ابن البلخي

114

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى )

بود « 1 » ، بلندى ، [ 1 ] چنانك هر نيزه‌يى سه باع [ 2 ] باشد « 1 » و پهناء بر و سينهء او مقدار چهار نيزه بود ، ميان او به قدّ دو نيزه بود و پهناى سر او به قدّ سه نيزه بود و از پيشانى او نورى مىتافت كى نزديك بود به نور ماهتاب و سلاح او گرزى بود سياه رنگ ، گاو سار [ 2 ] و سخت عالم و فاضل و عادل بود و اوّل كسى كى علم طبّ نهاد وى بود و در فلسفه و علم نجوم دستى تمام داشت و اهل فضل را حرمت تمام داشتى و جز از اهل فضل نديم و همنشين او نبودى [ 3 ] ، و از آن كى ضحّاك را بگرفت و بند بر او نهاد و در كوه دباوند محبوس كرد و بر تخت پادشاهى بنشست ، فرمود « 2 » تا آن روز را جشنى سازند و « مهرجان » ، آن روز ساختند [ 4 ] پس آيين گشت كى هر سال آن روز مهرجان مىداشتند و آن عادت بماندست و مستمرّ شده . و پس سيرتى نهاد در عدل و انصاف كى از آن پسنديده‌تر نباشد و هر چه به ظلم از مردم ستده بودند ، فرمود تا بازدادند ، چندانك يافتند ، ضياع‌ها و زمين هاكى ضحّاك به ظلم از مردم ستده بود ، فرمود تا هر چه خداوندان يا وارثان يافتند ، با ايشان دادند و

--> ( 1 ) . P : « بلندى چنانك هر نيزه‌اى سه باع باشد » را ندارد . ( 2 ) . BP : و فرمود .