ابراهيم اصلاح عربانى

561

كتاب گيلان ( فارسى )

حالا تو هى بگو پرگوئى موقوف ! * آبروى ما حاجى گول در خطر است مرده‌شوى اين زندگانى را ببرد * حاجى گول ، مردى گفتند . . . زنى گفتند زن و بچه را راضى نگاهداشتنى گفتند * يكباره مىبيند كه دروازه باز شد مرد او ، شوهرش : حاجى گول سر و كله‌اش پيدا شد * دستهايش پر از اثاث است و لبخند بر لبانش نيست انگار ديگر ولنگار و نامرتّب * وضعيت ظاهرش آراسته و اطو كشيده . . . كت و شلوار كازرونى پوشيده . . . * عينهو يك جوان و عطر و اودكلن زده يك شاخه گل مريم به روى سينه‌اش نصب كرده * شهربانو در جايش خشك شد تا او را ديد * توى دلش گفت : خدايا ! او ديگر كيست ؟ حاجى گول و اينجور كياوبيا ؟ * حاجى گول و اينجور كفش و كلاه ؟ حاجى گول ، آن حاجى گول سابق نيست انگارى * يك دفعه او ، يعنى ترقى كرده ؟ * چشمهايش را با اضطراب باز كرد * جلوتر براى حاجى گول نگاه به اين‌سو و آن‌سو كرد ديد از حاجى گول پيش خودش خبرى نيست * جاى چاله هم گليم افتاده بدون دردسر تا چشمش به ساعت افتاد * همان ساعت به خود آمد و ماجرا را دريافت گفت : پس همهء آنها را خواب مىديدم * « حاجى گول » هنوز از اداره نيامده . . . !