ابراهيم اصلاح عربانى
56
كتاب گيلان ( فارسى )
گيلها از اعتبار و اقتدار زيادى برخوردار بود . از زندگى زيار اطلاعى در دست نيست اما فرزندان او ، مرداويج و وشمگير و نوادگان او بيستون و قابوس ( پسران وشمگير ) تأثير مهمى بر روى وقايع ايران در قرن چهارم هجرى داشتهاند . « 77 » آل زيار از سال 316 تا 434 فرمانروائى كردند . آنها ابتدا بر گرگان مسلط شدند و سپس اصفهان و همدان و بخشهائى از غرب ايران را تا حوالى حلوان تسخير كردند . پس از آنكه آل بويه قدرت يافتند ، اقتدار زياريان به گرگان و طبرستان محدود شد . زياريان كه در گيلان پرورش يافته بودند نسبت به اعراب خصومت مىورزيدند و با نفوذ آنان در ايران سخت مخالف بودند . بدينجهت افراد اين دودمان به سنتهاى ايرانى توجه و علاقه نشان مىدادند . مرداويج پسر زيار در تمام دوران زندگى خود كوشش مىكرد سنتهاى ايرانى را احياء كند . نوروز عيد باستانى ايران را با شكوه فراوان جشن مىگرفت و آئين و مراسم دربارهاى باستانى ايران را در كاخ خود برپا مىكرد . هنگامىكه بار عام مىداد بر تختى زرين مىنشست و تاج خسروانى بر سر مىنهاد . بر طبق گزارش ابن مسكويه در تجارب الامم هدف مرداويج از تصرف عراق و شهر باستانى تيسفون يا مداين پايتخت امپراطورى ساسانى احياى شاهنشاهى از دست رفته ايران و نهادن لقب شاهنشاه بر خود بود . دولت آل بويه توسط على پسر بويه ديلمى بنيان نهاده شد . او ابتدا با ماكان كاكى بود و پس از چندى همراه برادران خود به مرداويج پيوست و مرداويج اداره شهر كرج را ، كه تختگاه شاهزادگان دلفى بود به وى سپرد . پسر بويه حوزه فرمانروائى خود را وسعت بخشيد و در اندك مدت به كمك ديلميان بر اصفهان و فارس تسلط يافت . او پس از آنكه مرداويج به قتل رسيد قدرت زيادى كسب كرد و خليفه را مجبور ساخت كه عنوان جانشينى مرداويج و حكومت او را به وى تفويض نمايد . على ملقب به عماد الدوله به دو برادر خود حسن ركن الدوله و احمد معز الدوله كمك كرد كه حوزه فرمانروائى خاندان بويه را وسعت بخشد . ركن الدوله نواحى مركزى رى و همدان و معز الدوله نواحى جنوبى كرمان و خوزستان و سرانجام بغداد را فتح كرد و خليفه را عزل نمود و فرد ديگرى از خاندان عباسى را كه كاملا مطيع بود به خلافت منصوب كرد . خليفه جديد به لقب المطيع الله ملقب گرديد . بدينترتيب خاندان بويه عملا فرمانرواى مطلق سراسر امپراطورى اسلام شد . آل بويه پيشرفتهاى خود را مرهون سربازان ديلمى بودند . آنها به مردم ديلم و مخصوصا به سربازانى وابستگى داشتند كه از ميان قوم خود گرد آورده بودند . افراد اين خاندان نيز مانند آل زيار نسب خود را به پادشاهان ساسانى مىرساندند . برخى از مورخان نيز به اين موضوع اشاره كردهاند . ابن طقطقى مؤلف تاريخ فخرى مىنويسد : « نسب آل بويه از بويه بالا رفته به يكايك پادشاهان ايران مىرسد . . . آل بويه از ديلم نيستند و سبب آنكه ديلمى ناميده شدهاند اين است كه در بلاد ديلم سكونت داشتهاند . . . جدّ ايشان ابو شجاع بويه و پدر جد او مانند ساير رعاياى فقير در بلاد ديلم بسر مىبردند . » « 78 » مير خواند مؤلف