ابراهيم اصلاح عربانى

575

كتاب گيلان ( فارسى )

چو غنچه لب به شكر خنده باز كن كه مرا * توان به جان و دل زار و خسته مىريزد چنان چكد عرق از صبح عارضت بر خط * كه ژاله بر ورق گل نشسته مىريزد سرشكم از دل بشكسته مىچكد ، آرى * شراب ، گشت چو ساغر شكسته مىريزد بهار روى ترا نازم اى سيه‌گيسو * كه شور عشق به دلهاى خسته مىريزد سامى - حسن سميعى حسن سميعى متخلص به سامى ، فرزند اديب السلطنهء سميعى مردى اديب و فاضل و شاعرى خوش‌قريحه بود . به سال 1280 شمسى متولد شد . چند اثر از او به چاپ رسيده كه عبارتند از : فرهنگ جامع فارسى - انگليسى ، فرهنگ منظوم فارسى - انگليسى و ترجمهء كتاب حكومت فرد ، اثر برتراند راسل . گرچه از جام قضا نوش كسى بىنيش نيست * نيست غم چون گردش دوران دوروزى بيش نيست دُرد و صافى را به هم آميخت ساقى در ازل * راحت بىدرد و رنج و عيش بىتشويش نيست خود نباشد ميش ، هركس در لباس ميش رفت * هم نباشد گرگ هركس در لباس ميش نيست هان مخور هرگز فريب ظاهرِ آراسته * هركه مىخندد به رويت يار خيرانديش نيست هيچ نادان را نبينى از بَدِ دوران ملول * هيچ دانان نيست كز دور زمان دلريش نيست در عمل بر بند لب ( سامى ) كه آمد روزگار * در ره سعى و عمل چون روزگارى بيش نيست سپهر لاهيجى - رسول رسول سپهر لاهيجى به سال 1290 شمسى در لاهيجان تولد يافت . به گويش گيلكى و فارسى شعر مىسرود . افتاده‌ام به ورطهء ادبار يا على * دست مرا بگير و نگهدار يا على اى آفتاب رحمت و اى نور عارفان * اى مظهر ائمهء اطهار يا على سنگين شده است بار گناهان ، چه مىشود * از رحمتت شويم سبكبار يا على پيچيده مار وسوسه بر دامن دلم * پائى بكوب بر سر اين مار يا على باد بهار ، مهر تو در جيب داشت ز آن * گلهاى ناز مىدمد از خار يا على منّت خداى را كه در آئينهء « سپهر » * مهر تو شد چو ماه نمودار يا على نام تو گشت زينت ديوان و دفترم * كلكم ز نام توست شكربار يا على سپهر لاهيجى - كيومرث كيومرث سپهر در سال 1318 شمسى در شهر لاهيجان به دنيا آمد . ديپلم ادبى را از دبيرستان ايرانشهر لاهيجان گرفت و از دانشگاه تبريز ، ليسانسيهء ادبيات فارسى شد . به شيوهء متقدمان مىسرايد و بيشتر به غزل و مثنوى نظر دارد . « گلزار سپهر » ، تذكرهء شاعران و نويسندگان لاهيجان را در خرداد 1343 چاپ كرده است . بىوجود يار ما را زندگانى گو مباش * بىگل رويش مرا فر جوانى گو مباش زندگانى نيست آنى بيش اندر پيش عشق * زندگان را بىفروغش ، زنده آنى گو مباش تا نشان از عشق باشد از نشان ما مپرس * عاشقان عشق را نام‌ونشانى گو مباش نيست هيجانى و شوقى ديگر اندر دل مرا * بىتو شوقى در ( سپهر لاهجانى ) گو مباش سراج - ابراهيم ابراهيم سراج از شاعران طنزپرداز و خوش‌قريحهء گيلان بود كه در بادكوبه به خريدوفروش و تجارت اشتغال داشت . در انقلاب 1917 ميلادى به زادگاهش رشت برگشت و با ( هيئت اتحاد اسلام ) در تشكيلات نهضت جنگل ، همكارى كرد . از سراج ، اشعار گيلكى و فارسى زيادى در زمينه‌هاى طنز و مطايبه به يادگار مانده است . گزيده از يك قصيده برس به داد دل اين كمينه آميرزا * كه گشت يكسره خالى زمينه آميرزا مرا بُدى به بغل ساعت طلاى بزرگ * تمام رشت نبودى قرينه آميرزا كمين نبود پدر سگ چو ( بجدل بن سليم ) * ببرد ساعت و پول و زرينه آميرزا عصاى دست و يكى بند ساعت خالى * به باد رفت اثاث و دفينه آميرزا در اين قضيه اگر تو به داد من نرسى * سر برهنه روم تا مدينه آميرزا بگو طرف كند حاضر به نزد من اشياء * روم كه غسل كنم در خزينه آميرزا