ابراهيم اصلاح عربانى
510
كتاب گيلان ( فارسى )
در فارسى هشتن و هليدن به معنى گذاشتن نه فروگذاشتن ، نهادن و رها كردن آمده است . نخستين حرف اين دو مصدر « هاء » در تلفظ قديم مفتوح بود كه در تلفظ گيلكى همچنان مفتوح باقى مانده است . اصالت اين دو واژه را مىتوان در زبان پهلوى يافت . در پهلوى نهادن را his ? tan « 20 » مىگفتند و گذاردن به معنى ثانوى ، يعنى رها كردن و ول كردن را Vitas ? tan مىناميدند « 21 » كه بىشك واژهء گيلكى و هشتن تغييريافتهء صورت اصلى همين واژهء پهلوى است . فقط در گيلكى نيست كه ريشهء اين دو واژهء پهلوى نمودار است در گويش گلپايگانى ، اراكى ريشهء پهلوى اين دو واژه به صورت his ? ten آمده است كه به معنى گذاشتن و رها كردن استعمال مىشود و نيز در زبان كردى his ? ten به همين معنى به كار مىرود . از مصدر هليدن به كردى hilan آمده كه از مصدر hil پهلوى نشأت گرفته است . « 22 » در « فرهنگ بهدينان » كه واژههاى متداول گويشهاى كرمان و يزد و آبادان در آن گردآورى شده است در برابر واژهء هشته يا گذاشته چنين آمده است : Vahas ? ta كه بسيار نزديك به طرز تلفظ واژه در گيلكى است . در ادبيات قديم فارسى ، خواه در نثر و خواه در نظم دو واژهء هشتن و هليدن انعكاس وسيع يافته است . مثلا مولوى مىفرمايد : گر يكى دم توبه غفلت واهليش * او رود فرسنگها سوى حشيش . « 23 » كه يادآور استعمال پيشوند « وا » در وهشتن گيلكى است . مولوى مىگويد اگر او را ول كنى ( رها كنى ) عواقب نامطلوبى به بار خواهد آمد . تعبيرهاى : ولش كن و ولش كردن كه امروز در زبان محاورهء فارسى به كار مىرود از همان واژهء بهل فارسى و وهل گيلكى آمده است . در گيلكى هم در اينباره مىگويند : مره وله كن ( مرا رها كن ) شعر قاآنى در اين باب بهترين شاهد است : بهل كتاب را بهم كه مرد درس نيستم * به حفظ كشت عمر خود ، كم از مترس نيستم « 24 » يعنى كتاب را ول كن 1 - چنانكه گفته شد پيشوند ( و ) در وهشتن گيلكى ، كوتاهشدهء « وا » است . وا به عنوان پيشوند افعال در گيلكى داراى معانى گوناگون است كه در واژهء وهشتن به معنى بازآمده است . يعنى بازهشتن . 2 - تلفظ ( هاى ) هشتن در نخستين ادوار ادبى پس از اسلام ، مفتوح بود و در فرهنگها علامت فتحه بر روى « ها » قيد شده است ، ولى امروز با كسرها و در فارسى تلفظ مىشود و در گيلكى تلفظ اصلى ها ، به جاى مانده است . 3 - از ميان معانى گوناگون واژههاى هشتن و هليدن ، فقط معنى گذاردن به زبان گيلكى راه يافته است . آن هم به صورت معنى ثانوى يعنى واگذار كردن و رها كردن . 4 - در گيلكى اين واژه در حالت نفى استخوانبندى خود را از دست مىدهد . يعنى نون نفى جابجا مىشود . مانند وهشتى و ناشتى ( نون نفى پس از پيشوند و مىآيد ) يا وهلى ولانى ( ونالى ) . 