روضة الصفا مىنويسد : « صابى در كتاب تاجى آورده كه نسبت بويه به بهرام گور منتهى مىشد و نام آبا و اجداد او را تا بهرام ثبت نموده . بعضى از ديالمه گفتهاند كه بويه از نسل ديلم بن ضبه است و ابو على مسكويه در كتاب تجارب الامم آورده كه زعم ملوك ديالمه آن است كه ايشان فرزندان يزدجرد بن شهريارند كه آخر ملوك عجم بوده و در بدايت ظهور اسلام بعضى از اولاد يزدجرد كه ايشان نسبت خود به آن جماعت مىرسانند به گيلان رفتند و در همانجا ساكن شدند . . . » « 79 » آل بويه نيز مانند آل زيار در پى احياى شاهنشاهى و وحدت امپراطورى ايران بودند . علاقه و احترام آل بويه نسبت به سنتهاى باستانى ايران و افكار و عقايد آنان در اين زمينه ارزش آنها را نزد مردم گيلان افزايش داد و موجب شد برخى از سرداران ديلمى ، كه ابتدا نظر خوبى نسبت به آنها نداشتند ، با ديده احترام و تحسين به آنان بنگرند . ركن الدوله براى احياى سلطنت ايرانى از راه آشتى دادن آن با شيوه حكومت اسلامى تلاش بسيار كرد و عضد الدوله نيز در همين زمينه به نتايج قابل توجهى دست يافت . وى پس از آنكه در شيراز جانشين عموى خود گرديد به سال 350 هجرى سكّه به نام خويش ضرب كرد و عنوان خود را بر روى سكه امير عادل گذاشت . در آن روزگار خليفه عباسى به تقاضاى عضد الدوله كه خواستار لقب تاج الدوله بود ترتيب اثر نداد اما به سال 367 هجرى مجبور شد در دار الخلافه بغداد به وى لقب امير الامرا يا شاهنشاه بدهد . با آنكه اسلام تصور كلى از سلطنت را در اصل منسوخ كرده بود خليفه تاج پادشاهى را همراه خلعتى بسيار گرانبها و دو پرچم به عضد الدوله سپرد و او تاج شاهى بر سر نهاد . وى نخستين فرمانرواى ايرانى بود كه بعد از سقوط سلسله ساسانيان شاهنشاه ناميده شد . شصت و دو سال بعد يعنى در سال 429 هجرى تاريخ تكرار شد . جلال الدوله ديلمى نوه عضد الدوله يك بار ديگر خليفه را مجبور كرد كه به او لقب شاهنشاه يا ملك الملوك بدهد . از آنچه ابن اثير در تاريخ الكامل مىنويسد چنين برمىآيد كه جلال الدوله اميرى منصف و دانا بوده است . خليفه القائم بالله براى اعطاء لقب شاهنشاه به او دچار ترديد بود ؛ ناچار از فقها و قضات وقت فتوا خواست . جلال الدوله خود فتوائى نوشت و براى فقهاء فرستاد كه آن را صحّه بگذارند . چهار تن از فقهاء و قضات ، ابو طبيب طبرى ، ابو عبد الله صيمرى ، ابن بيضاوى و ابو القاسم كرخى به جايز بودن اعطاء لقب شاهنشاه توسط خليفه فتوا دادند . قاضى القضات ابو الحسن ماوردى از امضاى فتوا خوددارى كرد اما خليفه لقب ملك الملوك را به جلال الدوله اعطاء كرد و در خطبهها او را به همين لقب خواندند .
--> ( 77 ) . شرح احوال هريك از آنان را در بخش ديگرى از اين كتاب تحت عنوان نامآوران گيلان خواهيم خواند . ( 78 ) . تاريخ فخرى ، محمد بن على بن طباطبا ( ابن طقطقى ) ، ترجمه وحيد گلپايگانى ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، تهران 1360 ، صفحه 378 . ( 79 ) . تاريخ روضة الصفا ، ميرخواند ، انتشارات كتابفروشيهاى مركزى ، خيام ، پيروز ، تهران 1339 . جلد چهارم ، صفحه 142 .