ابن البلخي

129

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى )

نيكو و با ورج و نام او سياووش [ 1 ] و او را به رستم سپرد تا او را بپرورد و رستم او را به زاولستان برد و آنجا تربيت كرد و ادب‌ها آموخت و سخت رشيد و هنرمند بيرون آمد و چون بالغ گشت او را نزديك پدرش كيكاوس آورد و به ديدار او سخت خرّم گشت ، از آنچ پر هنر بود و ورجمند « 1 » ، و كيكاوس زنى داشت به يك روايت گفته‌اند دختر ملكى بود از ملك يمن و به روايتى ديگر گفته‌اند دختر افراسياب بود و كيكاوس اين زن را سخت دوست داشت و گويند جادو بوده است و اين زن چون سياوش را بديد ، بر وى عاشق شد [ 2 ] و حال بد آن انجاميد كى سياوش به تركستان افتاد از ترس پدر و آنجا كشته شد چنانك آن قصّه مشهور است و تكرار آن دراز گردد ، و دختر [ 3 ] افراسياب از سياوش آبستن بود و چون [ افراسياب ] سياوش را بكشت ، اين دختر را هلاك خواست كردن و پيران [ 4 ] كى از جملهء بزرگان ترك بود ، نگذاشت كى دختر را هلاك كند و او را بر كشتن سياوش ملامت كرد و گفت اين دختر را به من سپار تا چون بار نهد ، اگر پسر باشد ، پسر را بكشم و اگر دختر آيد ، بارى بزه گار نشوى ، همچنين او را به دو سپرد و دختر افراسياب پسرى آورد كيخسرو نام و پيران او را مىپرورد ، [ 5 ] و كيكاوس چون خبر حادثهء سياوش شنيد ، جزع بسيار كرد و گفت سياوش روحانى را

--> ( 1 ) . p : ارجمند .