5 - در بعضى منابع قديم كه به فرهنگ گيلكى اختصاص دارد به جاى وهشتن ، وخشتن آمده است البته در گيلكى تبديل « ه » به « خ » نظايرى دارد . « 25 » واژهء ديگر ويشتا به معنى گرسنه است كه تشخيص ماهيت لغوى آن نيازمند به بررسى است . بايد متذكر شد كه لغت ويشتاى گيلكى با واژهء ناشتاى فارسى درى - كه در بسيارى از گويشها نيز به كار مىرود - داراى پيوند ريشهاى واحدى است . به اين معنى كه در ويشتا و ناشتا ريشهء مشترك « آش » نمودار است كه از آس سانسكريت ( هندى باستان ) نشأت گرفته است . واژهء ناشتا كه با پيشوند ناى نفى آغاز مىشود مركب است از : نا + آس و درست به معنى ناآش يعنى آش ناخورده است . « 26 » بايد افزود كه آش در دوران باستان فقط به معنى خوراك و خورش اطلاق مىگرديد و با معنى متداول امروز تطبيق نمىكرد و اكنون واژههاى آشپز و آشپزخانه يادآور اصالت معنى اين واژه در قديم است . « 27 » چنانكه گفته آمد آس - آش ( a ? c ? a ) و آشتاى سانسكريت در فارسى درى ن نفى پذيرفت و به صورت نااشتا و ناشتا به كار رفت ، اما در گيلكى اين ريشهء لغوى به كمك پيشوند وا به هيئت ويشتا متداول گرديد . پيشوند و - وا ، كه در گيلكى مقدم بر اسم يا فعل استعمال مىشود ، منسوب به ريشههاى گوناگون و داراى معانى متنوع است . ولى وا در واژهء ويشتا از ريشهء فعل واستن Vastan ( صورت تحوليافتهء فعل بايستن فارسى ) آمده است كه به معنى ميل داشتن و خواستار بودن نيز به كار مىرود . مثلا تره غذاوا - تو به غذا ميل دارى ؟ مره غذانوا - من به غذا ميل ندارم ( البته واستن در گيلكى معانى ديگر هم دارد ) . معلوم است كه در گيلكى الف ممدود در تلفظ يا به صورت الف مقصور در مىآيد و يا به اصوات ملين ديگر بدل مىشود ، از اينرو واژهء « وااشتا » در طى استعمال در سرزمين گيلان به صورت وشتا و ويشتا ( با ياى مخفف ) متداول گرديد كه در اصل به معنى ميل به غذا و خواهان غذا براى سد جوع و رفع گرسنگى است . « 28 » بعضى از واژهها در گيلكى نمودار ريشهء پهلوى است ، ولى از ذخيرهء لغوى فارسى ، هماكنون حذف شده است . به عنوان مثال از واژهء آلفى نام مىبريم كه در فارسى به جاى آن عقاب استعمال مىشود و واژهء دخيل عربى است . آلفى در زبان پهلوى به صورت a ? luh ( آلوه ) « 29 » به كار مىرفت . در « كارنامهء اردشير بابكان » چنين مىخوانيم : « روزى اردشير از نخجير تشنه و گرسنه به خانه آمد . آنگاه واج گرفت ( نماز گزارد ) و كنيزك به آرد و شكر زهر آميخت و به دست
--> ( 20 و 21 ) . فرهنگ فارسى به پهلوى ، دكتر بهرام فرهوشى ، صفحهء 424 و 531 ؛ فرهنگ فارسى ، دكتر محمد معين ، چاپ سوم ، انتشارات اميركبير ، تهران 1357 ، جلد 4 ، صفحهء 5145 . ( 22 ) . برهان قاطع ، محمد حسين بن خلف تبريزى ، جلد 4 ، حاشيهء دكتر معين ، صفحهء 2339 و 2361 . ( 23 ) . فرهنگ فارسى ، دكتر محمد معين ، جلد 4 ، صفحهء 4971 . ( 24 ) . فرهنگ شاهنامه ، دكتر صادق رضازاده شفق ، تهران 1340 ، صفحهء 366 . ( 25 ) . مجلهء گيلهوا ، مقالهء « تحليلى دربارهء واژهء وهشتن » دكتر مير احمد طباطبائى ، شمارهء 13 ، تير و مرداد 1372 ، صفحهء 13 . ( 26 ) . هرمزدنامه ، ابراهيم پورداود ، نشريهء انجمن ايرانشناسى ، تهران 1331 ، صفحهء 168 . ( 27 ) . فرهنگ ايران باستان ، ابراهيم پورداود ، چاپ سوم ، انتشارات دانشگاه تهران ، 1356 ، بخش نخست ، صفحهء 223 ، حاشيهء 6 . ( 28 ) . مجلهء گيلهوا ، مقالهء « تحليل لغوى واژهء گيلكى ويشتا » ، دكتر مير احمد طباطبائى ، شمارهء 3 و 4 ، رشت ، شهريور و مهرماه 1371 ، صفحهء 31 . ( 29 ) . فرهنگ فارسى به پهلوى ، دكتر بهرام فرهوشى ، صفحهء 359 .