اهل هنر بود و همزبانى چند الا شكوه بهاران عشق ، اى گيلان * كه نيست بىتو مرا عمر ، جز خزانى چند قسم به خاك تو و گيسوان شاليزار * قسم به جنگل و صحرا و سايبانى چند بخوان به خويش مرا تا نرفتهام از دست * چو هست از من و عشق كهن نشانى چند و گرنه بگذرد اينروزگار و مىبينى * نمانده هيچ به جز مشت استخوانى چند كمالى لنگرودى - حسين حسين كمالى لنگرودى به سال 1313 شمسى در لنگرود به دنيا آمد . با آن كه به كار تجارت اشتغال دارد در مجامع فرهنگى حضور مىيابد و به شعر و ادب عشق مىورزد . كمالى به شيوهء قدما مىسرايد . بنازم غيرت پروانه امشب * كه پاى شمع شد ديوانه امشب بريده از همه مهر و وفا را * شكسته عهد هربيگانه امشب نبيند غير دلبر ، دلبرى را * ندارد غير او جانانه امشب به شهر عاشقى ديوانهء اوست * چو شمع روشن كاشانه امشب در اين ميخانه هركس پا گذارد * شود مست از مى دردانه امشب « كمالى » درس از پروانه آموز * طواف دوست كن مستانه امشب لاكانى - كاظم كاظم لاكانى به سال 1282 شمسى در رشت به دنيا آمد و به سال 1352 شمسى در رشت ديده از جهان فروبست . غزل زير از اوست : فروغ حسن تو اى دوست جسم و جانم سوخت * حديث لعل لبت ، قلب ناتوانم سوخت چه آتشى است مرا در ميان سينه نهان ؟