احمد منزوى

1996

فهرستواره كتابهاى فارسى ( فارسى )

افتاده است . كتاب عمدتا عرفانى است ، نسخه از گزارش « سخن اقرب اليكم من حبل الوريد » آغاز مىشود سپس محبت ، ذكر و آداب آن ، رگ‌ها به نقل از خواجه معين الدين سجزى ، و مىرسد به « چهارده خانواده » كه اوّل ايشان زيديان است ( ص 205 ) . و در ص 210 به اويس قرنى مىپردازد و افسانهء روزگارش ، اويسيان ، زنجيرهء ايشان رو به پايين : كه مىرسد به خواجه شيخ احمد عراقى ، خواجه شاه جلال الدين محمود اويسى ، خواجه شاه نصير الدين محمد اويسى . آنگاه به تفصيل مىپردازد به جلال الدين محمد اويسى كه مولدش ديره حاجى خان بود . و نام پدرش شيخ بايزيد بن شيخ صالح بن مبارك بن صالح بوده ، كه در هند و گجرت مىزيسته است . سپس فرزندش شاه عبد اللّه بن جلال الدين محمد ( ص 280 ) و خوارق احوالش و سفرهايش به ملتان و ديالپور . بيشتر خوارق افسانه‌گونه‌اى است كه نام‌هاى پيران متأخر اويسى را با آنها درآميخته است . هرچند نام نگارنده « عبد الحى » و نام واپسين مرادش « شاه عبد اللّه » است ولى جز « عبد الحى » ( م 1150 ق ) مىباشد . مشترك 11 / 1080 ( 1 نسخه ) ؛ گنج 4 / 2076 . احوال و مقامات شاه غلام على - مقامات شاه . . . احوال و مقامات شمس تبريزى . ن . شايد نام نگارنده در ديباچه بوده كه در نسخهء گنج‌بخش كه من ديدم افتاده است . نسخه آغاز مىشود به احوالات سلطان ولد در قونيه ، و در پيوند با ايشان ، خشكسالى ، و قحط در قونيه هنگامىكه سلطان ولد در سفر بود . شيخ سنان الدين آقشهرى كلاه‌دوز . كراخاتون . . . اخى احمد شاه سرور فتوت داران قونيه و كيخاتون خان و فتح قونيه ، بهاء الدين ولد پسرش مولانا جلال الدين بلخى . آنگاه ، فصل چهارم ، در سر مناقب سلطان الفقرا . . . شمس الحق و الدين محمد بن على بن ملك داد تبريزى ( ق ) منقولست كه روزى حضرت مولانا شمس الدين فرمود ، كه من در مكتب كودكان بودم ، مراحق نشده بودم ، سى چهل روز گذشتى كه از عشق سيرت محمدى آرزوى طعامم نبود . . . سپس 10 « فصل » كوتاه در بعضى معارف حضرت مولانا و لطايف معانيه ( ص 661 - 663 ) « فصل دوم » علامت عارف آن است كه مانده نگردد از ياد كردن دوست ( ص 663 - 664 ) « فصل سوم » يكى سؤال كرد در حكمت ، فرمود كه حكمت بر سه گونه است : يكى گفتار ، دوم كردار ، سيوم ديدار ( ص 664 - 666 ) ، « پنجم » يكى گفت كه مولانا را همه لطف است و مولانا شمس الدين را همه صفت لطف است ، « ششم » روزى فرمود عليكم بالسواد الاعظم ( ص 670 - 672 ) . « هفتم » مگر جماعتى از قدم عالم دم مىزدند ، فرمود از قدم ترا چه ، تو قدم عالم خويش را معلوم كن كه تو قديمى يا حادث ، « هشتم » فرمود هركه شاخ را گرفت شكست و فروگرفت ، و هركه درخت را گرفت همه شاخ را گرفت ، ( 675 - 678 ) ، « نهم » فرمود روزى حضرت عمر بزد و يك چشم شيطان را كور كرد ، « فصل دهم » از صدقهء سر سئوال كردند ، فرمود كه صدقه سر آن باشد كه از غايت مستفرقى در اخلاص . . . ( ص 680 - . . . ؟ ) . مشترك 11 / 1081 ( 1 نسخه ) ؛ گنج 4 / 2076 .